Category: عمومی

مطلبی در باب تواضع نوشته بودم، و تصمیم داشتم کمی کمتر آدم خوبی باشم، چرا که وقتی خوب بودن به خود و نزدیکانت آسیب میزنه باید به خوب بودن شک کرد.
امروز به نتیجه رسیدم که این حد آستانه از چیزی که فکر میکردم بالاتره و رفتار برخی افراد که برام مفهوم نبود چقدر در راستای همین منظور اتفاق میوفته؛ مثلا کسی که ول میکنه و میره خارج…

هیچی دیگه، خیلی سریع دارم روند بزرگ شدن رو طی میکنم و کرور کرور آدما از چشمم میوفتن!

04 فروردین 1400

0

امروز بدون شک یکی از بهترین روز های امسال بود. میدونم تازه دوم فروردینه ولی خب… چققدر خوش گذشت.
خونه دایی عزیز که بسیار زیبا و خوش بود و بعد هم رفتیم تو یکی از بهترین نقاط زمین، حیاط قدیم پدربزرگ، اونهم با فامیلِ جان و کلی خاطرات و از همه هیجان انگیز تر سورپرایز تولد! واقعا جزو بهترین ها بود. ممنون از همه عزیزانی که زحمت کشیدند، واقعا روز خوبی بود، از جنس روز های خوش قدیم…

اینطور!

02 فروردین 1400

2

قرن جدید رو با درختکاری شروع کردیم. سال پر خیر و برکتی باشد. انشالله!

1400/01/01

0

آخرین ساعات سال (قرن) رفتیم لاوازیه رو تحویل دادم به دوستم که قابشو بسازیم!

و قاچاقی اومدیم ابهر…

سال نو مبارک!! انشالله سال بهتری باشه.

30 اسفند 1399

0

کاش میتونستم بی‌خیال همه‌ی اینها بشم… کاش میتونستم… کاش…

واقعا دارم اذیت میشم… به چیزی ‌که جناب سعدی میگه مشغول بودم… ولی دیگه نمیکشم!

گویند بکوش تا بیابی

می‌کوشم و بخت یاورم نیست

قسمی که مرا نیافریدند

گر جهد کنم میسرم نیست

ای کاش مرا نظر نبودی

چون حظ نظر برابرم نیست

فکرم به همه جهان بگردید

وز گوشهٔ صبر بهترم نیست

با بخت جدل نمی‌توان کرد

اکنون که طریق دیگرم نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

4

داغونم

0

روز عجیبی بودش. ینی روز خوبی بودا ولی خوشحال نبودم.
صبح رفتم قطعاات الکترونیکی لاوازیه رو بدم برای مونتاژ و فکر میکردم من کار زیادی ندارم ولی خب مشخص شد که به این راحتی ها هم نبود. ولی درکل مثبت بود. مخصوصا آخرش که سر پایین و بالای یکی از ماژولا شک داشتم، اون خانوم بخش الکترونیک گفتش “آخرش چیه مگه؟ اگه اشتباه بود دِمونتاژش میکنیم و مجدد مونتاژ میکنیم دیگه!”
+”آره، آخرش همینه.”

واقعا کاشکی آخر خیلی چیزا همین بود…

دانشگاه هم کارش خوب بود. یه‌میلیون تا نمونه (20تا) آماده کردم برای ژل گذاشتن که ببینیم مشکل کار از کجا بود که بیان ها مشکل داشت. فردا که جواب ژل بیاد میتونه خیلی سرنوشت ساز باشه. ببینیم چی میشه انشالله.

امروز یه کار دیگه هم کردم و اونم ساخت اکانت و فرستادن اولین پست های Photopsim تو ویرگول و مدیوم بود! البته این توصیه اکید همکارم بود که اینطور کنیم و به نظرم توصیه خوبی بود. البته هنوز سر استراتژی و مالکیت معنوی ابهامات زیادی دارم…

خیر است!

18 اسفند 1399

0

دیروز داشتم به شوخی میگفتم که میتونم 3تا شمع بذارم و بین کارای مختلفم هرکدوم رو انجام میدم یکیش رو روشن کنم که وقت به طور برابر بینشون پخش بشه؛ بحث همین بود که تکلیف چیه؟ کارا رو یکیش رو انتخاب کنم بقیه رو ول کنم؟ یا یکی رو به یه مرحله برسونم و بعد وقفه بدم تا دیگری به جایی برسه و این مدلی؟ یا که هر روز مثلا وقت برابر بدم بهشون و یه جوری مثل امام علی (ع) شمع بذارم به روزم رو تقسیم کنم. شوخیش اینجا بود که عملا من کل زندگیم رو کردم پروژه هام و سه قسمتش میشه سه تا پروژه مختلف…

حالا بحثم این نیست اصلا، میخوام اینو بگم که، وقتی عمیق تر نگاه میکنم میبینم مثال شمعه اینجا و برای من یکم فرق میکنه. من وقتی رو یه کاری شروع میکنم کار کردن انگار اون شمع رو خاموش کردم، و بقیه شمع ها روشن میشن و دارم تایم رو از دست میدم برای اونا. بیشتر انگار ساعت شنی هایی هستن که همشون دارن رو به اتمام وقت پیش میرن و فقط اون یک دونه ای که در لحظه دارم روش کار میکنم به نفع منه… و این وحشتناکه… ولی متاسفانه خیلی واقعیه.
واقعا همینجوری شده که خیلی کارا عقب افتاده و شاید واقعا دیر شده. به هرکی بگی چی رو تا به حال از دست دادم فکر میکنه دیوونه هستم که اصلا پی چیز دیگه ای رو گرفتم و اون ساعت شنی رو نجات ندادم. و واقعا این اتفاق افتاد.

داشتم به یکی از CG میگفتم و شاخ دراورده بود که تا به حال بهره برداری نکردم ازش. بعد، کار بعدی رو گفتم… و کاملا متقاعد شد که باید اونیکی جلو میرفت… بعد پروژه بعدی… و بعدی… و بعدی… پروژه هایی کاملا بی ربط(ارجا به مولتی‌پتنشایالایت). و هرکدوم به اندازه کافی خوب که شاید نه گفتن به هرکدوم، جنایت به حساب بیاد.

میدونی وقتی ببینی نمیتونی ساعت شنی ها رو بقدر کافی متوقف کنی چه اتفاقی میوفته؟ آره وسواس و تمنای ایستادن زمان رو داری، ولی، دستت رو میزنی به چونه ات و از ریختن شن های رنگا وارنگ ساعت های مختلف لذت (!) میبری!

آه که این، غم‌انگیز و همزمان سنگینه.

اینطور!

0

نزدیک یک ماهه که منتطر بودم کار ها به یه سکویی برسن و بعد یه هفته ای استراحت بدم به خودم؛ واقعا له شده بودم بعد چندین هفته پشت سر هم بدون یک روز استراحت…

خب لاوازیه که معتقدیم دیگه جمع شده و مونده اسمبل کردن نهایی همه چیز باهم و نوشتن گزارش ها و این چیزا؛ البته اینکه برنامه ریزی کنیم برای ادامه کار هم هست که موضوع جالبیه. پروژه های کوریدور رو هم کمابیش انجام دادیم فقط چندتا جلسه هست که ریکورد کردم باید بشینم ببینم. فوتوپسین رو میگم. و اما دانشگاه که دو هفته است منتظرم جواب نهایی رو بگیرم و جمع کنم از تهران برم، هی نمیشه، هی نمیشه. و واقعا مراحل رو عقب گرد داشتیم. اول تو تخلیص پروتئین و اینا مشکل داشتیم. بعدش اومد تو بیان… و الان دیگه باید استوک باکتری ها رو ری‌نیو کنم. دیگه دیدم ولش کن، دع الدنیا کردم و اومدم. ایشالا برمیگردم و دوباره شروعش میکنیم.

و اما فوتوپسین که هفته قبل مفصل در موردش اقدامات کردیم و الان بزرگترین مشکل بحث حفظ مالکیت معنویشه… نمیدونم واقعا با دو سه تا استراتژی خیلی مختلف میشه جلو رفت. باید دید واقعا کدومش با حقایق سازگار تره، و کدومش بیزینس موفق تری میشه. واقعا خیلی سوال شده.

اما از این ها بگذریم، الان دغدغه اصلی م اینه که هم لاوازیه، هم فوتوپسین و هم دانشگاه کارایی هستن که میشه ادامشون داد. به طول عمر هم میشه ادامشون داد. باید چه کرد؟ هر سه رو جلو برد؟ تا کی؟ برنامه ای رسید که بشه هر سه رو ادامه داد؟ اصلا من چی میخوام؟ نمیدونم!
البته میدونم چی میخوام، ولی اینکه کدوم مسیر بهتره برام اصلا مشخص نیست. فقط اینو میدونم که کنار گذاشتن هر کدوم حسرت بزرگی رو در آینده به دنبال داره، من کسی نیستم که دلم بخواد روی فقط یک کار تمرکز کنم و اینکه دلم نمیخواد مثل این یکی دوماه گذشته همه ی کار ها اینقدر شدید بشه که برای دو ماه حتی جمعه رو هم نداشته باشم!

خیر است!

4 اسفند 1399

0

واقعا وضعیت سرگیجه آوری شده. نمیتونم سر در بیارم دارم چیکار میکنم؟ خیلی حسی بخوام بگم به نظرم خوب پیش میره، ولی منطقا نمیشه انتظار داشت همه این کار ها ، باهم، به سرانجام برسه… نمیدونم واقعا!

خیر است.

0