جا داره یه گزارشی بدم از وضعیت پیشرفت CG: تقریبا هیچی!
بحث م اینه… بطور مثال الان ۶ماه تمامه که نتونستم کار های CG رو حتا اپسیلونی جلو ببرم. حالا چرا؟ داستان از اینجا شروع میشه:
ببینید تقریبا کمتر کسی هست که شغلش اختراع یا ایده پردازی باشه، چون مقدار ریسک نامشخصه و مدت جواب دهیشون هم نامشخصه… بلاخره آدم باید کار کنه پول در بیاره… و بقیه ابعاد زندگی مثل تحصیل، کارای خونه، بودن با خانواده، استراحت و… هم هست. بنابر این شما کار یا تحصیل و زندگی عادی تون رو باید داشته باشید، بی هیچ کم و کاست، و همزمان باید وقت کنید یه پروژه که واقعا زندگی جداگانه ای میطلبه رو جلو ببرید – بگذریم که “هر” پروژه یه زندگی جدا میطلبه. ولی کسی که ۲بار زندگی نمیکنه، پس یا باید بیخیالش بشید (مثل همه) و یا ۲تا زندگی رو تو یکی، زندگی کنید!
حقیقتا تحت چنین شرایطی باید کلللل کائنات دست به دست هم بده و “ابر و باد و مه خورشید و فلک” در کار باشن تا همه چیز جور بیاد شما یه زمان کوچیکی پیدا کنی و روی پروژت کار کنی. امتحان نداشته باشی، کار اداری عقب افتاده نداشته باشی، ددلاین (فرصت نهایی) کارایی که قول دادی نگذشته باشه، تو تعطیلات دعوت/اجبار جایی نباشی و… . و همچنین مقدمات کار رو آماده کرده باشی (خرید و تامین وسایل، آماده کردن محیط، طرح اولیه و…) تا اینکه خدا بخواد و بتونی یه تست بگیری! تازه چون فرصت اشتباه و تکرار هم نداری این داستان خیلی پررنگ تر میشه.
به طور مثال این شرایط برای ۶ ماهه که رخ نداده! اتفاقا تمام وسایل یه تست مهم رو جمع کردم، چندتا تست خیلی اولیه گرفتم و همه چیز آمادست ولی خب واقعا هیچ روزی نبوده که همه شرایط فرآهم باشه برای انجام کار!
ممکنه بگید اگر میخواستی میشد! ولی خب اولا گفتم این کاری نیست که بشه تیر خطا زد، شاید فرصت بعدی باز ۶ماه طول بکشه که جور شه… باید وقت مناسب باشه. دوما که مهم ترم هست اینه که میزان علاقه من به پرداختن به این چیزا غیر قابل وصفه… حکم مواد رو داره برای یه مغز معتاد… لذتی که موقع انجام پروژه ها میبرم و شوق گرفتن نتیجه و انتظار رد یا تایید فرضیه، برام خیلی دلچسبه. یقینن همچین لذتی رو نمیذارم کنار برم کار دیگه ای بکنم. البته اینجوریم نیست که فول تایم درحال تلاش و فعالیت باشم، آدم بلاخره خسته میشه گاهی و کلا خاموشه… اینم جزو تبعات همون ابر و باد و مه و خورشیدیه که گفتم و یجورایی جزوشه. خلاصه که موقعیت یه زمان درست و حسابی و خیلی خالص و مناسب “اضافه تر از یک زندگی” خیلی سخت پیش میاد.
اینم اضافه کنم که خستگی ۲ تا زندگی باهم سینرژی (هم افزایی) وحشتناکی داره… مثل این که یکیش به تنهایی یه سوراخ بینیت رو میبنده… و اونیکیم یکیشو… هر کدوم جدا اثر داره ولی نه خیلی… ولی وقتی هر۲ باهم باشن، سرت سیاهی میره و… بله!
منظورم این نبود که حالا من خیلی رنجش کشیدم تو زندگیم… میبینید که نتیجه خاصیم نداشته تلاشام تا اینجا، ولی آدمایی که اینجوری زندگی میکنن خیلی کارشون سخته، و واقعا تحسینشون میکنم.
آخرش اینم بگم که اینجوریم نیست که حالا هییییچ پیشرفتی تو کارای CG نداشته باشم ها! ایده های خیلی جالبی بهش اضافه شده که با یکیشون شاید نرم افزارمون مستقیا وارد فاز فروش بشه… ولی خب کار عملی که پیشرفت هارو مشهود میکنه، نه دیگه!
ممنونم و… اینطور!
۱۱ مهر ۱۳۹۸