Category: پروژه

خب همینک خودم رو گرامی داشتم و رفتم بهترین دامین ممکن رو برای Mr.Game گرفتم و از کرده خویش بسیار خرسندم. گرونتر از چیزی که میخواستم شد و الان دامین‌بین‌المللی داریم! دیگه گفتم جهنم اینم کادوی تولدت و هر سال که پرداخت میکنی هی به خودت کادو میدی (اموجی خنده شدید و ظاهری ).

البته یه جوگیری‌ای کردم این وسط و یه مدت پیش یه دامین و پلن دیگه هم براش اینیشیت کردم و الان دوتا دامین داریم (اموجی افسوس اقتصادی) ولی خب برنامه خوبی برای هردوتاش دارم. اصلی همینیه که الان گرفتم و اون یکی میاد یه کار ترکیبی با این میکنه. تا چه شود.

خیر است ان‌شاءالله!

۱۵ فروردین ۱۳۹۹

0

Clubbing !

در ستایش کلاب‌ینگ

واقعا یکی از چیزهایی که همیشه منو خیلی به وجد میاره کلاب و کلابینگه. کلابینگ ازونجا شروع میشه که:

…while hotels were rare and socially déclassé. Clubbing with a number of like-minded friends to secure a large shared house with a manager was therefore a convenient solution.

کلا همیشه تصویری که از کلاب های کالج‌ی توی سینما نمایش داده میشه قلبم رو جلا میداده، از اوزماکاپای مانستر یونیورسیتی تا گریفندور و اسلایترین هری‌پاتر و حتا باشگاه های ورزشی. البته باشگاه محدوده مشخصی نداره، کلا به هرگونه اجتماع (حضوری-غیرحضوری) غیر رسمی یه سری آدم که یه حس و بهانه مشترک برای جمع شدن داره، کلاب میگن. البته برای یه‌سری فعالیت های جنبه های رسمی تری مثل مجموعه های ورزشی یا انجمن های علمی تعریف شده که حضورشون رسمیت داره و این رسمیت برای اعضا و فعالیت ها نیست و این چیزا درون مجموعه‌ای محسوب میشه.

کلاب ها میتونن بر محور دغدغه های علمی، هنری، ورزشی، تفریحی یا حتا فکری و ایدئولوژیک باشن. محدودیت های عضویت یا قرار داد های برادری داشته باشن و کلا هرچیزی‌ش رو موسسین و اعضاش مشخص میکنن.

یه چیزی که منو شیفته‌ی کلابینگ میکنه اون تالار های مشترکیه که ملت جمع میشن توش. مثل سنترال‌پِرک سریال فرندز، البته با اینکه یه کافه عمومیه ولی همون اتفاق اونجا میوفتاد. یجای عمومی برای اعضا که اونجا جمع میشن و به گفت و گو و گذران وقت میگذره. ترجمه اون خط بالا از ویکیپدیا اینجا بهتر معنی میده:
تدارک یه محل بزرگ -خونه- با دوستان هم‌فکر راه حل مناسبی به حساب میاد.

برای کلابینگ این محل جمع شدنه یه فاکتور خیلی اساسی حساب میشه، فیزیکیشش بیشتر تر میچسبه و مجازیشم میتونه دلچسب باشه. یه علاقه همیشگیه برام و پیگیرش خواهم بود. شاید برای همینه که کافه و کافه داشتن رو خیلی دوست دارم، یه محلی برای جمع شدن با دوستان هم‌فکر. کلا این هم‌فکر بودن اعضا کلید اصلی این موضوعه. همینجا یه مطلب در مورد مختصات ذهنی خشکی / اقیانوس آدما نوشتم و منظورم همینه. شما اگه آدمایی که چیزی که میگید رو بفهمن دور و برتون داشته باشید خیلی تو تعالی و آرامشتون کمک میکنه و باعث میشه از گذران وقت لذت ببرید تا اینکه پیش یه سری باشید که توی یه دنیای دیگه با یسری کتب قانون و ارز دیگه به سر میبرند. به‌قولی “قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری”. نه اینکه مثل من توی ورودی 94 شاهد گیر کرده باشید که هیشکی حتا زبون روزمره م هم نمیفهمید، چبرسه به کنایه ها و جوک ها و ایده هایی که میدادم. جدی باید هر حرفی رو دو سه بار میزدم و تهشم میگفتن چقدر گنگ حرف میزنی! من اولش فکر کردم شاید راست میگن ولی وقتی از جامعه ی زندگی غیر شاهدی‌م پرسیدم، گفتن نه برای ما اینجوری نیستی. البته شاید شاهدیا راست میگفتن و صرفا مختصاتای ذهنیمون با هم نمیخوند، ولی نهایتا نتیجش این بود که وقت گذرانی با آدمای شاهدی به عنوان یه زبون نافهم تنها میگذشت و وقت گذرانی با دوستان به لذت. البته یسری بچه‌های خوابگاه و دانشگاه مستثنی هستن که خب بحث یه گل و بهار و ایناست.

خلاصه، کلابینگ به شدت برام جذاب و خواستنیه. این علاقه باعث شده چندجا بحث کلابینگ رو نه به صورت جدی ولی تا جایی که میشه مطرح کنم.

من خیلی دیر فکر تاسیس کلاب غیر رسمی انجمن زیست به ذهنم رسید و وقتی بود که دیگه از انجمن و آدماش خودمو کنار کشیده بودم، ولی امسال که اومدم باز کمکشون کنم مطرحش کردم و خودم کاراشو به عهده گرفتم . خب چی شد؟ دنیای من‌رانفهم شاهدی پسش زد و گفتن نه خسته میشیم. قرار بر این بود به طور کلی یه سری فعالیت های غیر حضوری و غیر فیزیکی مثل تالار گفتمان مجازی، طرح مسئله، کتابخوانی و یسری فعالیت های علمی-فرهنگی طوری مثل ترویج علم و این چیزا داشته باشیم. اگر خوب پیش میرفت میتونستیم قرار بذاریم و جمع بشیم کافه ای جایی و کارای جدی تری هم داشته باشیم. دیگه استقبالی که نشد هیچی مخالفتم شد و من هنوز نفهمیدم از چی خسته میشدن ولی خب ولشون کن. قدر گوهر گوهری و اینا… بهتر که شروع نشده کنسل شد. نتیجه جنگ اول همیشه بهتره.

محمدرضا که در جریان همه چیز بود و خودشم تو ماجرا درگیر بود، بعد این داستان یه سوپرایزی داشت برام و اونم میکروکلاب بود. کلاب بچه های میکروگراف؛ البته ماهیت این داستان هم کمی متفاوته چون بچه ها از یه مسابقه به این جمع اضافه میشن. فعلا برنامه هایی که برای میکروکلاب داریم رو متوقف کردیم تا وقت مناسبش برسه و پتانسیل های خیلی خوبی داره. ازون کارایی که هم مفیدن و هم دلچسب.

مورد آخر هم کلاب یوفور بچه های دانشگاهه. البته اتفاق خاصی هم اونجا در جریان نیست و اسمشم داستان خودش رو داره (یه چیز درن کلابی‌ه 😉 ) کل ماجرا بیشتر در حد کانسپته و اگه این اسمم نداشت وجودش هیچ فرقی نداشت ولی خب کالجی ترین کلابیه که توش عضوم. البته همین اسم خشک و خالی رو دست کم نگیرید که همینم میتونه تفاوت ایجاد کنه.

راستش هر جمع دوستانه و دور همی‌ای عملا مفهوم کلابینگ رو تو خودش داره، مثلا اینکه بری بشینی با چنتا از رُفقا یا فامیل چایی بخوری و گپ بزنی، کل اتفاقی که باید بیوفته افتاده. البته اگه حواست به اینکه داری این کارو میکنی باشه – مثل همون اسم خشک و خالی- شاید ارزشش رو بیشتر بفهمی و بیشتر ازش لذت ببری.

خلاصه که کلابینگ کنید، قدرشو بدونید و حالشو ببرید.

اینطور.

از برکات فعالیت های بعد امتحانا این بود که یه قرار هفتگی با دوستم که کارا رو انجام میدیم ست کردیم. و امروز اولیش بود. و چقدر خوب میشه اگه ادامه پیدا کنه.

آخرین کاری که میخواستم بین دو ترم انجام بدم و مونده بود یه‌جور ساعت‌‌ه که بعدا میگم داستانش چیه. خلاصه که یک‌ساعت و بیست‌و‌دو دقیقه به اولین کلاس ترم بعد تصویب شد (راستش رای نگرفتم صرفا مطرح کردم انجام بدیم…) و اسم وبلاگیش هم شد Harmoniclock و بسیار خوبه.

بذرشو کاشتم. خیلی سخت نیست انجامش ولی خب نمیدونم بجز من به درد کس دیگه ای هم میخوره یا نه!

۲۶ بهمن ۱۳۹۸

#Harmoniclock

0

خب! اون ایده که گفتم داشتم در مورد پروتئین بود، الان کمی تبدیل شد و واقعا ایده تر تمیزی شد. صرفا جنبه تشخیصی داره ولی اگه محدودیت تو دقت ابزارآلات نداشته باشیم، خیلیم خوب کار خواهد کرد.

الان اتفاقی که افتاد این بود که  اون ایده رو مقادیر زیادی تغیر دادم و بردم رو یه سیستم جدید، یجورایی ترکیبی از 3تا ایده مختلف. و در نهایت یه الگوریتم خیلی تر تمیز روی کاغذ (این‌پاپیرو) داریم که خوب کار میکنه.

برم ببینم تکراری نباشه ( که تو سرچ اولیه، نیست) پروپوزالش رو آماده کنم و تقدیم استاد کنیم. خوشش نیاد هم همین الان نقشه ی جایگزینش موجوده 🙂

19 بهمن 1398

پ.ن. اینکه از این به بعد (و شاید پست های قبل هم سازمان‌دهی کنم، ازین به قبل!) میتونید توی تگی که آخر پست هست سابقه ی اون داستان رو دنبال کنید. ینی مثل این :

#PressProt

0

Deep1 همین الان کلید خورد و وارد فاز اجرایی شد!

ساعت بزنید که با سرعت من، ۱۰ سالی طول میکشه (هم شوخی هم جدی)!

خیر است ان‌شاء‌الله.

۸ بهمن ۱۳۹۸

#Deep1

0

امروز قرار بود با همکارمون تو شرکت یه ویدیو چت داشته باشیم و تکلیف Deep1 رو مشخص کنیم؛ باهاش صحبت نکردیم ولی وضعیت مشخص شد. خودم انجامش میدم.

وقتی با اونیکی همکارمون حرف زدم و هر دو موافق بودیم که جنس این کارای من نمیخوره به اون دوستمون… خیلی سرش شلوغه و وقتش رو برای کارایی که براش درامد دارن داره صرف میکنه… بهتره مطرح نکنیم بیاد رو یه چیزی که تهش احتمالا بجز پتنت چیزی نیست و صرفا خیلی باحاله انرژی بذاره. خودم دلم رضا تره اینجوری. دقیقا به علت جنس کار که گفتم.

این دوستمون داشت در مورد بازار احتمالی و ارزیابی های Deep1 سوال میکرد -مثل قبل تر که در مورد طرح های دیگه هم میپرسید. بهش یه چیزی گفتم و قبول کرد خودشم. سوالایی که میکرد مثلا شامل این اصطلاح بود که “نسبت به نمونه های مشابه” چطوره فلان جنبه ی محصول… اما کارای من نمونه مشابه نداره، بدیع‌ه! مثل اینکه من دارم ماهی درست میکنم، نمیتونی بپرسی چند متر میتونه بدوِه یا چند دقیقه پرواز کنه… اون ماهی‌ه، تو یه بعد دیگه است، تو یه دنیای دیگست.

چیزی که هنوز اصلا معلوم نیست واقعا کار کنه یا نه رو نمیتونی بپرسی بازارش چقدره و چطوره؟ چون هیشکی از وجودش خبر نداره که بخوادش. مثلا فکر کن من “چشم سوم” بسازم. ینی یه چیز مثل دوربین که میذاری روی میز ولی میتونی مستقیم تو ذهنت ببینی باهاش… خب این که اصلا وجود نداره چطوری میخوای بازارش رو بسنجی؟ البته بگم روش هایی هست برای این سنجش ها ولی واقعا کار امثال من نیست و ضمن اینکه من چشم سوم نمیخوام بسازم، لاقل فعلا!

راستش خوب شد، چون خودشم تایید کرد که جنس کارای پیشتازانه اینجوری نیست که با خط‌کش کارای دیگه سنجیده بشن. و امیدوارم دفه ی بعدی که گفتم بیاید یچیز بسازیم که نمونه مشابه نداره، نگن بازارش چقدره! البته، واقعا دیدگاه اونا درسته… اگه بخوای کار کنی که پولی دربیاری ازش نمیشه با روش من جلو رفت؛ مگر اینکه پتنت ثبت کنی و بفروشیش! که هر دو قبول داشتیم آقای خریدار پتنت بز خرش میکنه کارو… ولی بازم بزی که اون میخره ازمون خیلی بزرگتره از گاوی که ما خودمون میتونیم بفروشیم.

خلاصه که اینطور! میریم که deep1 رو خودمون بسازیم و اینکه چون Deep1 وار فاز ساخت نمونه اولیه شد، از این بعد پروژه محسوب میشه.

۵ دی ۱۳۹۸

#Deep1

0

توی این چندروز چیزای نوشتنی زیادی اتفاق افتاده. مثلا بومیتینگ برگزار شد و بچه های انجمن گل کاشتن؛ عالی بود و واقعا جای خوشحالی داره همچین چیزی. و حس خاص خوشحالی ما بچه های قدیمی انجمن که میبینم درختی که با سختی تو خاک شور شاهد کاشتیم هنوز برگ هاش سبزه و داره میوه میده.

دیگه اینکه برای سمینار یکی از درسا دارم رو اون موضوع تصفیه آب کار میکنم و واقعا جای امیدواری وجود داره. خیلی هم خوب. البته قطعی نیست موفقیتی در پس کار باشه ولی خب لاقل یه راهی پیدا شده. بریم ببینیم تهش چه خبره!

اتفاق نوشتنی دیگه روند پیشرفت دوستم تو MM ه. با وسایل ساده دم دستش یکی از قطعه هارو ساخت! همینقدر راحت. تازه قطعه ای که ساخته از خیلی نظر ها بهتر از نمونه بازارشه و حتا هیچ بدی ای هم نداره. خوشم میاد ینی یکی کنارم هست که مثل من اگه دری پیدا نکنه،  یا بلاخره یه جوری از دیوار میپره اونور یا دیوارو خراب میکنه؛ حتا اگه اون دیوار بیستون باشه. خودم که سر پروژه خوارزمی داروی مد نظر رو پیدا نکردم شروع کردم ساختنش… ۶ ماه طول کشید ولی اعتماد به نفس اون دورانم رو ستایش میکنم… الان خودم نمیرم سمت همچین چیزی (و راه های بهتری بلدم).

شرکتم که مسئولیت جدید سپرده بهم؛ خیر است!

میکروگراف هم که… حال من یکیو حسابی سر جاش آورده! کلی کیف کردم تاحالا. پیش باد 🤚

اینطور!

اواخر آذر ۹۸

0

آقای واتسون و کریک که مدل سه بعدی DNA رو کشف کردن، به مدت دو سال روی مدلشون رو پارچه کشیدن و گوشه آزمایشگاه نگه داشتن ( چون میترسیدن بقیه بهشون بخندن).

البته نمیدونم این داستان چقدر واقعیت داشته باشه ولی میدونم بعد اون دو سال این دو نفر با یه مقاله نیچر مسیر تاریخ رو عوض کردن و جایزه نوبل رو برنده شدن؛ مثل من!

امروز که تو نشست در مورد فناوری های همگرا و علوم شناختی صحبت شد تو چند جای سخنرانی دلم به حال خودم سوخت… که واقعا چقدر زحمت کشیدم برای یه سری از طرح هام. و کار چند نفر رو یه تنه انجام دادم. دلم سوخت که اینهمه کار کردم… و مثل واتسون و کریک، طرحم یه گوشه است و روش یه پارچه افتاده و داره خاک میخوره. به قول مرتضی شاید کمال گرام و میترسم که با بهره برداری ازش شکست بخورم؛ ولی اینجوری نیست.

بیشتر علتش اینه که اگه پارچه رو بزنم کنار، باید تا تهش برم. ولی خستم… تا بالای قله رفتم ولی نا ندارم بیام پایین تا جایزمو بگیرم. راستش شاید اصلا قله رو به قصد فتحش رفتم بالا و انگیزه ای برای پایین اومدن ندارم… نمیدونم، شاید.

آره خب، هم من و هم واتسون کریک دو سال روی پروژمون پارچه انداختیم… ولی خب اونا کار بزرگی کرده بودن، اما من همچین کاری نکردم. کار من خیلی کوچیک تر از اون هاست ولی خب… گاهی قشنگه که “قیاس خود با نیکان بکن” ی.

اینطور!

20 آبان 1398

0

برای Mr.Game انقدر فقط خودم پیشنهاد دادم بقیه رد کردن که اسم گروه رو از “مشاورین” کردم “هیئت ژوری” . البته که کار دوستان عزیزم درسته واقعا 🙂

الانم روند طولانی‌ای برای انتخاب اسم طی شد و هنوزم تموم نشده. ولی خب به یه کاندیدا ی خوب رسیدیم. داستان اینجوری بود که با یکی از آقایان مشاورین که داشتم حرف میزدم، همینجوری بین خودمون، یکم جدی شد روی صحبتم و گفتم ناراحت که نشدی؟ گفت تا اینجا که نه، خود معمولیت بود… مگه اینکه بخوای چیزی اضافه کنی! و بعد در ادامه توضیح این خود معمولی یسری صفات گفت که دیدم چقدر خوبه که با این صفات (و یکم مخلفات) یه شخصیت یا کاراکتر خلق کنیم و Mr.Game رو بر اساس اون شخصیت جلو ببریم. که خب حضرات هم موافقت کردن.

بر همین اساس، برای اسمش هم پیشرفت های خوبی داشتیم و باب جدیدی از اسامی رو سرچ کردیم که خب تا الان یک نتیجه مناسب داشته ولی نهایی نیست و لازمه بیشتر بگردیم.

مناسبم تعریف تقریبا مشخصی داره: اولا دامین آزاد داشته باشه، ساده باشه، منظور رو برسونه و خب از نظر زیبایی‌شناسی هم قابل قبول باشه.

تا ببینیم چه میشود!

0

Extraordinary people have Extraordinary dimands!

از استادم پرسیدم داستان تصفیه آب رو، جوابی که داد تقریبا روشنم کرد که باز همون داستان همیشگیه!

سر کلاس بیوفیزیک که یکی از دانشجوهای پست‌داک عزیز داشت میکروسکوپ نیروی اتمی AFM رو توضیح میداد یه جایی اشاره کرد که “میری تو بازار میگی فلان چیز رو میخوام که اصن طرف نمی‌فهمه چی میگی! اگرم بفهمه میگه برو بینیم بابا!”

یاد خودم افتادم که یه شب، خیلی دیر وقت بود، خیلی، رفتم سر کوچه که یه عکس عجیبی رو روی یه طلق شفاف پرینت کنم! حالا بماند که آقای محترم فروشنده هم خودی و اهل دل بود و بی چون و چرا با یه حرکت فوق‌العاده این کارو انجام داد… ولی یه لحظه به خودم اومدم دیدم پسر، ساعت ۱۲ شب اومدی چیکار داری میکنی!! اصلا عادی نیست! اصلا!

البته من اون کارو برای برسی یکی از فرضیه های CG انجام دادم که چنتا چیز رو مشخص می‌کرد؛ و بقدری شوق داشتم که واقعا نمیتونستم تا فرداش صبر کنم. اونجا بود که دیدم واقعا کاری که می‌کنم عادی نیست، ولی خب در آخر هدفی که پی‌ش هستم هم عادی نیست! و عادلانه‌ست که این ۲تا یک جور باشن. من که دنبال چیز خیلی ویژه ای هستم و به قولی آفرودم، بایدم کارای غیرعادی انجام بدم که به اون نتایج برسه… ینی میطلبه که اینجوری باشه، نه که من بخوام.

این چیزی که به استاد گفتمم همین شد، فهمیدم بازم باید توی یه انبار کاه دنبال نه سوزن، یکی از کاه های خاص بگردم… ینی بری توی مزرعه و اون یونجه ای رو پیدا کنی که ۱۰ تا برگ داره، برگ ۵مش ۳۰تا رگبرگ داره و… . و عملا تو دنیای آدم‌ معمولی ها 🙂 تعریف نشدست همچین چیزی…

برای تصفیه آب باید برم بگردم ببینم اصن اون چیزی که میگم رو چطوری میشه ساخت که اون کار رو بکنه! خلاقیت در حد خلق از عدم (یکم کمتر) !

و در آخر، در تکمیل جمله بالا با یکی از دوستام که حرف میزدم، این هم مطرح شد که:

Extraordinary people have Extraordinary demands & also Extraordinary lifes!

اینطور!

1