مثلا شاید برای آدم سوال پیش بیاد که خب فایده این که یه موضوعی به ذهنت برسه و شروعش نکنی چیه؟ یا مثلا اینکه سال ها طول بکشه تا یه کاری رو انجام بدی که میشد به طور منسجم تو یکی دو ماه جمعش کرد، به رنجی که اینهمه مدت با خودت حملش کنی میارزه؟
خب راستش یه مطلبی هستش… بجز اینکه چاره ای هم شاید نباشه، یه مزایایی هم داره. فقط یکم گفتنش سخته… ببین مثل این میمونه که شما میخوای یه مسافرتی بری، یا که یه مسیری رو طی کنید. خب هدف مشخصه… از مکان الف به مکان ب برید. مثلا از تهران برید به تبریز. خب با یه وسیلهای یا پیاده راه میوفتید و میرید و در آخر هم میرسید. هیچ فضای ذهنی و ادراکی هم از این مسئله لازم نیست داشته باشید و طی میکنید مسیر و خب همه چیز اوکیه. حالا فکر کن شما یه اطلاعاتی در مورد خورد و خوراک و غذا داشته باشید و از قضا آدم شکمویی هم باشید و با رفیقای شکمو آشنا شده باشید و آدرس چنتا رستوران بین راهی یا داخل شهری که غذاهای لذیذ و خاصی سرو میکنن رو داشته باشید؛ خب اینجوری احتمالا توی مسیر میتونید یه سری هم به یکی از این رستورانا بزنید. مثلا تو ابهر توقف کنید و برید رستوران مهراب و زندگیتون رو زیبا تر کنید 🙂 . حالا این داستان میتونه در مورد دانش زمینشناسی هم اتفاق بیوفته و شما متوجه ساختار بندی کوه ها و شکست ها در طی مسیر باشید و لذت بیشتری از این تجربه ببرید. حتا ممکنه یه چیز ارزشمند پیدا کنید که ارزش این سفر رو بیشتر هم بکنه و ابعاد جدیدی بهش ببخشه. این مثال رو میشه تا بینهایت وجه ادامه داد.
حالا اینها هیچی، گاهی ممکنه شما اطلاعاتی بدست بیارید که مسیر یا حتا مقصدتون رو تغیر بده! مثلا یه میانبر پیدا کنید… یا نه حتما میانبر، یه راه طولانی تر که شاید ارزش بالاتری داره؛ یا مقصد جدیدی که اصلا هدف اولیه که اون سفر بخاطرش انجام میشد رو بهتر تامین کنه – یا حتا بدونید چیزی که دنبالش میگشتید تو تبریز نیست اصلا- و قص علی هذه (مثل این).
ببینید خب توضیح واضحات نباشه، گاهی اینکه در کار شما وقفه ایجاد میشه، حتا اگر انتخابی نباشه، میتونه فوایدی هم داشته باشه. مثلا یهو با یه دوره آموزشی مواجه میشید که مستقیما مورد نیاز نیست تا با مطالب دوره آشنا باشید، ولی میبینید برای اجرای یکی از ایده هاتون چه خوبه که این رو هم بدونید. یا مواجه شدن با فرد یا شرکتی که بتونه یه قسمت کار رو انجام بده و همکار جدیدی پیدا کنید یا حتا برون سپاری کنید. و خیلی چیز های دیگه… که خب شرطش اینه که هوشیار هم باشید! ینی وقتی دنبال یه چیزی نمیگردید، ولی اگر دیدیدش، متوجه حضورش بشید. مثلا بتونید بطور شبکهای، موضوعات و پدیده های مختلف رو به هم ربط بدید تا اگر با یه چیز مفیدی مواجه شدید، بتونید ازش استفاده کنید. لازمهش هم اینه که نذارید بذر افکارتون بخشکن، هر از چند گاهی یکی دو قطره بهشون آب بدید و سر بزنید که اگر یه چیز مربوطی بهشون سر راهتون قرار گرفت، خودش مثل آهنربا بره بچسبه بهش… ولی میگم، اگر زنده باشه.
چرا این مهمه؟ چون شما خواسته یا ناخواسته کاراتون عقب افتاده و خب این عقب افتادن یه هزینه ای تحمیل کرده (حداقلش اینکه تو گوشه ذهنتون بطور یه کار تیک نخورده مونده و تو ذهنتون حمل میشه). و این به طول انجامیدنه میتونه سودی هم به همراه داشته باشه که حیفه که اگر هزینهش رو میپردازید، بهرهش رو نبرید. بلاخره برای سود کردن چاره ای جز کمینه کردن هزینه و بیشینه کردن سود نداریم! اونم با این ذهن های کم بهرهای مثل من 🙂
و منالله توفیق
پ.ن. مثلا الان یه دوره بی ربط به هارمونیکلاک شرکت کردم که خب… اگر پروژه خروجی داشت، ارجاع میدم به اینجا!
