Blog

MICROGRAPH THE WORMHOLE OF ENERGY

میکرگراف دیگه واااقعا داره اشک منو در میاره! هی خودم رو قانع میکنم که باشه آقا… درست میشه، دیگه بعدش رواله! ولی نه، هی هر دفه یه جاییش رو درست میکنم از یه جای دیگه شروع میکنه به لنگیدن.
آقا بذار بگم چه شکلیه. اینطوریه که یه آچر بدی دست یه بچه 12 ساله و بگی از روی این دستور العمل چینی، یه بنز آبی رو باز کن و ری‌تیون کن ازش یه شلبی‌موستانگ قرمز درست کن! دقیقا همین! خب الان باید چکارش کنم اینو!! هم اون بنزه ناکارآمد میشه هم اون بچه از زندگیش سیر!

حالا نمیگم باز که ترمینیت و اینا میکنمش. نه. ولی خب این رسمش نیست واقعا. بار کج به مقصد نمیرسه! ولی خب باید برسه! و این تناقضی فرساینده و خسته‌کننده واقعا حوصله‌م رو برده. وسط این همه مشغله، وسط این همه بی زمانی، یه تایم خالی میکنم برای میکروگراف و میبینم که نخیر!! یکبار قیف نیست، یکبار دیگ نیست یه بار قیر!

وقتی کار تیمی از هم میپاشه اصلا شک نکنید و کلش رو ترمینیت کنید که اینطوری آرد نشید لای چرخ آسیاب! مثل من نباشید!
جدا چرا بیخیال نمیشم؟؟ هان؟!
🙂

LAVOISIER – THE GOOD DAY

لاوازیه رو بردم و طرح ها رو چک کردیم. راستش وقتی کلیتش رو گفته بودم خیلی منفی برخورد شد و گفته شد احتمالا شدنی نیست. با تاکید بر اینکه”با ویژگی های پروژه” شدنی نیست. یعنی بی بودجه و بی زمان و بی… (قابل توجه استاد بزرگ پر توقع دانشگاه.) خب بعد چند هفته پردازش و توسعه ایده ها امروز یه ارائه خودمونی داشتم. تو تاکسی اسکچ طرح ها رو روی کاغذ کشیدم و یه کار تمیزی شد. و وقتی بهشون گفتم…

لاوازیه دو قسمت مجزا داره. یکیش “لاوازیه” است و یکی هم “نیکسون” 🙂 واقعا نمیدونم چرا اسمش شد نیکسون، ولی دیگه شد دیگه. خب. اول نیکسون رو که کوتاه تر و آسون تر بود رو گفتم و خیلی استقبال شد، بعد گفتن بریم سراغ لاوازیه که خیلی جذابه ( و واقعا هم بود). و یک یک بخش های پروژه تایید شد و کللیی استقبال شد. بعدشم مکالمه طولانی و پر حوصله پر بود از “تو چرا مهندس نشدی؟” “چی شد پس شاهد قبول شدی، تهران و شریف نرفتی!؟” و این چیزایی که کلی قند تو دلم آب میکنه…

اونجایی که گفتن “همه ش خیلی خوبه، فقط یه براورد هزینه کن!” و حتی قرار نبود هزینه پروژه رو پرداخت کنن. بجز اینکه از هرر نظر هم حمایت میکنن. ولی اینا برام مهم نیست. مهم همین بود که واااقعا فهمیدن من دارم از چی حرف میزنم. من دارم چه ارزش افزوده ای ایجاد میکنم. من دارم یک سوال مرتفع میکنم. اونم سوالی که هیچ کس دیگه ای نمیره حلش کنه. اینجا جاییه که من عشق میکنم باشم. و کلی هم تعریف شنیدم که چقدر خوبه و از اون بهتر، “این کار شدنیه”!

نکته ای که دوست دارم روش تاکید کنم، من اصصلا هیچ چشمداشتی به این پروژه نداشتم و ندارم هم. بله، طوری جلو میبرم که نهایت بهره برداری کنیم ازش، ولی نه اینکه هدفم اون باشه. همین که مسئله حل شد و اونایی که باید بدونن مسئله حل شد برای من به شدت کافیه. همون جایی که “اورکا” اتفاق میوفته و مسئله حل میشه! عای خدا خوشحال شدم. شکر خدا.

گفته بودم تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز، رو خیلی دوست دارم. خب، در واقع آخر جلسه بحثی مطرح شد که یه دستاورد خیلی خوب هم داشته باشه و حسابی بزم کامل بشه! خلاصه… عالی عالی عالی

خستگی این همه چند کاری و حرف شنیدن ها شسته شد و رفت! چه جورم رفت!

29 آبان 1399

ساعت 5 و نیم صبحه و نشستم دارم کانتنت CG رو مینویسم. و صبح باید برم دانشگاه ژل آکریل آمیدمون رو رنگبری کنم که ببینیم در نهایت پروتئینامون درست ساخته شده یا نه. بعدشم برم ببینم میتونم اطلاعات بیشتری در مورد شرایط لاوازیه بدست بیارم یا نه که شروع کنیم به اجرا کردن طرح ها یا لازمه تغیراتی بدیم. نسبتا روز مهمیه برای لاوازیه.
خلاصه که زندگی جالبی شده!

0

فایل پروپوزال و فرم ها را برای بار چنننندم ارسال کردم برای مسئول پژوهش! 2 ماااهه درگیر اینیم؟! چه خبرتوووونه؟!!!
والا!

26 آبان 1399

0

روز خیلی خوبی بودا! قشنگ ژل درست کردیم و فردا میریم برای الکتروفورز ولی خب امروز به خاطر این احساسات نا بجایی که دارم رفتم پیش استاد بزرگ دانشگاه و در مورد یه پروژه سوال بپرسم که ایشان لطف کردن و با متانت تمام شیر اقیانوس تاریک عدم درک مختصات ذهنی رو باز کردن رو سر مبارکم و تقریبا جمجمه م شکست!

واقعا چرا اینکار میکنم؟ یا سوال رو درست بپرس… یا اصلا با طرف حرف نزن خب! بله ایشون درست میگه که وضعیت فوق‌العاده ی ایجاد شده یه اشتباهه و من دارم گند میزنم بهش، ولی آیا ایشان میدونه که “هیچ گزینه ی بهتری وجود نداره”؟
آیا ایشون میدونه که “هیچ کس” اینقدر دیوانه نیست که بیاد انرژیش و وقت و سرمایه‌ش رو صرف کنه و همه ی کار هاش رو به ریسک بندازه که تو پروژه ای وارد بشه که نه تنها هیچ بودجه ای نداره، ممکنه آخرین لحظه کنسل بشه؟ یا که چون ایران تحریم علمیه، طرف آینده تحصیلی خودش رو هم به خطر بندازه؟ هان استاد عزیز؟ شما فکر کردید هنوز تو آمریکا هستید که انتظار مدیریت سیستمی دارید؟؟
پنجره باز شده و یک مرغ دیوانه به خواست خودش وارد کوره شده! ناراحتی چرا جای عقاب سر سفید آمریکایی یه کلاغ اومده تو اتاق؟!

تا من باشم خوشبین نباشم به عظما! البته کمی خودخواهانه و خود صحیح پنداریه که بخوام دلخور باشم! ولی من “در حد خودم” دارم سعیم رو میکنم بهترین کار رو کنم. و با این همه 2in1 زندگی کردن (بلکه 28 در 1) دارم سعی میکنم. نباید ناراحت باشم که این جواب رو میشنوم… ولی خب اعصابم خراب شد! سعیمو میکنم در ادامه روز بهتر باشم.

از بدی های اینکه بخوای مولتی‌پتنشیالایت باشی همینه. تو خودت رو تو دمای عملکردی مناسب برای 28 چیز مختلف قرار دادی و وقتی شروع میکنی به لینک زدن به یه ستاره فوق داغ، لینکت بسوزد! چه میشه کرد.

26 آبان 1399

0

امروز باکتری‌های ریکامبیننتمون رو گذاشتیم برای تولید و بیان پروتئین. یعنی هماکنون که من اینجام و دارم کارای خودم رو میکنم، یسری باکتری ایکولای خوشگل دارن برام پروتئینم رو بیان میکنن و میسازن. کارمند های میکروسکوپی؛ یا بهتره بگم، کارخانه های میکروسکوپی!
همینقدر زیبا، همینقدر بیوتکنولوژی!

25 آبان 1399

0

دانشگاه داره یه دوره کارآفرینی زیستی برگزار میکنه و یه مصاحبه داشت و پذیرفته‌شدگان داریم تو یه جلسه معارفه حرف میزنیم. قشنگ بیشتر بچه ها بک‌گراند انجمن علمی دارن، ینی یا دبیر بودن یه نشریه. قشنگ خوشم میاد که همه از یه گِل هستن و پاش که میوفته باز همه یه جا جمع میشن.

عالیی هستیم آقا. عالی هستیم. لازم شد یکبار کانسپت “انجمن علمی” رو بنویسم.

0

چقدر خبر تلخی بود. سمپاد عزادار پدر شد. دکتر اژه‌ای به رحمت خدا رفت و دلمان را یک دنیا غم گرفت!

آخرین مقالشون، “خداحافظ سمپاد”  رو تو نشریه استعداد درخشان خوندید؟

0

بلاخره فردا قراره پروژه عملی ارشد رو شروع کنیم. جالبه هنوز بعد یک ماه از دفاع پروپوزال روند اداری تصویبش تموم نشده!

توی راه تهران نشستم کارایی که توی ذهنم پرونده انجامشون بازه رو نوشتم. 28 مورد شد!! 28 تا کاری که یسریشون خودشون ریزه‌کاری دارن. اینا چیزاییه که مثلا در حال پیشرفتن. وگرنه MM  و امثالهم رو که واقعا میدونم روش کار نمیکنم رو نشماردم. نوشتم که ببینم روی هرکدوم چقدر وقت بذارم. یه‌سری روزانه و یه سری ماهانه.
اولویت برام میکرون، کوچه صادقیان، CG و لاوازیه است. البته Mr.Game یه کار ریز الساعه میخواد ولی بعدش دیگه باید بره تو صف! البته یقینن اینا بجز کارای واجب هستن دیگه، مثل پروژه دانشگاه و اینا! و باید سعی کنم برنامه هام رو فشرده تر بچینم و بعضی روز ها رو واقعا خالی کنم. وقت کم دارم که کم دارم، باید زنده هم بمونم!!

هعی! 2in1 رو خوندید؟

23 آبان 1399

0

امشب خیلی یهویی با دوستم شروع کردیم به طوفان کردن برای اسم بازی. خیلی خیلی خیلی خفن بود! اصلا ابواب جدیدی بر روی بشریت باز شد :)) ولی خب هنوز مطمئن نیستم به یه اسم بی عیب رسیده باشیم. شایدم، نمیدونم.

خلاصه خیلی حال داد که کاملا یهویی و بی مقدمه یه ساعت چرت و پرت گفتیم و کلی مفهوم جدید خلق شد. جدی ها!

22 آبان 1399

0