Blog

راستش قصد داشتم اگر دکتری تربیت‌مدرس عزیز قبول شدم چندتا یادگاری اونجا جا بذارم… یا شاید بهتر باشه بگم چندتا هدیه بهش تقدیم کنم. از ساعتِ مدرس بگیر تا چندتا کار رسانه ای… نخواستی‌م که دالینگ… نخواستی 🙂

برای شاهد همین انجمن و بطور خاص بیومیتینگ نسبت به تنفری که از شاهد داشتم بعد اونهمه اذیت چیز کمی نبود… فکر کن اگر در مدرس بودم اینهایی که میگم چه میشد!

نتایج نهایی امروز اومد و جالب و زیبا بود 🙂
من یک همیشه اولین نفر از مردود شدگان مثل مسابقه نوآوری سمپاد، مثل خوارزمی، مثل
دبیرستان، مثل کنکور، مثل همه پروژها و زندگیم… بطور خلاصه میشه بهش گفت  too close … خیلی خیلی نزدیک شدی… ولی ناه! ایشالا فردا 🙂 انگار من منتظر فردا میمونم :)) این تفنگ تیر های زیادی برای شلیک کردن نداره… تلاش نافرجام ۲۳۵۴۸۲۳، خدا نگهدار عزیز :))

راستش خیلی احتمال اندکی وجود داشت که این اتفاق بیوفته… ولی خب، احتمالش وجود داشت دیگه… از اینکه احتمالات اندک ممکن رو نادیده بگیریم خیلی بدم میاد! بد نیست یه یادآوری‌ای بکنم از سرگذشت تیر هوایی!

0

فکت: کار تیمی فقط وقتی شکل میگیره که قراره توش سود اتفاق بیوفته، نمیتونی انتظار داشته باشی همه به یک اندازه ضرر رو شریک بشن، بلاخره یکی زودتر یا دیرتر جا میزنه و این خیلی طبیعیه و انتظاری جز این هم اگر باشه اشتباهه!
نتیجه: کار تیمی خر است؛ درود بر شکست های یک نفره!!

0

گاهی یه کار تمیز خیلی میتونه احوال آدم رو دگرگون کنه. یه جایی یه گوشه‌ای جایی که اصلا انتظار نداری، یهو یکی کارش رو به نحو احسنت انجام داده؛ بهتر از عالی، و این باعث میشه به خیلی چیزا شک کنی. تیتراژ پایانی یه انیمیشن رو به جوری خوب دوبله و ترانه‌سرایی کرده بودن که الله الله… بهتر از خود فیلم. چقدر بجا، چقدر صحیح، چقدر تمیز و چقدر درست. آدم یه حس تکمیل‌ و علو روحی بهش دست میده. مخصوصا که بدونی همچین طلای نابی جایی داره میدرخشه که ارزشش دونسته نمیشه و نه قدر دونسته میشه و نه بهش اهمیت داده میشه.
میگفتم… آدم به خیلی چیزا شک میکنه وقتی یه همچین پدیده‌ای رو میبینه…

به اینکه به دعوت جامعه جهانی و جامعه مملکت خودت، به گوساله شدن، لبیک بگی… یا که میخوای آدمیزاد بمونی و بهای گزاف نابود شدن زندگیت رو بپردازی؟

لا ادری!
آی هَو نو سلوشن، اَت آل!

مرداد ۱۴۰۰

0

اون روزی که داشتن استعداد هارو تقسیم میکردن، یه لطفی به ما کردن، منت سرموگذاشتن، پارتی بازی کردن، خیلی دوستمون داشتن و استعداد درخشان شدن مثل یک ستاره در کهکشان رو بهمون بخشیدن.

ولی نمیدونم یه جوری، یه جایی، یه چیزی اشتباه شد و بجای درخشیدن در آسمان، در گوشته زمین، مدفون و مذاب، تحت فشار، هی تو خودم ذوب میشم و یا منتظرم یه شکافی پیدا کنم و مثل یه زخم فشرده فوران کنم و فریاد سر بدم، یا که سرد بشم و یه سنگ سرد سیاه مرده ازش جا بمونه…

خیلی تلخه، خیلی زشته؛ دقیقا مثل واقعیت!

0

خب خیلی دردناکش نمیکنم، داستان اینه: وقتشه که پیله ببندم، دگردیسی کنم، مشخصا چیزی که الان هستم و خیلی خیلی خیلی براش هزینه کردم (مثلا ۲۵ سال) رو نمیخوایم دیگه وجود داشته باشه، تک تک اجزای کائنات میدل فینگر مبارکشون رو نشانم دادند و دتس‌رایت! پیام اعتراض شما ملت عزیز رِ دریافت کردم.
منتهی نکتش اینه که حالا هر چند سال طول بکشه، چیزی که از این پیله بیرون بیاد اصلا معلوم نیست چه شکلی باشه، و هرچی که باشه قطعا شبیه الان نخواهد بود؛ اصلا اگر چیزی زنده بیرون بیاد!
اند بیلیو می، این اصلا چیز قشنگی نیست!

فکر کنم که… بوس بای!
فاکینگ ۲۸ تیر ۱۴۰۰

0

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

والا… اوضاع خیلی ناجوره. گند خورده به همه‌ی کارهام. حرف خوبی زد سینیور آزمایشگاهمون، میگه اگه همه کارات داره یه بلایی سرش میاد، شک کن که کرم از خود درخته! خب به نظرم درسته. درختی هم که خرابه رو باید برید. نمیشه اینطوری، اینهمه بدوی، اینهمه بدوی، اینهمه بدوی، آخرش هم دورتر باشی.

به نظر میاد همه کسانی که داشتن سرخورده میکردنمون درست میگفتن. باید قبول کنیم که کوچیکتر از اونی هستیم که قوانین بازی رو نقض کنیم.

بی‌مایه زبون باشد، هرچند که بستیزد


اما بیشتر دوست دارم این رو بگم؛ بحث اینه که واقعا بس کنید این نصیحت ها و پند های کفر آمیز رو. حالا تجربه میشه؛ حالا اشکالی نداره؛ حالا چیزی نشده؛ وقتی یک‌نفر ناراحته سعی نکنید اینجوری آرومش کنید. اصلا سعی نکنید آرومش کنید. هیچکار نکنید!

البته که به قول عنصر‌المعالی‌کی‌کاووس‌ابن‌اسکندر “اکنون ای پسر هر چند که من این همه گفتم” و هیچ فایده نداره…

0

انتظار میره مثل فیلمای هالیوود بعد کلی تلاش آخرش، دفعتا به نتیجه برسی. یا لاقل واقع بین باشی بعد کلی تلاش، به تدریج به نتیجه برسی.

ولی اتفاقی که میوفته اینه که بعد کلی تلاش و به نتیجه نرسیدن، به نتیجه نرسیده راضی میشی. خیلی خوبه اگر به نتیجه ی نرسیده راضی باشی و بدانی تلاشت را کردی و نشد و دتس‌آل‌رایت؛ اما اینکه خودت رو فول کنی که نه به نتیجه رسیده ای و راضی باشی نهایت حماقت است.

هعی. خسته شدم. خسته. و هیچ گزینه ای جلوی پام نیست جز جلو رفتن، با پاهایی فلج…

0

Abraham’s Fire

بعد از مدت ها سلام!

راستش چندین بار تا نوشتن چیزی آمدم ولی خب… چیزی برای گفتن نبود.. البته، خب، صحبت که بود، ولی نه آنچه نوشتنی باشد.
به شدت ایام پیچیده و سختی رو میگذرونم. ایامی که باید با حقایق زشت زندگی روبه‌رو بشی و تمام سیاهی را یکباره سر بکشی…

مهم ترین اتفاق این بود که بله، الان که مینویسم به طور کامل و رسمی فوتوپسین رو شات‌داون کردیم و از جگرم خون میچکد… فوتوپسین که مثل جان‌پیچ های رمان جی‌کی‌رولینگ قسمتی از وجودم رو توش جا گذاشتم… چیزی که جواب بسیاری از سوالات بود…

علی ای حال، اون رفته، فعلا متوقف شده و واقعا نمیدونم باز زنده بشود یا خیر.

شاید بهتر باشه به این فکر کنیم که حقیقت اینه که به آرزوهامون نمیرسیم، یا اگر خودتان را گول بزنید، آنجور که فکر میکردیم، به آنها نمیرسیم.

میتونم ساعت ها و پاراگراف های زیادی بنویسم… ولی خب… آن خشت بود که پر توان زد. فوتوپسین رفته و من رمقی برای هیچ چیز ندارم، نه نصیحت نه توصیه و نه حتا همدردی. حقیقت همینه که رفیق و همکارم گفت.

…خب، چرا نمیتونیم انجامش بدیم؟ چون کار سختیه!

شاید هم توصیه درست همین باشه که خودش گفت، برای چند صباحی دست بردار… استراحت کن…

هر روز حس میکنم بهترین کار همینه. شاید سه سال، شاید همیشه.

ای گنجشک یاور ابراهیم،بدان، من هم جنگیدم، اما نشد…
ابراهیم داستان ما در آتش سوخت!
شاید این گلستان به وقت دگر بروید…
رضاً برضائک، انشالله

بیست‌م تیر ماه هزار و چهارصد هجری شمسی

احساس کسی رو دارم که زیر یک کوه آوار مدفون شده باشه؛ پر از خواسته ها، احساسات، افکار، کار ها و پروژه های فروخورده و نیمه کاره، موج خروشانی که تو نوک کوه مونده و یا هیچوقت جاری نشده یا وسط راه خورده به سد… پر از انرژی… پر از وزن… سال ها با من بوده؛ خسته و فرسوده م کرده.

اگر یک درصد ازین افکار کلیشه ای چندتا هندوانه رو نمیشه با هم برداشت یا با برنامه ریزی و فلان… دارید، بدونید که سکوت کنید؛ لاقل برای من سکوت کنید. من مثال ناقض افکار خراب جامعه ام هستم؛ من آوازِ سکوتم؛ خسته از شنیده نشدن. صدای میرائی که خیلی بیش از مسیر مسئولیتش رو پیموده، شنیده نشده، شناخته نشده، به رسمیت شناخته نشده و حالا از تکاپو افتاده.

اشتباه شما اینه که فکر میکنید اگر یک شمع رو خاموش کنید، شمع دیگر بهتر میسوزد. شما فکر میکنید نباید تمام چراغ های چلچراغ باهم بسوزد، حتا اگر عمر چلچراغ کوتاه باشد.

من سال ها تلاش کردم، جنگیدم، با دشمنی که نمیشناختم، با فرماندهی که خود در آینه فرمانده دشمن بود. من سالها از ناتوانی گریختم، به کمک همان ناتوانی.

در یکسال هم درس خواندم، هم المپیاد قبول شدم و هم مقام خوارزمی بردم. هیچکدام فایده نداشت، کافی نبود. بدرد نمیخورد؛ بدرد این جامعه کله پوک بی درک. نه خوارزمی به نهایت رسید، نه المپیاد و نه نمره نهایی. این نودونه‌ها هیچ وقت برای چشم های سه رقمی کافی نیست… چرا؟ من کم کاری کرده بودم؟ انرژی را نباید تقسیم میکردم؟ اصلا اینطور نبود و نیست. من میتوانستم در یکی همان مقام را بگیرم، یا در هر سه. مثل شمع های چلچراغ هرکدام یگانه میسوزد؛ کم یا زیاد، هر کدام یگانه میسوزد.

دانشگاه؟ گرفتنِ مدرک کارشانسی در آن زندان انفاس، دایر کردن انجمن و نشر و نشست، کار، کار و کار.

یکسال گذشته که ورای تصور ذهن های عادی ست… درس سنگین دانشگاه مدرس، پروژه ارشد، کوریدور زیست‌کارآفرینی مدرس، کار زیست شناسی میکروگراف، ابر پروژه لاوازیه، پروژه ۸ساله فوتوپسین، چوگان و درد و درمانِ جانم: سلوشنر.

به اندازه تک تک کلمات و حتی حروف بالا کار نیمه تمام و ادامه دار دارم. هیچ خواسته‌ای بیشتر از به نتیجه رساندن کار ها ندارم. ولی… نمیتوانم!

همین نمیتوانم شده بلای جانم. مگر من چند نفر هستم؟ مگر چند سال سن دارم؟ مگر چند سال از سنم مانده؟ چرا اینقدر زنجیر های بی رحمانه به جانم زده اید؟ انتظارات احمقانه اجتماعی/فرهنگی/قانونی زیستن در این زمانه جفاکار. نه یارای ایستادگی در مقابلش را دارم… نه توان کشیدن این وزنه‌های سنگین را.

دفن شده ام، زیر کوهی از آوار.

در زمان و مکان مناسبی نیستم عزیز، نیستم. عمر چلچراغ محدود است و شمع ها خفه میسوزند…

فردا که محققان هر فن طلبند

حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند

از آنچه دروده‌ای جویی نستانند

از آنچه نکشته‌ای به خرمن طلبند

-شیخ بهایی

ولی مهم نیست عزیز، مهم نیست…

Gatsby believed in the green light, the orgastic future that year by year recedes before us. It eluded us then, but that’s no matter—tomorrow we will run faster, stretch out our arms farther. . . . And then one fine morning–
So we beat on, boats against the current, borne back ceaselessly into the past

-Fitzgerald

آره عزیز، من ادامه میدم، چون نمیتونم ادامه ندم، این نشونه توانم نیست، اتفاقا نشونه ی ناتوانیم در دست کشیدن از رویای بزرگه؛ نمیتونم تصور کنم اتفاق نمیوفته. نه، نمیتونم. مجبورم ادامه بدم، ولی این رو بدون، هزینه ی گزافی رو دارم پرداخت میکنم؛ خیلی گزاف…

یکی از این شب های پر اضطراب بهار ۲۰ خرداد ۱۴۰۰

0

عجب عکسی ازمان گرفتی دوست عزیز!

یک جلسه سخت برای ادامه راه پروژه… شکر خدا که خوب بود!

۸ خرداد ۱۴۰۰

2