Category: پروژه

امروز باکتری‌های ریکامبیننتمون رو گذاشتیم برای تولید و بیان پروتئین. یعنی هماکنون که من اینجام و دارم کارای خودم رو میکنم، یسری باکتری ایکولای خوشگل دارن برام پروتئینم رو بیان میکنن و میسازن. کارمند های میکروسکوپی؛ یا بهتره بگم، کارخانه های میکروسکوپی!
همینقدر زیبا، همینقدر بیوتکنولوژی!

25 آبان 1399

0

بلاخره فردا قراره پروژه عملی ارشد رو شروع کنیم. جالبه هنوز بعد یک ماه از دفاع پروپوزال روند اداری تصویبش تموم نشده!

توی راه تهران نشستم کارایی که توی ذهنم پرونده انجامشون بازه رو نوشتم. 28 مورد شد!! 28 تا کاری که یسریشون خودشون ریزه‌کاری دارن. اینا چیزاییه که مثلا در حال پیشرفتن. وگرنه MM  و امثالهم رو که واقعا میدونم روش کار نمیکنم رو نشماردم. نوشتم که ببینم روی هرکدوم چقدر وقت بذارم. یه‌سری روزانه و یه سری ماهانه.
اولویت برام میکرون، کوچه صادقیان، CG و لاوازیه است. البته Mr.Game یه کار ریز الساعه میخواد ولی بعدش دیگه باید بره تو صف! البته یقینن اینا بجز کارای واجب هستن دیگه، مثل پروژه دانشگاه و اینا! و باید سعی کنم برنامه هام رو فشرده تر بچینم و بعضی روز ها رو واقعا خالی کنم. وقت کم دارم که کم دارم، باید زنده هم بمونم!!

هعی! 2in1 رو خوندید؟

23 آبان 1399

0

First idea- may be the- Best idea!

-Lavoisier The Project

(Mohammadreza Sadeghian, indeed)

0

کار کردن روی بازی برام خیلی جذابه. مخصوصا اینکه این بار واقعا به قصد اقتصادی داریم جلو میبریمش و خب ایده هم دقیقا همون چیزیه که میخوایم؛ پر واضح است که این کار درهم تنیدگی بالایی با پروژه این روز ها هم داره و کلا دنیای میکروسکوپیمون رو بزرگتر هم میکنه.

اینجا محیطی که من دارم باهاش یه قسمتی از کار رو آماده میکنم میبینید و قراره این اطلاعات به یه شبکه عصبی داده بشه تا حرکت هامون طبیعی تر باشه. ولی خب چون فرآیند طولانی میشه، فعلا یه نسخه ساده ترش رو آماده میکنیم و شاید قبل از انتشار این شبکه عصبی هم رسید که اجرا بشه، و شایدم همون ساده هه رو منتشر کردیم. تا ببینیم چه میشه!

لازم به ذکره که من خیلی از کارای فنی ماجرا سر در نمیارم ولی این تیکه رو یادگرفتم تا بتونم کمک کنم. اینکه بخشی از فرآیند باشی واقعا لذتبخشه!

اینطور!

0

Lavoisier

امروز روز نسبتا خوبی بود. بعد چند روز پیاپی دور خودم گشتن برای کارای تصویب “الکترونیکی” پروپوزال که حقیقتا جز گیجی چیزی نداشت، امروز ۲تا تماس خیلی خوب داشتم.

یکی که بازی میکروسکوپی بود و یادگرفتم که چطوری باید حرکت موجود میکروسکوپی رو به کامپیوتر بفهمونم. و خب کلللی کار داره حالا. خوبه که منم درگیر خودِ کار شدم.

و اما تماس مهم و خوبی که میخوام در موردش بگم: این پروژه رو لاوازیه نام‌گذاری میکنم و وقتی مینویسم لاوازیه منظورم این پروژه است. همون موقعیتی که باید بهترین استفاده رو ازش کرد. و برای همینم دنبال یه ایده به شدت خاص میگردم که خب میتونه بهترین استفاده از موقعیتی که داریم باشه. البته میدونم که چی میخوام، ایده اولیه کامله، ولی هیچ طرح عملیاتی که مطالعه شده باشه نداشتم. تماس امروز باعث شد که به به واقعیت پیوستن لاوازیه امیدوار بشم. حقیقتا به نظر میاد ایده هایی که بشه پیاده کرد وجود دارن. به طور مثال همین الان یکی دوتا ایده برای عملی کردنش داریم!

این لاوازیه واقعا یکی از خاص ترین پروژه هایی میتونه باشه که یه محقق در طول عمرش امکان مشارکت توش داره. علاوه بر اینکه ماهیت این موقعیت خاصه، اینکه مدت زمان و منابع به شدت محدودی وجود داره هم برام خیلی جذابش کرده. همونطوری که یه بار گفته بودم، سوالی که بقیه بتونن حلش کنن به درد من نمیخوره؛ من دنبال حل سوالیم که کسی توانایی حل کردنشو نداره. و این خودِ خودِ لاوازیه است!
امیدوارم خوب پیش بره و نتیجه خیلی خوبی بده.

اینطور!

۵ آبان ۱۳۹۹

و بلاخره بعد سال ها انتظار دارم آماده میشم برای ارائه ی داستان CG. البته که خصوصیه، ولی بازم همونیه که همه ی این سال ها منتظره اتفاق افتادن بوده.

گفته بودم میخوایم روی پلن بهره برداریش بطور جدی کار کنیم و تصمیم‌گیری بشه. لازمش اینه من هر آنچه گذشته رو بگم! و هوو هوو… خیلی چیزا گذشته!

فایل ارائه نصف شده و تقریبا باب میلم پیش رفته. ۳ روز تا اینجا ساخت پاور‌پوینت وقت گرفته 🙂 شما ببین خودت دیگه…

امیدوارم که خیر باشه.

اتفاق دیگر این روزها کار کردن روی پادکست زیستی‌مون و همچنین شروع ضبط پادکست “کوچه صادقیان” ه. با تشکر ویژه از آقای شریفی عزیز که تو این چند روز مرخصی کلی پوستر و کاور برای این کارا زد. دمش گرم و دلش خوش.

و اما بعد… اتفاق دیگر هم چیزیه که خیلی سربسته تر از چیزای دیگه‌ست. ولی دوست دارم اینجوری بنویسمش که… من از آنتوان لاوازیه چی یاد گرفتم؟ حریص بودن!

البته در نوع مفیدش! اینکه اگر یک موقعیتی پیش آمد و پنجره ای باز شد، حتما خودتو بنداز توش؛ حتما ازش استفاده کن! ولی چطور؟

آنتوان لاوازیه شاید تنها دانشمندی باشه که بعد از مرگش هم به علم خدمت کرد! بجز اونایی که جسدشدن رو وقف میکنن… واقعا یه کاری کرد!
بعد انقلاب فرانسه و کشتار وحشیانه درباریان، لاوازیه به اعدام با گیوتین محکوم میشه، و وقتی چاره ای نمونده، پس تصمیم میگیره از این موقعیت هم استفاده کنه! مطالعات علوم شناختی شاید از همینجا شروع شده باشه، جایی که لاوازیه برای مشخص کردن محل قوه ی متفکر بدن، به شاگردانش میگه بعد از اینکه سرش رو با گیوتین قطع کردن، اون شروع به پلک زدن میکنه و اونها باید نگاه کنن که اون میتونه پلک بزنه یا نه!
و مشخص میشه که بله! مغز محل انجام و دستور تصمیم های ماست!

این پروژه جدید گیوتین نیست! و توش کسی آسیب نمیبینه (انشالله!) ولی واقعا موقعیت خاصیه که به دلایلی من قابلیت استفاده ازش رو پیدا کردم. سوالات اخلاقی مطرحه، مثل اینکه درسته استفاده شخصی کنم از این موقعیت؟ اصلا شدنیه؟ یا اولویت چیه؟
راستش به نتیجه رسیدم… و کاری که میکنیم شخصی نخواهد بود.
ولی ایده… ایده ای که دارم روش کار میکنم، اگر بشه، و اگر بشه، اگر بشه… اتفاق خیلی بزرگیه برای من و البته ذی‌نفعان ماجرا! شاید یکم که پیش رفت و مسیرش مشخص شد نوشتم براتون داستان رو. الان نمیدونم خودمم. ولی سوالی که هنوز جواب نداره اینه:
باید ببینیم اصلا حداکثر استفاده ای که میشه از این موقعیت کرد چیه؟! شاید فقط در حد یک پلک زدن باشه!

3 آبان 1399

0

امروز به لطف یکی از اقوام یه سفارشی به دستم رسید که به این معنی ه که یکی دیگه از پروژه های مرتبط با میکروگراف واقعا شروع شده. البته مستقل از میکروگرافه… ولی خب دیگه. اسمشو اینجا میذارم 7Stone و خب ببینیم که چی میشه 🙂

خیلی دوستش دارم این کارو. خیلی فرق داره. علی برک الله!

3 مهر 1399

0

دیشب تو یه جمعی کلی از CG گفتم. و نمونه تازه که سامسونگ دولوپ کرده رو آوردم و اینکه نمونه ما چقدر بهتر کار میکنه تعجب انگیز بود. آخرش قرار شد یه جلسه بذاریم و من از اول تا آخر کل داستان رو مفصل تعریف کنم تا ببینیم بالاخره میشه ازش یه استفاده‌ای کرد یا چی!

خیر است!

0

اولین برخورد من با وردپرس سر کانال علمی بیوتک‌پلاس بود. با چنتا از بچه ها یه کانال علمی بیوتک داشتیم که بیشتر ترجمه محتوای علمی و نشر مطالب تحصیلی و نشریات و اینا بود. راستش کار خیلی قشنگی بود و من دوستش داشتم، ولی هدفمند پیش نرفت و آیندش مشخص نبود. مخصوصا که موقع خیلی بدی بود برای من، تابستونی که اوج کارای انجمن و نشریه و اینا بود و نمیرسیدم خیلی بهش توجه کنم. خلاصه که کار خوابید. و البته اون جنس کار رو خیلی هدفمند تر با آدمای مشابهی شروع کردیم و شد زیست‌نوین. خیلی فرق دارن ولی خب کار علمی فرهنگیه بلاخره و از این نظر شبیه بود.

اون موقع من به مسئولمون گفتم بیاید سایت بزنیم خب، و گفت تو کار کردن با وردپرسو بلدی مگه؟ هیچ میدونی چقدر سخته؟ منم که نمیدونستم و گفتم واهای خیلی سخته، ولش کن. گذشت.

یک سال بعدش برای زیست‌نوین به طور عاجل نیازمند سایت بودیم. برای کارای انجمن و مخصوصا کارای ثبت روز ملی زیست شناسی. آقا اینو میگی… من بسم الله گفتم و شروع کردم. همینجوری خالی خالی زدم سایتو واقعا! یه جاهایی اشکم درومد ولی با یسری کیلیپ و پیج کمکی و دست و پا شکسته پیج رو بالا آوردم! و چقدرم خوب بود. الان تو وب آرشیو میتونید ببینید نتیجه کارمو. سه هفته وقت گرفت ازم ولی راضی بودم. واقعا کار کردن با وردپرس کاری نداره! همون پاورپوینته… ولی خیلی بی انتها تر.

اینارو برای این گفتم که الان یه سایت جدید میخوایم برای میکروگراف. من همین وبلاگ، نسخه قبلی زیست‌نوین، ساب دامین میکروگراف تو زیست‌نوین و سایت شرکت (که غیر فعال شده) رو با وردپرس بالا آوردم. کم کم چیزای بیشتری هم یاد گرفتم و الان خیلی بیشتر از اوایل سر در میارم چی به چیه، ولی خب این سایت جدید چون خیلی جدی تره، نخواستم با نابلدیم خرابش کنم و حوصله‌ش هم نداشتم پس یه‌سره پیگیر سفارشش به بیرون شدم. از چند نفر پرسیدم، و خب فهمیدم با شرایط من اولا کسی قبول نمیکنه کار رو (اینکه یه قسمت از حق الزحمه رو از سود سایت بگیره) و اگر یکی باشه هم یکی دو میلیونی پول میگیره. این وسط یکی از بچه ها پیشنهاد خوبی داد. گفت تو که خودت سر در میاری چی به چیه، یه قالب کار شده آماده از سایت های درست حسابی بخر. قیمتاش رو چک میکردم… صد تا دویست هزار تومن بود بیشتر قیمت ها. واقعا حس خوشایند یا حتا خنده داری بود. برای همین کار میخوان یکی دو میلیون از من بتیغن؟ اینکه بازار کسب شما رو میشه ارزون تر بدست آورد تقصیر ما نیست که از ما میگیرید پولش رو! تازه میگه طرف شریک هم میشه، چقدر مگه درامد داره یه سایت که بخواد شریکی هم باشه!

خلاصه که الان میرم که یه قالب آماده بگیرم بندازم رو سایت و یکم باهاش ور برم و تمام! زیبا، ساده، ارزان! این هم از وردپرس. دمشم گرم.

اینطور!

9 مرداد 1399

2

آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار… نه مرسی اشتها ندارم!

خلاصه وضعیت من برای انجام خیلی از کار ها… واقعا گفتنش قشنگ نیست ولی حقیقتا وقتایی که مقدمات کاری رو کامل آماده میکنم هم اون انگیزه که برم شروعش کنم رو نمیبینم. بطور مثال مدتیه که یه ایده ای برای میکروگراف داریم که باید خودم(ون) دست به کار بشیم. داستان هم تولید لنز های خاصیه که لازم داریم و سخت پیدا میشن. خیلی ایده های مختلف رو برسی کردیم برای بدست آوردن و تولیدش ولی اکثر قریب به اتفاقشون قابل اجرا و یا حتا شدنی نیستن و یکی دو راه بیشتر نداریم؛ البته فعلا. و در دسترس ترین حالتش رو قرار شد تست کنیم.

برای انجامش هم تا الان موقعیتش اصلا ممکن نبود ولی دو سه روزیه که یه پنجره کوتاه مدت باز شده که بتونم انجامش بدم. یسری ملزومات لازم داره که خب کامل نیستم ولی حداقل هایی که بشه شروعش کرد رو امروز تکمیل کردم و تو فکر بودم که شب شروع کنم… ولی خب به شکل عجیبی خوابم میومد و نشد. الانم که 6 صبحه وقت قشنگی برای شروعه ولی خب… نمیدونم چرا مثل اون آدم تشنه ای که میخواد روزَشو شروع کنه، آب خنک دستمه و میلم نمیبره و دستم به کار نمیره. البته میتونه دلایل مختلفی داشته باشه، مثل ترس ناشی از کمال‌گرایی یا حتا ترس از فرست ایمپرشن نامناسب به علت کمبود امکانات که در صورت عدم موفقیت انگیزه رو برای شروع مجدد کمتر کنه و بیشتر عقب بندازه؛ حتا تنبلی و اینا هم میتونه باشه… ولی خب الان نمیدونم دقیق داستان چیه.

در هر صورت فردا اولین تلاش ها برای تولید لنز رو شروع میکنم، با اشتیاق زیاد و میل کم!

بیشتر اینا رو گفتم که بگم این داستان از کجا عملا کلید خورد… شاید کلا یه تجربه شکست خورده باشه، شاید تغیرات اساسی کنه و شایدم همین شروع و ادامه یه چیز بزرگ بشه. نمیدونم و باید ببینیم چی میشه!

خیر است!

10 تیر 1399


پ.ن. یه چیزی که شاید رفع ابهام  کنه اینه که من در مورد 9 تیر هم از امروز یاد کردم. راستش برای من تا وقتی کامل وارد روز بعد نشدم فردا نمیشه! معمولا که خب تا هر وقت بیدار باشم امروزه… و برای اولین بار خوابیدم و بیدار شدم و هنوز توی امروز (9م) هستم… آخه خواب کاملی نبود و جمعا 2 ساعت شد! جالبه دیدم آقای بابک نیکخواه‌بهرامی هم توییت کرده بود برای ایشون روز تو ساعت 8 صبح عوض میشه که خب با سیستم من فرق داره ولی باز جالب بود! تو این سایت هم وفتی تاریخ میزنم توی امروز  خودم تاریخ میزنم… بجز همین پست که حالا چون خوابیدم بیدار شدم دیگه کنتر انداختم برای تاریخ ولی ارجاعاتم مثل قبل بود.
میدونم، عجیبه!

0