Category: عمومی

Convergence!

یه اتفاقی داره برام تکرار میشه که خیلی جالب و هیجان انگیزه… دلم میخواد بهش بگم “همگرایی” و یا شاید “این همانی” البته نه به معنی های شناخته شده ی قبلی این کلمات؛ داستان اینه که من یه سری علایق خیلی بی ربط و متفاوتی دارم (توضیح مولتی پنشیالایت رو ببینید) ولی اخیرا با موقعیت هایی مواجه میشم که دو یا چند تا از این علایق بی ربط من رو باهم داره… و عجیبه که این علایق من یه جایی با درهم تنیدگی زیادی به هم برخورد میکنن!

البته ممکنه پیش زمینه ی این علایقم یکی بوده باشن که این اتفاق میوفته، هرچیزی که هست خیلی قشنگ و لذت بخشه. مثالش میشه یه نفر که دیوانه ی رشته ورزشی تیروکمان و اسب سواریه و میفهمه یه رشته تخصصی به اسم تیروکمان روی اسب وجود داره! برای من این ها میشن مثل کافه و تفریحات (اینترتیمنت) و نشر علم! یا بیوتکنولوژی و طراحی پروتئین  و حیات مصنوعی! و مثال های عجیب زیادی که چون خیلی عجیبن نمیگم…

البته یه نکته هم قبول دارم: یه مدت که ذهن درگیر یه مسائلی باشه… کم کم زایه دیدی پیدا میکنه که در بی ربط ترین چیز ها ارتباطاتی با اون مسئله پیدا میکنه – معمولا ناخودآگاه و گاهی خودآگاه. (ارجاع به نقل قولی از لویی پاستور که به زودی پست میکنم)

یه هفته ای هست که اوضاع عوض شده و اگر چه کارام به شدت زیاده ولی خب همشون ازون چیزایی هستن که از انجامشون لذت میبرم… از کار روی ایده ها و کارای عقب افتاده تا شروع مجدد موسیقی.

چیزی که این وسط خیلی جدی بوده زیست نوین ه. به طور حرفه ای شروع کردم یادگیری ژورنالیسم علم و کار مدیا و همچنین قراره به زودی یه جلسه برای مشخص کردن وضعیت و برنامه هایی که قراره شروع کنیم داشته باشیم. امیدوارم سازمان دهی تیممون رو مجدد بچینیم و جدی تر شروع به کار کنیم. ان‌شاءالله!

نقطه عطف داستان اینه که الان اون موقعیه که میگفتیم این کارو بعد دانشگاه ادامه میدیم؛ بسم‌الله! با تجربه بیشتر، پتانسیل های روشن تر و سازماندهی جدید از نو شروع میکنیم. ✊

6

دیگری احمقه، ما تقاصشو پس میدیم! شاید به همین دلیل لازمه که جلوی حماقت دیگران رو بگیریم.

0

  1. #BeATesla

0

اولین باری که با بچه ها جمع شدیم برای راه اندازی کسب و کار (! ) دبیرستانی بودیم و یه شبی دور هم رو چمنای پارک نشسته بودیم… برای اون گروه من پیشنهاد کیت اسباب بازی رو دادم… البته که در حد حرف موند ولی خب به نوعی از همون موقع پیگیر همین دست کارا هستیم و داریم پیش میریم.

از اونجایی که اون روز تو دانشگاه دختر کوچوله ی خوشگل (خدا حفظش کنه ) یکی از استادم که برام خیلی عزیزه رو دیدم و دلم موند پیشش که هیچ جایزه ای نداشتم بدم بهش، ایشالا اولین کیت اسباب بازی رو البته به طور دستی براش درست میکنم. باشد که دوستش داشته باشه 😍

0

The New Mission

After denying it from others… A new mission has just begun! (It’s how I look at such stuffs.)

CG started at least 13 years ago… at the age of 11 I started searching about it without even knowing that what it would be like… at 13 I started to be involved… the new Idea came up at 17 and here we are! 6 years of direct researchs. Am I satisfied? Damn yea. Is it enough? Hell no.

And here we are… again, again! Stronger than befor… hopefully… and with more courage! Because:  A new mission has just begun…

Now, everything makes sense…

Midnight ,June 26th

0

This content is password protected. To view it please enter your password below:

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من -ای دوست- کجا نیست؟!

برشی از شعر طنز سعید طلایی

Shahid Babaie Summer School

پارسال این موقع بود که گفتن برای آزمایشگاه زیست مدرسه تابستانه میای تدریس؟

کلا همیشه بچه های اهل دل و فعال مدرسه جزو ریاضیا بودن، و خب قدیم تر ها که تجربی ها کم بودن حتا توهین هم میشنیدن چون تجربین! البته اوضاع از نظر تعداد تغیر کرد و دیگه نمیشد علنی بگن که تجربی بودن توهین محسوب میشه ولی خب فکر کنم تو دلشون میگفتن! منم با بچه های ریاضی بیشتر بر خورده بودم تا تجربی ها. اکثرا هم سال بالایی یا حتا سال پایینی ها بودن که زنگای تفریح میرفتم پیششون و القصه… . یسری از فارغ التحصیل های بزرگ تر و کوچک تر از من تصمیم داشتن با این “مدرسه تابستانی” باب بهبود جو مدرسه رو باز کنن و مثل زمان خودمون، یکم فعال تر بشه مدرسه… البته کار های دیگه ای مثل “شبی با مدرسه” و “لیگ بازی” رو انجام میدادیم ولی خب این کمی جدی تر بود.

والا چون میتونم بگم تنها تجربی این اکیپ من هستم (خوشبختانه که هستم و متاسفانه که فقط منم) کلاس آزمایشگاه زیست این مدرسه تابستانه رو قرار شد یا من بیام یا با بقیه هماهنگ کنم؛ اون هایی که کارشون درست تر از منه المپیادی هستن و درگیر تدریس تو دوره المپیاد کشوری بودن و نتونستن بیان و خب نتیجتا خودم موندم که کلاس رو برگزار کنم.

سخت ترین کار تدوین سرفصل کلاس ها و بعد هم تهیه مطالب مرتبط بود. البته کلاس یه دستور کار کلی داشت: اینکه قرار بود حالمون خوب بشه. هم چیزی یاد بگیرن و هم کوول (فارسی ترجمش کنم خنک آخه؟! ) باشه. تصمیم گرفتم از آزمایش های مرسوم بپرهیزم و چیزای جدید بیارم سر کلاس. مخصوصا که بدم نمیومد یکی از پلن های فرضی مون برای زیست نوین رو هم تست کنم که همون آموزش تو مدارس باشه. که خب نتیجه ی کار خیلی راضی کننده بود و جا داره از استاد “بزرگ” عزیز و دوست عزیزم “نبئی” و بچه های برگزاری مدرسه تابستانه قدردانی کنم بابت کمک هاشون.

چون همزمان در حال گذروندن کارآموزی تو پژوهشگاه هم بودم، با برگزاری کلاس ها توی تابستون واقعا اذیت شدم  ولی خب آخرش یه خاطره خوب با یسری بچه های خوب موند برام؛ و یه تجربه ی خوب تر. و اما… لطفا سر فصل های اصلی که تدریس کردم رو ببینید و خودتون (با قاطعیت) تایید کنید که این کلاس هیچ مثل ی تو ایران نداشت ه:

  • آشنایی با ساختار پروتئین و آنزیم ها و تست 2 آمیلاز صنعتی
  • آشنایی و ساخت بیوفیول
  • آشنایی با بیوانفورماتیک و کارگاه علمی تهیه نقشه تکاملی
  • میکروفلوئیدیکس! آشنایی و ساخت کیت
  • آشنایی با فولدینگ سه بعدی پروتئین با بازی فولدایت
  • تشریح!

البته جلسه ی آخرش که تشریح بود خیلی اذیت شدم. دفعه ی اولم نبود که جلسه ی تشریح برگزار میکردم ولی بجز اینکه تصمیم گرفتم دیگه تشریح نکنم (امیدوارم ) تا یه مدتی فقط میگفتم : الهی! به بادافره این گناهم مگیر…

اینطور.