دیروز داشتم به شوخی میگفتم که میتونم 3تا شمع بذارم و بین کارای مختلفم هرکدوم رو انجام میدم یکیش رو روشن کنم که وقت به طور برابر بینشون پخش بشه؛ بحث همین بود که تکلیف چیه؟ کارا رو یکیش رو انتخاب کنم بقیه رو ول کنم؟ یا یکی رو به یه مرحله برسونم و بعد وقفه بدم تا دیگری به جایی برسه و این مدلی؟ یا که هر روز مثلا وقت برابر بدم بهشون و یه جوری مثل امام علی (ع) شمع بذارم به روزم رو تقسیم کنم. شوخیش اینجا بود که عملا من کل زندگیم رو کردم پروژه هام و سه قسمتش میشه سه تا پروژه مختلف…
حالا بحثم این نیست اصلا، میخوام اینو بگم که، وقتی عمیق تر نگاه میکنم میبینم مثال شمعه اینجا و برای من یکم فرق میکنه. من وقتی رو یه کاری شروع میکنم کار کردن انگار اون شمع رو خاموش کردم، و بقیه شمع ها روشن میشن و دارم تایم رو از دست میدم برای اونا. بیشتر انگار ساعت شنی هایی هستن که همشون دارن رو به اتمام وقت پیش میرن و فقط اون یک دونه ای که در لحظه دارم روش کار میکنم به نفع منه… و این وحشتناکه… ولی متاسفانه خیلی واقعیه.
واقعا همینجوری شده که خیلی کارا عقب افتاده و شاید واقعا دیر شده. به هرکی بگی چی رو تا به حال از دست دادم فکر میکنه دیوونه هستم که اصلا پی چیز دیگه ای رو گرفتم و اون ساعت شنی رو نجات ندادم. و واقعا این اتفاق افتاد.

داشتم به یکی از CG میگفتم و شاخ دراورده بود که تا به حال بهره برداری نکردم ازش. بعد، کار بعدی رو گفتم… و کاملا متقاعد شد که باید اونیکی جلو میرفت… بعد پروژه بعدی… و بعدی… و بعدی… پروژه هایی کاملا بی ربط(ارجا به مولتیپتنشایالایت). و هرکدوم به اندازه کافی خوب که شاید نه گفتن به هرکدوم، جنایت به حساب بیاد.
میدونی وقتی ببینی نمیتونی ساعت شنی ها رو بقدر کافی متوقف کنی چه اتفاقی میوفته؟ آره وسواس و تمنای ایستادن زمان رو داری، ولی، دستت رو میزنی به چونه ات و از ریختن شن های رنگا وارنگ ساعت های مختلف لذت (!) میبری!
آه که این، غمانگیز و همزمان سنگینه.
اینطور!