خب یه چیزی رو میخوام بگم که شاید جاش توی توییترم بود… شایدم نه همینجا. حالا… آقا این لاوازیه داره مخ منو میسوزونه… به روش خوبش.
الان یکم در مورد ادامه کار و چنتا پروژه که همین الان میتونیم راه بندازیم کار میکنم و مخم سوت میکشه که واو عجب دنیایی پا گذاشتیم… و واو، عجب قدمی برداشتیم. هم شوق فراوانی دارم و هم نگرانم؛ شوق اینو دارم که کارای بزرگی میشه کرد، خیلی بزرگ، و البته اینکه ما راهو خیلی درست طی کردیم. خوشحالم از این نظر، خیلی زیاد. و نگرانم… کار بزرگ انجام دادن نگرانی داره… توضیحش یکم سخته، خودمونیش اینه که میترسی بهترین انتخاب رو انجام ندی و فرصت رو به نحو احسنت استفاده نکنی… یه جور کمالگرایی مخرب که خب اگر ازش اجتناب نمیکردیم امکان نداشت لاوازیه به سرانجام برسه.
خلاصه که… اینطور!
پ.ن. باید چندتا گزارش کار و فرم و پروپوزال مینوشتم این چند روز (و الان) که خب… عای!
9 اسفند 1399