Blog

برای Mr.Game انقدر فقط خودم پیشنهاد دادم بقیه رد کردن که اسم گروه رو از “مشاورین” کردم “هیئت ژوری” . البته که کار دوستان عزیزم درسته واقعا 🙂

الانم روند طولانی‌ای برای انتخاب اسم طی شد و هنوزم تموم نشده. ولی خب به یه کاندیدا ی خوب رسیدیم. داستان اینجوری بود که با یکی از آقایان مشاورین که داشتم حرف میزدم، همینجوری بین خودمون، یکم جدی شد روی صحبتم و گفتم ناراحت که نشدی؟ گفت تا اینجا که نه، خود معمولیت بود… مگه اینکه بخوای چیزی اضافه کنی! و بعد در ادامه توضیح این خود معمولی یسری صفات گفت که دیدم چقدر خوبه که با این صفات (و یکم مخلفات) یه شخصیت یا کاراکتر خلق کنیم و Mr.Game رو بر اساس اون شخصیت جلو ببریم. که خب حضرات هم موافقت کردن.

بر همین اساس، برای اسمش هم پیشرفت های خوبی داشتیم و باب جدیدی از اسامی رو سرچ کردیم که خب تا الان یک نتیجه مناسب داشته ولی نهایی نیست و لازمه بیشتر بگردیم.

مناسبم تعریف تقریبا مشخصی داره: اولا دامین آزاد داشته باشه، ساده باشه، منظور رو برسونه و خب از نظر زیبایی‌شناسی هم قابل قبول باشه.

تا ببینیم چه میشود!

0

بچه‌های انجمن هفته قبل نشریه شماره سه ژیوار رو تموم و منتشر کردن؛ ژیوار نشریه انجمن علمی‌ه که سال ۹۵ شروع‌ش کردیم و اسمش یه اسم کردی یا بهتره بگیم ایرانی‌ه و به معنی حیات و زندگیه. این شماره در مورد کارآفرینی بود و منم یه مطلب توش داشتم… داستان جالبی داشت که چی شد رفتیم پی کارآفرینی. سر فرصت…

اتفاقی که امروز افتاد این بود که بچه ها غرفه دارن تو برج میلاد، و میخواستن نسخه الکترونیکی این شماره رو بفروشن. از دیروز تا الان لینک پرداخت ساختن… قیمت زدن… و الان لینکشو دادن و گذاشتم تو سایتمون.

Zistnovin.ir

چقدر فرق داشت با شماره یک! یکسال فرآیند بودجه و چاپ‌ش طول کشید… بعد بحث فروش نسخه چاپی… نه سایتی داشتیم نه همچین برنامه هایی… چقدرم پول از جیبمون رفت 🙂

البته الانم بچه ها اگر میتونستن چاپ میکردن، ولی خب تفاوت کاری که امروز اتفاق افتاد برام خیلی متمایز بود… خیلی بیشتر از شنیدنش!

۸ آبان ۹۸

0

خب! در رابطه با پروژه ارشد: همونطور که به نظر میرسید احتمال اینکه پروژه ای که روش قرار باشه کار بکنم، از کارای خودم باشه، بعید و بعید تر میشه.

از طرفی اگه پروژه من نباشه خیلی موضوعیت پیدا نمیکنه که اینجا در موردش حرف بزنم؛ اما یه چیزی هست… من اگه واقعا پروژه رو کاملا بی ربط با کارای خودم بردارم و به نوعی “پروژه استاد” باشه صرفا… سعیم رو میکنم یه موضوعی رو بردارم که توش چیزایی رو یاد بگیرم که برای کارای خودم لازم دارم. و اگه اونجوری بشه هم، خب، موضوعیت پیدا میکنه که در موردش حرف بزنم 🙂 .

فعلا که فقط به نظر میاد باید پروژه هامون رو کمافی السابق تو سایه بقیه چیزا نگهش داریم… خیره!

0

منتظر چیزی بودم تا وضعیت چگونگی انجام چندتا از پروژه ها رو مشخص کنم. امروز اتفاق افتاد و مشخص شد؛ فعلا دوتا از پروژه ها رو برای شرکت تعریف میکنم که ایشالا شروع کنیم و اونجا انجامشون بودیم. تا چه شود؟!

امیدوارم و… خیره انشالله.

0

Extraordinary people have Extraordinary dimands!

از استادم پرسیدم داستان تصفیه آب رو، جوابی که داد تقریبا روشنم کرد که باز همون داستان همیشگیه!

سر کلاس بیوفیزیک که یکی از دانشجوهای پست‌داک عزیز داشت میکروسکوپ نیروی اتمی AFM رو توضیح میداد یه جایی اشاره کرد که “میری تو بازار میگی فلان چیز رو میخوام که اصن طرف نمی‌فهمه چی میگی! اگرم بفهمه میگه برو بینیم بابا!”

یاد خودم افتادم که یه شب، خیلی دیر وقت بود، خیلی، رفتم سر کوچه که یه عکس عجیبی رو روی یه طلق شفاف پرینت کنم! حالا بماند که آقای محترم فروشنده هم خودی و اهل دل بود و بی چون و چرا با یه حرکت فوق‌العاده این کارو انجام داد… ولی یه لحظه به خودم اومدم دیدم پسر، ساعت ۱۲ شب اومدی چیکار داری میکنی!! اصلا عادی نیست! اصلا!

البته من اون کارو برای برسی یکی از فرضیه های CG انجام دادم که چنتا چیز رو مشخص می‌کرد؛ و بقدری شوق داشتم که واقعا نمیتونستم تا فرداش صبر کنم. اونجا بود که دیدم واقعا کاری که می‌کنم عادی نیست، ولی خب در آخر هدفی که پی‌ش هستم هم عادی نیست! و عادلانه‌ست که این ۲تا یک جور باشن. من که دنبال چیز خیلی ویژه ای هستم و به قولی آفرودم، بایدم کارای غیرعادی انجام بدم که به اون نتایج برسه… ینی میطلبه که اینجوری باشه، نه که من بخوام.

این چیزی که به استاد گفتمم همین شد، فهمیدم بازم باید توی یه انبار کاه دنبال نه سوزن، یکی از کاه های خاص بگردم… ینی بری توی مزرعه و اون یونجه ای رو پیدا کنی که ۱۰ تا برگ داره، برگ ۵مش ۳۰تا رگبرگ داره و… . و عملا تو دنیای آدم‌ معمولی ها 🙂 تعریف نشدست همچین چیزی…

برای تصفیه آب باید برم بگردم ببینم اصن اون چیزی که میگم رو چطوری میشه ساخت که اون کار رو بکنه! خلاقیت در حد خلق از عدم (یکم کمتر) !

و در آخر، در تکمیل جمله بالا با یکی از دوستام که حرف میزدم، این هم مطرح شد که:

Extraordinary people have Extraordinary demands & also Extraordinary lifes!

اینطور!

1

برای پروژه ارشد، ترجیحم اینه که بتونم پروژه م رو خودم تعریف کنم… یا یه چیز شبیه این؛ ولی خب این اتفاق خیلی مرسوم نیست و ممکنه که اینجور نشه. الان سه تا کاندیدا دارم برای موضوع پرژه: تصفیه آب، بلاتینگ و یه طرح بنیادین بر محوریت پروتئین. که ممکنه بعدا مواردی به این موضوعات اضافه بشه…

این سه تا یکیشون خیلی راحت انجام میشه و اگر جواب بده پتانسیل برای ادامه دادنش زیاده، یکیش پول خوبی ازش میشه کشید بیرون و یکی هم اعتبار علمی بالاتری داره. ولی خب هیچکدوم رو نمیشه مطمئن گفت که به نتیجه میرسن… و همگی های ریسک هستن.

فعلا میخوام برم بحث تصفیه آب رو مطرح کنم با استاد و ببینم اصن میشه واقعا انجامش داد در عمل؟ چون آزمایشگاهیش که خب میشه یقینن ولی اگه نشه تو عمل ازش بهره برداری کرد فایده نداره…

تا ببینیم نظر استاد چی باشه!

0

ساعت برنارد می‌خواهد و مرد کهن!

امروز با دوستم که حرف میزدم بحث قلم نوری پیش اومد و یهو شروع کردیم به بحث که ما چطوری میتونیم بسازیم‌ش که ارزون تر از خریدن از آب دربیاد. همینجوری ایده تو ایده اومد تا اینکه حدود شش تا طرح مختلف دادیم که دو‌تای آخر واقعا خوب و قابل اجرا بودن؛ واقعا خوب!

ولی خب مشکل اینه که کی بسازه؟ واقعا اگه بشه نزدیک ۴-۵ ماه از زندگیت رو بذاری پای همین موضوع، با هزینه ناچیزی میشه طرح اولیه‌ش رو ساخت… اما خب وقت نمیکنیم که دو تا زندگی رو تو یکی انجام بدیم! اینجوری شد که به شوخی گفتم ساعت برنارد میخواهد و مرد کهن! کاش میشد :))

پ.ن. ساعت برنارد یه برنامه نمایشی کودکان بود که پسر بچه داستان ساعتی داشت که زمان رو متوقف میکرد و همه ی دنیا بجز خودش از حرکت باز می ایستاد.

0

در راستای همون کشتی در بطری… البته این مورد کشتی در فلاسک کشت سلول جانوری!

ناگفته نماند که این فلاسک یادگاری روز آخر کارآموزی ه! بعد آخرین واکشت سلول… رفتیم دیدیم هیچ سلولی توی فلاسک نیست!! کلی ناراحت شدیم که به عنوان آخرین کارمون، بد ترین نتیجه رو گرفتیم. بعدش که آزمایشگاهو جمع و جور میکردیم دیدیم لوله ی اشتباه رو کشت دادیم… توی سانتریفیوژ برای اینکه تراز باشه یه لوله آب مقطر میذاشتیم روبه‌روی لوله سلول‌ها… ولی موقع کشت اشتباهی بجای لوله سلول‌ها، لوله آب رو برداشته بودیم :)) اینجوری شد که اسمش شد کشت آب یا Water Culture. البته بعدش رفتیم سلولا رو تو فلاسک جدید کشت دادیم و به خوبی و خوشی گذشت.

فلاسک هم که دیگه قابل استفاده نبود، من یادگاری برش داشتم و چون میخواستم بدم دست همکارم بمونه یکم خلاقیت هم چاشنی کار کردم که نتیجشو در تصویر مشاهده میکنید.

اینطور!

0

روی بهترین شانست سرمایه گذاری کن!

ترم یک کارشناسی که بودیم سر یکی از کلاسای آزمایشگاه باید کاروتینوئید و کلروفیل برگ چندتا گیاه رو روی هم میریختیم و به روش کروماتوگرافی از هم جدا میکردیم. کار ساده ای بود به حدی که حتا نمره هم نداشت… ولی به طور خوش اقبالانه ای نمونه گروه ما خیلی قشنگ از آب درومده بود… ینی همون طوری که توی عکس میبینید (نمونه سمت راست که 3تا ستون تشکیل شده) خیلی صاف و دقیق اجزا از هم جدا شده بود. اما داستان بعد از گرفتن این عکس اتفاق افتاد.


نمونه همه ی گروه ها توی یه تانک (ظرف) بود و بعد از اتمام کار باید نمونه هارو یکی یکی از تانک خارج میکردیم تا خشک بشه و بعد برسی کنیم. خود استاد هم از نمونه کار ما خیلی خوشش اومده بود و گفت اینو نگه میدارم به بقیه بچه ها هم نشون بدم… با این وجود، اول از همه نمونه مارو از تانک بیرون نیاورد و رفت سراغ یه نمونه دیگه… برای بار دوم هم نمونه مارو از تانک بیرون نیاورد و اتفاقی که افتاد این بود که موقع خارج کردن نمونه دوم، نمونه ما سر خورد و افتاد توی حلال… و تقریبا کل اون زیبایی و دقت کار از بین رفت. بعدش استاد سریع کار مارو بیرون آورد ولی خب چه فایده!
خیلی واضح بود که عقلانی تره که بهترین شانسمون رو در معرض کمترین ریسک قرار بدیم، یعنی روی اون گزینه ای سرمایه گذاری کنیم که بهترین نتیجه احتمالی رو داره. درستش این بود که اون نمونه ای که میدونیم خوب جواب داده رو اول بیاریم بیرون تا اگر هم یکی از نمونه ها سر خورد افتاد تو حلال، خطری متوجه نمونه خوب تره، نباشه.

البته بجز این نتیجه گیری، اون آزمایش و اتفاق هیچ ارزش دیگه ای نداشتن؛ چون نمونه ما اتفاقی خیلی خوب از کار درومده بود و البته که اون کاروتینوئید و کلروفیل ها هم رنگشون در هر صورت بعد یه مدت از بین میرفت. تو همون لحظه که نمونمون خراب شد، همین جمله رو به دوستم گفتم: “نتیجه میگیریم که همیشه روی بهترین شانست سرمایه گذاری کن!”

اینطور!

0

امروز سر کلاس بحث آینده ی تکنولوژی و واقعیت افزوده (AI) شد و اسم چنتا شرکت بزرگ مطرح شد… که همشون مشتری احتمالی نرم افزار CG هستن و کل بیزینس پلن های احتمالی که داشتیم برای CG تو یه لحظه از جلوی چشمم رد شد. نزدیک بود مکان زمان از دستم بره… و یه هیجان عجیب تو لا مکان و لا زمان اومد سراغم… همون هیجانی که تو تخیلاتم وقتی به موفقیت یه طرحی فکر میکنم تجربش میکنم…

اینطور نمیشه، لازمه بشینم با همکارم یه بار قطعی حرف بزنیم و تکلیف این طفلی CG رو مشخص کنیم. ۶ساله منتظره به دنیا بیاد 🙂

0