اون روزی که داشتن استعداد هارو تقسیم میکردن، یه لطفی به ما کردن، منت سرموگذاشتن، پارتی بازی کردن، خیلی دوستمون داشتن و استعداد درخشان شدن مثل یک ستاره در کهکشان رو بهمون بخشیدن.
ولی نمیدونم یه جوری، یه جایی، یه چیزی اشتباه شد و بجای درخشیدن در آسمان، در گوشته زمین، مدفون و مذاب، تحت فشار، هی تو خودم ذوب میشم و یا منتظرم یه شکافی پیدا کنم و مثل یه زخم فشرده فوران کنم و فریاد سر بدم، یا که سرد بشم و یه سنگ سرد سیاه مرده ازش جا بمونه…
خیلی تلخه، خیلی زشته؛ دقیقا مثل واقعیت!
