خب آماده میشیم برای ترمینیت کردن میکروگراف!
تا ابد نمیشه خلاف رودخونه شنا کرد، حوصله ی آدم محدوده و تو زمین سنگی تا یه جایی میشه بیل زد. نمیگم ترمینیت شده تو این لحظه ولی به شدت شمارش معکوس پرونده میکروگراف شروع شد…
19 آبان 99
خب آماده میشیم برای ترمینیت کردن میکروگراف!
تا ابد نمیشه خلاف رودخونه شنا کرد، حوصله ی آدم محدوده و تو زمین سنگی تا یه جایی میشه بیل زد. نمیگم ترمینیت شده تو این لحظه ولی به شدت شمارش معکوس پرونده میکروگراف شروع شد…
19 آبان 99
هووووف! بلاخره سایت میکروگراف رو تونستم به گوگل آنالیتیکس وصل کنم! جناب آقای شریفی در آخرین وصیتشون قبل از اعزام به پادگان فرمودن که این سایته رو به گوگل وصل کن، کلا هم یه ربع طول میکشه… خب دیگه استاد، بر که میگردی از پادگان… دارم برات 🙂
خیلی کار سختی بود آقا. خییلیی. حتا مطمئن نیستم وصل شده باشه 🙂 ولی خب اون کاری که باید میکردم رو انجام دادم. انشااله که وصل شده!
دیگه اینم انجام شد و فقط مونده آماده کردن عکس ها و ارسالش توی اینستاگرام میکروگراف! فکر کنم برای دو روز دیگه روی ایر باشیم 🙂
اینطور!
18 آبان 1399
خب، میکروگراف با همون دامین پیش خواهد رفت، ولی خبری از مسابقه و رقابت نخواهد بود فعلا. ولی پنجره ی دریافت عکس و انتشارش بازه و حتی شاید همین وصله ای باشه که همکاریمون رو با دانستنی ها ادامه بدیم.
امروز جناب شریفی زحمت مرتب کردن سامانه دریافت عکس رو کشید و خب کار رو روی همون دامین که میخواستیم مسابقه رو ادامه بدیم، ادامه داره. به نظرم که خب خیلی قشنگ شد! خوبه زحمتی که برای ران کردن دور دوم کشیدیم استفاده شد.
الانم شدیدا دارم روی پادکست میکرون کار میکنم، البته بیشتر منتالی، ولی خب… سخخخته! بعد یه پیشنهاد خوبی داد محمدرضا، که یه حالت کراود فاندینگ طور بریم جلو که کفم برید اصلا، سر همین سایت که گفتم هم ایده ی خیلی خوبی زد و ایدهآل ترین حالت ممکن رو به تصویر کشید و خب کلی کیف کردیم! دمت گرم خلاصه 🙂
و اینکه در آخر، دسترسی های بخش مسابقه روهم مسدود کردم و دیگه رسما کسی نمیتونه ثبتنام کنه. این هم از این.
اینطور!
16 آبان 1399
خب، و امروز روز مهمی بود برای CG!
اون ارائه مهم رو برگزار کردم و کل داستان رو برای اعضای قدیم و جدید پروژه توضیح دادم. و حرف زدیم و حرف زدیم که برای آینده باید چکار کنیم. البته از آینده ی دور تر خبر ندارم، که توی همین جلسه برام روشن شد که همین طور هم باید باشه؛ ولی تکلیف حال حاضر مشخص شد و خیلی خوشحالم از نتیجه جلسه ای که داشتیم. نتیجه کاملا دلچسب بود برام و بهش خوشبینم.
فعلا 2تا کار رو جلو میبریم. یکی بحث محتوا و یکی بحث ثبت. خیلی خیلی هم خوب! انشالله که خیر است!
14 آبان 1399
خب. امروز روز مهمی بود برای میکروگراف و البته از اون مهم تر، آقای شریفی عزیز. بلاخره بعد ماه ها بلاتکلیفی، تصمیم نهاییشو گرفت و اتمام سربازی رو مقدم بر دانشگاه دید. یقین دارم که محمدرضا تصمیم درستی برای خودش میگیره، و اینکه داره کار درست رو میکنه من رو خوشحال میکنه. آرزوی سلامتی و موفقت دارم برات دوست خیلی عزیز.
خب، و اما با نبود آقای شریفی من هم قرار ندارم میکروگراف رو “به شکل قبل” ادامه بدم؛ به شکل قبل ینی همون مسابقه و جایزه و همکاران و کانتنت. شاید کلا مسابقهای برگزار نشه، شایدم بشه ولی محدود تر. شاید کانتنتی تولید نشه، شاید هم بشه ولی متفاوت. شاید…
سعی کلیم اینه که میکروگراف نمیره. شاید کم جون تر، شاید با بنیه تر، ولی ادامه پیدا میکنه. و البته، نه اون میکروگرافی که شروعش کردیم. هیچ وقت فکرشم نمیکردم اگر میکروگراف مسابقه نباشه، بتونه با انواع دیگه ای به حیاتش ادامه بده! و هر حیات هم مستقل و قوی تر از اصل باشه! شاید لازم باشه به جی.کی.رولینگ بگم جان پیچ های دنیایی که ما ساختیم از مال تو قوی تر بودن 🙂
بازی، میکرون، کانتنت میکروگراف، مسابقه محدود تر و کلی داستان دیگه.
خب دیگه، وقتشه از میکروگراف خداحافظی کنیم و به میکروگراف سلام کنیم. البته، به امید دیدار مناسب تره…
خیر است!
10 آبان 1399
هه هه! برای بازی میکروگراف به یه اسم خیلی خوب رسیدم… البته اونم بعد مدت ها بی اسم موندن. کلا مقوله ی رسیدن به یه اسم خوب خیلی دلچسبه و در طی یک هفته برام 2-3 بار تکرار شده 🙂
البته شاید همین تصویب نشه، ولی خب اینکه الان در جایگاه خوبی هستیم، بسه!
First idea- may be the- Best idea!
-Lavoisier The Project
(Mohammadreza Sadeghian, indeed)
امروز تولد یکی دیگه از مشاهیر تاریخ علمه که ارادت زیادی بهش دارم. آنتونی فان لیوونهوک که شاید اسمش برای خیلی ها ناآشنا باشه ولی در واقع ایشون مخترع میکروسکوپ و اولین جوینده ی دنیای نادیدنی های کوچکه. یه دانشمند تمام عیار که مکتب نرفته صاحب مکتب شده.
راستش اگر زودتر میدونستم که تولد لیونهوک همین روزهاست،احتمالا یه حرکتی میزدم؛ یا پخش پادکست رو شروع میکردم، یا تو میکروگرافی جوری گرامی میداشتمش. ولی خب نه من حواسم بود و نه اصلا اوضای میکروگراف خوبه. من عاشق میکروگرافم، و حاضرم حالا حالا ها سرش انرژی خرج کنم تا جوانه بزنه و کم کم تنومند بشه، و قطعا میتونه بشه، عشق و علاقه ای که بهش هست اینو بهم میگه. ولی خب شرطش اینه که کار تیمی، تیمی پیش بره! و من قطعا تنهایی نه میتونم جلو ببرشم، و نه اصلا میخوام.
متاسفانه الان که این پیام رو مینویسم، یه رکن اصلی داستان، ینی آقای شریفی، در آموزشی خدمت مقدس سربازی به سر میبره، و نه من، نه خودش و نه هیچکس نمیدونه وضعیت تحصیلی/سربازی ش چطوری خواهد شد! راستش حتما مطمئن نیستم خودشم چه تصمیمی داشته باشه. شاید شرایط طوری باشه که در موقعیت خاص، نتونه -یا نخواد- این کار رو ادامه بده و خب فرقی نمیکنه، چون در هرصورت کار میخوابه. و باعث ناراحتی و افسوسه اگر اینطور بشه. و اگر شرایط جوری باشه که بتونیم ادامه بدیم، یقین دارم که کار خیلی درستی میشه. انشالله!
در آخر هم پوستر زیبایی که آقای شریفی به مناسبت قسمت مربوط به آنتونی فان لیوونهوک پادکستمون زده بود رو اینجا میبینید. تصویر زیبایی از میکروسکوپ جادویی که ساخته آقای لیونهوکه.

به امید روز های میکروسکوپی بهتر!
4 آبان 1399
و بلاخره بعد سال ها انتظار دارم آماده میشم برای ارائه ی داستان CG. البته که خصوصیه، ولی بازم همونیه که همه ی این سال ها منتظره اتفاق افتادن بوده.
گفته بودم میخوایم روی پلن بهره برداریش بطور جدی کار کنیم و تصمیمگیری بشه. لازمش اینه من هر آنچه گذشته رو بگم! و هوو هوو… خیلی چیزا گذشته!
فایل ارائه نصف شده و تقریبا باب میلم پیش رفته. ۳ روز تا اینجا ساخت پاورپوینت وقت گرفته 🙂 شما ببین خودت دیگه…
امیدوارم که خیر باشه.
اتفاق دیگر این روزها کار کردن روی پادکست زیستیمون و همچنین شروع ضبط پادکست “کوچه صادقیان” ه. با تشکر ویژه از آقای شریفی عزیز که تو این چند روز مرخصی کلی پوستر و کاور برای این کارا زد. دمش گرم و دلش خوش.

و اما بعد… اتفاق دیگر هم چیزیه که خیلی سربسته تر از چیزای دیگهست. ولی دوست دارم اینجوری بنویسمش که… من از آنتوان لاوازیه چی یاد گرفتم؟ حریص بودن!
البته در نوع مفیدش! اینکه اگر یک موقعیتی پیش آمد و پنجره ای باز شد، حتما خودتو بنداز توش؛ حتما ازش استفاده کن! ولی چطور؟
آنتوان لاوازیه شاید تنها دانشمندی باشه که بعد از مرگش هم به علم خدمت کرد! بجز اونایی که جسدشدن رو وقف میکنن… واقعا یه کاری کرد!
بعد انقلاب فرانسه و کشتار وحشیانه درباریان، لاوازیه به اعدام با گیوتین محکوم میشه، و وقتی چاره ای نمونده، پس تصمیم میگیره از این موقعیت هم استفاده کنه! مطالعات علوم شناختی شاید از همینجا شروع شده باشه، جایی که لاوازیه برای مشخص کردن محل قوه ی متفکر بدن، به شاگردانش میگه بعد از اینکه سرش رو با گیوتین قطع کردن، اون شروع به پلک زدن میکنه و اونها باید نگاه کنن که اون میتونه پلک بزنه یا نه!
و مشخص میشه که بله! مغز محل انجام و دستور تصمیم های ماست!
این پروژه جدید گیوتین نیست! و توش کسی آسیب نمیبینه (انشالله!) ولی واقعا موقعیت خاصیه که به دلایلی من قابلیت استفاده ازش رو پیدا کردم. سوالات اخلاقی مطرحه، مثل اینکه درسته استفاده شخصی کنم از این موقعیت؟ اصلا شدنیه؟ یا اولویت چیه؟
راستش به نتیجه رسیدم… و کاری که میکنیم شخصی نخواهد بود.
ولی ایده… ایده ای که دارم روش کار میکنم، اگر بشه، و اگر بشه، اگر بشه… اتفاق خیلی بزرگیه برای من و البته ذینفعان ماجرا! شاید یکم که پیش رفت و مسیرش مشخص شد نوشتم براتون داستان رو. الان نمیدونم خودمم. ولی سوالی که هنوز جواب نداره اینه:
باید ببینیم اصلا حداکثر استفاده ای که میشه از این موقعیت کرد چیه؟! شاید فقط در حد یک پلک زدن باشه!
3 آبان 1399
عجب هفتهی پادکستی ای بود!!
خب واقعا واقعا یه پادکست ضبط کردیم! اینجوری بود که بچه های کلاس ژورنالیسم علم پیشنهاد دادن به مناسبت تولد استاد عزیزمون، جناب آقای میرفخرایی یه برنامه رادیویی ضبط کنیم و از ایشون و خاطرات کلاس بگیم. و قرار شد بخشی از این داستان رو توی استودیو ضبط کنیم.
به خاطر یسری تاخیر تو هماهنگی ها… فقط من و یکی از عزیزان تو استودیو حاضر شدیم! و اون یه نفر کسی نبود بجز آقای خنجری عزیز! واقعا سعادتی بود کنار ایشون کار کنم! مثل اینکه یه بچه دبستانی رو بشونی پیش یه خلبان با سابقه! اونم تو کابین پرواز!!

واقعا که از گند هایی که حین ضبط آفریدم شرمندم و امیدوارم کار رو خیلی خراب نکرده باشم، ولی خب… دیگه انجامش دادیم رفت دیگه 🙂
چقدرم جای مسرت داشت که آقای خنجری خیلی ازم تعریف کرد؛ البته از مهر ایشونه بیشتر ولی خب فکر کنم راضی بودن. ینی که خیلیم بد نبودم.
این از این. اولین تجربه ضبط استودیوای من اونم تو یه پادکست اونم پیش آقای خنجری و البته حضور مجازی بقیه عزیزان و بزرگان.
اتفاق پادکستی بعدی امشب بود که با جناب آقای آزادی عزیز در مورد پادکست خودمون جلسه گذاشتیم! اونم از ساعت ۱ تا ۳ بامداد!
داستان از یه استوری شروع شد و در مورد کتابی پرسیدم و مطرح شد و دیدیم هر دو قصد انجام کار خیلی مشابهی رو داریم! و بعد از مذاکراتی سخت در سطوح بلند پای غیر دیپلماتیک، به یه نتیجه خیلی خوب رسیدیم. یه فهم مشترک عالی و یه سر چیزی که برای هردومون بهتره توافق کردیم.
انشالله که خیره و کار خروجی داشته باشه؛ ;که خب اون موقع بیشتر در موردش حرف میزنم.
فعلا اینطور!
۲۱ مهر ۱۳۹۹