Category: عمومی

What’s Happening?

یه اتفاقی میوفته!

اولین بار سر نتیجه المپیاد زیست‌شناسی مرحله دوم متوجه‌ش شدم. و ندیدمش تا این هفته… نمیدونم قضیه چیه؟

سر المپیاد مرحله دوم یکی از سوالا بود که من اصلا روش کار نکرده بودم. چندتا جانور داده بود گفته بود درخت تکاملی اینها رو رسم کنید. حقیقتا چون تشریحی بود و نمره منفی نداشت یه منطقی تعریف کردم و بر اساس اون درخت رو رسم کردم… شاید ۵ دقیقه وقت گرفت.اما از اون سمت داستان؛ یه سوال ادامه دار در مورد ژنتیک گروه خونی بود… و سوال آخرش که خیلیم امتیاز داشت واقعا دشوار بود. واقعا دشوار. و تنها کسی بودم تو حوزه قزوین که نشستم حل‌ش کردم. و بله ۴۰ دقیقه از وقت ۴ ساعته آزمون رو گرفت. بی‌شمار حالت مختلف بود که باید در نظر میگرفتیم تا بفهمیم “چند درصد احتمال داره که فرد الف بتونه به فرد ب خون اهدا کنه”. و این دو نفر واقعا فامیلی دوری نسبت به هم داشتن… خلاصه. جواب من شد ۳۵.۲ درصد. و نوشتمش.

گذشت. نتایج اومد. نمره کلی‌م عالی بود. واقعا از خودم انتظار نداشتم که ۵۰درصد نمره کل رو گرفته باشم. و باید بگم با اختلاف کمی قبول نشدم. ولی اینجا برام جالب بود که… نمره ی سوال گروه خونی؟ صفر! جواب درست چقدر بود؟ بازه ۳۵.۵ تا ۳۷.۵ درصد قابل قبول بود! و باید بگم ۸ درصد نمره کل رو داشت اون سوال… نامه اعتراض زدم و مدتی بعد جواب اومد که برادر محترم… و من الله توفیق… (البته بگم وقتی دارید نامه ای که از طرف سازمان پرورش استعداد های درخشان و پژوهشگران جوان‌ اومده رو باز میکنید احساس خیلی خوب و شاخصی دارید که انگار بالای برج بلندی قرار گرفتید… ولی خب بلافاصله وقتی میگه درخواستتون برسی شد و جوابش منفیه، از بالای برجی که هستید پرت میشید پایین. ولی خب هوای اون بالا برای همون چند لحظه واقعا خوبه!)

و اما داستان… جالب بود که نزدیک کل نمره اون سوال درخت تکاملی رو گرفته بودم!! البته هم خوشحالی داشت این موضوع و هم ناراحتی. اینکه رو چیزی که حساب نکردی جواب گرفتی؛ اما اگه اونی که روش حساب کرده بودی “هم” جواب میداد احتمالا قبول شده بودی و مدت خیلی خیلی طولانی بالای اون برج خوشحالی میموندی…

این داستان دیگه اتفاق نیوفتاد تااا این هفته؛ میکروگراف. من یسری منطق و پیش‌بینی رو برای کارای میکروگراف برنامه ریزی کردم. شروع کردیم و افتضاح پیش رفت. بازخورد کمتر از حداقل حالتی بود که فکر میکردم (البته ناگفته نماند که دوست عزیزی که باید پیگیری یه قسمت مهم میشد کلا گذاشتمون زمین 🙂 ). ولی بازم بازخورد خیلی کم بود. کلا محاسبات و همه چیز ما کشک… تا اینکه یه تیری در تاریکی زدم و رو انداختم به دو گروه: دوستانم و یسری سلبریتی دنیای علم! با توجه به شناختی که ازشون داشتم واقعا فکر نمیکردم آنچنان خوب برخورد کنن و حتا اگر خوب برخورد کنن نتیجه مطلوبی داشته باشه.

و ناگهان باز همان شد که در ۱۰ اردیبهشت سنه ۱۳۹۲ اتفاق افتاده بود… بازم از آنچه انتظار نداشتم جواب گرفتم؛ برعکس آنچه ازش انتظار داشتم! به لطف دوستان خودم و اون چهره های علمی بازخورد ها شتاب فزاینده ای گرفت. چیزی که واقعا سوپرایزی برای من و آقای شریفی (همکار میکروگراف) بود.

نمیدونم اسم این اتفاق رو چی باید گذاشت! تو نیکی می‌کن و در دجله انداز؟ یا این موردی که مینویسم:

افسوس که آنچه برده ام باختنی است

بشناخته ها تمام نشناختنی است

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت

بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است

خواجه نصیرالدین طوسی

یا شاید هیچ‌کدوم!

پی‌نوشت: بازخورد های خوبی که گرفتیم تقریبا کلش نتیجه عملکرد بسیار عالی آقای شریفی در طراحی های (گرافیکی و فکری) میکروگراف بود.

پی‌نوشت۲: وضعیت میکروگراف کماکان مطلوب دل نگارنده نمیباشد… وی انتظارات بالاتری دارد.

۱۸ آذر ۱۳۹۸

میکروگراف از اونچیزی که فکرشم میکردم داره جذاب تر و بزرگتر میشه. البته محمدرضا یه‌چیزایی میدونست نگفته بود بهم… مثل من! حرفامون رو که ریختیم رو هم اصن کولاک شد! ماهیت کار برای خودم عوض شد اصلا.

خلاصه که بیشتر میخونید از میکروگراف…

0

آقای واتسون و کریک که مدل سه بعدی DNA رو کشف کردن، به مدت دو سال روی مدلشون رو پارچه کشیدن و گوشه آزمایشگاه نگه داشتن ( چون میترسیدن بقیه بهشون بخندن).

البته نمیدونم این داستان چقدر واقعیت داشته باشه ولی میدونم بعد اون دو سال این دو نفر با یه مقاله نیچر مسیر تاریخ رو عوض کردن و جایزه نوبل رو برنده شدن؛ مثل من!

امروز که تو نشست در مورد فناوری های همگرا و علوم شناختی صحبت شد تو چند جای سخنرانی دلم به حال خودم سوخت… که واقعا چقدر زحمت کشیدم برای یه سری از طرح هام. و کار چند نفر رو یه تنه انجام دادم. دلم سوخت که اینهمه کار کردم… و مثل واتسون و کریک، طرحم یه گوشه است و روش یه پارچه افتاده و داره خاک میخوره. به قول مرتضی شاید کمال گرام و میترسم که با بهره برداری ازش شکست بخورم؛ ولی اینجوری نیست.

بیشتر علتش اینه که اگه پارچه رو بزنم کنار، باید تا تهش برم. ولی خستم… تا بالای قله رفتم ولی نا ندارم بیام پایین تا جایزمو بگیرم. راستش شاید اصلا قله رو به قصد فتحش رفتم بالا و انگیزه ای برای پایین اومدن ندارم… نمیدونم، شاید.

آره خب، هم من و هم واتسون کریک دو سال روی پروژمون پارچه انداختیم… ولی خب اونا کار بزرگی کرده بودن، اما من همچین کاری نکردم. کار من خیلی کوچیک تر از اون هاست ولی خب… گاهی قشنگه که “قیاس خود با نیکان بکن” ی.

اینطور!

20 آبان 1398

0

خلاصه بگم: داشتم بیخیال اون موضوعاتی که برای پروژه ارشد گفتم میشدم. البته بیخیال یکیش (بلاتینگ) شدم واقعا چون خیلی خیلی کار میبره. ولی با استادم که حرف زدم در مورد اون موضوع آب، یه ایده بهتر داد و برای پروتئین کامنت (نظر) مثبتی داشت. یه جوری که اون لحظه ای که فهمید چی میگم انرژی محیط خیلی مثبت شد اصن. الانم باز شک کردم که بیخیال داستان ها نشم.

در کل که سردرگمی ای ایجاد شده بس حل نشدنی…

0

خب! در رابطه با پروژه ارشد: همونطور که به نظر میرسید احتمال اینکه پروژه ای که روش قرار باشه کار بکنم، از کارای خودم باشه، بعید و بعید تر میشه.

از طرفی اگه پروژه من نباشه خیلی موضوعیت پیدا نمیکنه که اینجا در موردش حرف بزنم؛ اما یه چیزی هست… من اگه واقعا پروژه رو کاملا بی ربط با کارای خودم بردارم و به نوعی “پروژه استاد” باشه صرفا… سعیم رو میکنم یه موضوعی رو بردارم که توش چیزایی رو یاد بگیرم که برای کارای خودم لازم دارم. و اگه اونجوری بشه هم، خب، موضوعیت پیدا میکنه که در موردش حرف بزنم 🙂 .

فعلا که فقط به نظر میاد باید پروژه هامون رو کمافی السابق تو سایه بقیه چیزا نگهش داریم… خیره!

0

Extraordinary people have Extraordinary dimands!

از استادم پرسیدم داستان تصفیه آب رو، جوابی که داد تقریبا روشنم کرد که باز همون داستان همیشگیه!

سر کلاس بیوفیزیک که یکی از دانشجوهای پست‌داک عزیز داشت میکروسکوپ نیروی اتمی AFM رو توضیح میداد یه جایی اشاره کرد که “میری تو بازار میگی فلان چیز رو میخوام که اصن طرف نمی‌فهمه چی میگی! اگرم بفهمه میگه برو بینیم بابا!”

یاد خودم افتادم که یه شب، خیلی دیر وقت بود، خیلی، رفتم سر کوچه که یه عکس عجیبی رو روی یه طلق شفاف پرینت کنم! حالا بماند که آقای محترم فروشنده هم خودی و اهل دل بود و بی چون و چرا با یه حرکت فوق‌العاده این کارو انجام داد… ولی یه لحظه به خودم اومدم دیدم پسر، ساعت ۱۲ شب اومدی چیکار داری میکنی!! اصلا عادی نیست! اصلا!

البته من اون کارو برای برسی یکی از فرضیه های CG انجام دادم که چنتا چیز رو مشخص می‌کرد؛ و بقدری شوق داشتم که واقعا نمیتونستم تا فرداش صبر کنم. اونجا بود که دیدم واقعا کاری که می‌کنم عادی نیست، ولی خب در آخر هدفی که پی‌ش هستم هم عادی نیست! و عادلانه‌ست که این ۲تا یک جور باشن. من که دنبال چیز خیلی ویژه ای هستم و به قولی آفرودم، بایدم کارای غیرعادی انجام بدم که به اون نتایج برسه… ینی میطلبه که اینجوری باشه، نه که من بخوام.

این چیزی که به استاد گفتمم همین شد، فهمیدم بازم باید توی یه انبار کاه دنبال نه سوزن، یکی از کاه های خاص بگردم… ینی بری توی مزرعه و اون یونجه ای رو پیدا کنی که ۱۰ تا برگ داره، برگ ۵مش ۳۰تا رگبرگ داره و… . و عملا تو دنیای آدم‌ معمولی ها 🙂 تعریف نشدست همچین چیزی…

برای تصفیه آب باید برم بگردم ببینم اصن اون چیزی که میگم رو چطوری میشه ساخت که اون کار رو بکنه! خلاقیت در حد خلق از عدم (یکم کمتر) !

و در آخر، در تکمیل جمله بالا با یکی از دوستام که حرف میزدم، این هم مطرح شد که:

Extraordinary people have Extraordinary demands & also Extraordinary lifes!

اینطور!

1

برای پروژه ارشد، ترجیحم اینه که بتونم پروژه م رو خودم تعریف کنم… یا یه چیز شبیه این؛ ولی خب این اتفاق خیلی مرسوم نیست و ممکنه که اینجور نشه. الان سه تا کاندیدا دارم برای موضوع پرژه: تصفیه آب، بلاتینگ و یه طرح بنیادین بر محوریت پروتئین. که ممکنه بعدا مواردی به این موضوعات اضافه بشه…

این سه تا یکیشون خیلی راحت انجام میشه و اگر جواب بده پتانسیل برای ادامه دادنش زیاده، یکیش پول خوبی ازش میشه کشید بیرون و یکی هم اعتبار علمی بالاتری داره. ولی خب هیچکدوم رو نمیشه مطمئن گفت که به نتیجه میرسن… و همگی های ریسک هستن.

فعلا میخوام برم بحث تصفیه آب رو مطرح کنم با استاد و ببینم اصن میشه واقعا انجامش داد در عمل؟ چون آزمایشگاهیش که خب میشه یقینن ولی اگه نشه تو عمل ازش بهره برداری کرد فایده نداره…

تا ببینیم نظر استاد چی باشه!

0

ساعت برنارد می‌خواهد و مرد کهن!

امروز با دوستم که حرف میزدم بحث قلم نوری پیش اومد و یهو شروع کردیم به بحث که ما چطوری میتونیم بسازیم‌ش که ارزون تر از خریدن از آب دربیاد. همینجوری ایده تو ایده اومد تا اینکه حدود شش تا طرح مختلف دادیم که دو‌تای آخر واقعا خوب و قابل اجرا بودن؛ واقعا خوب!

ولی خب مشکل اینه که کی بسازه؟ واقعا اگه بشه نزدیک ۴-۵ ماه از زندگیت رو بذاری پای همین موضوع، با هزینه ناچیزی میشه طرح اولیه‌ش رو ساخت… اما خب وقت نمیکنیم که دو تا زندگی رو تو یکی انجام بدیم! اینجوری شد که به شوخی گفتم ساعت برنارد میخواهد و مرد کهن! کاش میشد :))

پ.ن. ساعت برنارد یه برنامه نمایشی کودکان بود که پسر بچه داستان ساعتی داشت که زمان رو متوقف میکرد و همه ی دنیا بجز خودش از حرکت باز می ایستاد.

0

در راستای همون کشتی در بطری… البته این مورد کشتی در فلاسک کشت سلول جانوری!

ناگفته نماند که این فلاسک یادگاری روز آخر کارآموزی ه! بعد آخرین واکشت سلول… رفتیم دیدیم هیچ سلولی توی فلاسک نیست!! کلی ناراحت شدیم که به عنوان آخرین کارمون، بد ترین نتیجه رو گرفتیم. بعدش که آزمایشگاهو جمع و جور میکردیم دیدیم لوله ی اشتباه رو کشت دادیم… توی سانتریفیوژ برای اینکه تراز باشه یه لوله آب مقطر میذاشتیم روبه‌روی لوله سلول‌ها… ولی موقع کشت اشتباهی بجای لوله سلول‌ها، لوله آب رو برداشته بودیم :)) اینجوری شد که اسمش شد کشت آب یا Water Culture. البته بعدش رفتیم سلولا رو تو فلاسک جدید کشت دادیم و به خوبی و خوشی گذشت.

فلاسک هم که دیگه قابل استفاده نبود، من یادگاری برش داشتم و چون میخواستم بدم دست همکارم بمونه یکم خلاقیت هم چاشنی کار کردم که نتیجشو در تصویر مشاهده میکنید.

اینطور!

0