Asides

بلاخره برای اولین بار جرقه هایی از ‌ت‌صاد‌ تو پروژه ارشدم شروع به درخشیدن کرد 🙂
البته منتظرش بودیم (مثلا الکی استادم منو خیلی قبول داره)  ولی خب شخصا جایگاهی براش متصور نبودم. آخه جزایر فکری من کجا و یه پروژه‌ی نانوبیوتک کجا!

که خب الان که رسیدم به محدودیت های روشی که میخوام کار کنم یه جرقه خنده داری درخشید و با کمی خجالت سرچش کردم و دیدم چرا که نه! ولی خب اگر استاد استقبال کنه، قشنگ قراره چکیده کارایی که تاحالا کردم تو پروژه بپیچه ها :))) خیلی خیلی ت‌صاد استایل میشه کار. و این خوبه!

پ.ن. استادم تو جلسات اولیه که داشتیم و خودمو معرفی کرده بودم گفت این خلاقیتت رو بیار و رو پروژه ارشد استفاده کن! راستش خیلی حرف درست و در عین حال غلطی بود. از این نظر غلط که خب من چطوری اطمینان بدم که یه پیشرفتی در کار میتونم حاصل کنم… تضمینی که نیست… ولی خب! نشدم که تازه میشم همونی که سیستم از یه دانشجو انتظار داره! خیلی سر به زیر و غیر آفرود.
دیگه، خوبه که یه اتفاقایی داره میوفته دیگه 🙂

فقط میترسم استاد به سربه‌هوایی متهمم کنه و بگه این چه ربطی داره به پایان‌نامه‌م… که واقعا، هم ربط داره و هم نداره 🙂

خیر است!

15 آذر 1399

0

اگر

من اگر یکم بزرگتر از چیزی که بودم، بودم، میتونستم خیلی از کارا رو زودتر به نتیجه برسونم. و در نتیجه اوضاع خیلی فرق میکرد.
البته بزرگتر منظور سن یا جایگاه و اینها نیست… از نظر کاری منظورمه: ثبات کاری. اینکه میتونستم کسایی که قرار بود تو زنجیره کاری باشن رو نگه دارم، یه میخ میکوبیدم تا میشد اونها رو بهش وصل کرد. ولی خب متاسفانه پروژه ها هنوز کال و نرسیده هستن که بشه باهاشون میخ به جایی کوبید. اگر تو اون وضع اینکاری میکردیم بدتر ریسک زیادی متحمل میشدیم که احتمالا آخرش شکست بود.

چرا اینو میگم؟ الان چقدر راحت میشه برای CG یه شرکت تاسیس کرد؛ یه شرکت با یه کاربرد کاملا متفاوت. البته با این شرط که بجز چند نفری که هستیم، یک نفر دیگه هم اضافه میشد. و دقیقا میدونم چه کسی، و اگر دو سال پیش شروع میکردیم میشد اون فرد رو داشت، ولی الان از دسترس خارج شده. البته بر میگرده… ولی خب اگر دو سال قبل، کمی بزرگتر از چیزی که اون موقع بودم، میبودم، قطعا با ریسک خیلی خیلی کمی شروع میکردیم کار رو.

این بزرگی که گفتم تعریف مفصل و مشخصی داره. شاید بهترین توضیحش این باشه که سلوشنر باید وجود داشته باشه تا چیزی که میگم محقق شده باشه. اونوقته که از نظر حقوقی، ساختار مالی و تشکیلاتی پیش‌نیاز های لازم در دسترسه و میشه کار رو شروع کرد و بستری داری که بقیه میخ ها رو به اون بکوبی!
ولی خب:

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش!

از اگر گفتن هیچی در نمیاد. ولی تصور کردن حالت هایی که وجود نداره یا نداشته، میتونه مفید باشه! خیلی مفید!!

0

برای کارای لاوازیه باید یه سیستم موازی طراحی کنیم که کنترل منفی باشه برامون، خب میدونم کار دشواری نیست پیدا کردنش، ولی یکی رو میخواد که آشنا باشه با موارد مختلف مربوطه. دنبال کسی که بتونه سر دربیاره از موضوع میگشتم… که یهو رسیدم به یه پروفسور خیلی دانا!! واقعا انتظارش رو نداشتم!! انگار دنبال جسی پینکمن باشی و خود والتر وایت رو پیدا کنی!

امیدوارم کمکمون کنه.

پیش‌باد!

۱۱ آذر ۱۳۹۹

0

خب خب خب! بلاخره دامین ها و اسم های CG انتخاب شد و فقط یک قدم تا منتشر شدن داره!!

خیلی اسم های خوبی شد، و خیلی خوشحالم!

مثلا اینم حرکت خفن نهِ نهِ نودنه… البته که دهم اتفاق افتاد :))

0

یک فخر دیگر را هم زدند… افسوس! افسوس! افسوس!

مینویسم که یادم نرود…

7 آذر خونین 1399

0

 If it takes a leap of the imagination to combine things, it takes precisely that ‘something’ that the worker skilled in the art cannot do.

اینجا داره یه توصیف بسیار زیبا از چیزی که باعث میشه یه چیزی اختراع محسوب بشه میگه. این کتاب اشاره میکنه که اگر یک نفر که تو یه حوزه‌ای مهارت کافی داشته باشه ولی “پرش تخیلات نیاز باشه تا چند چیز رو باهم ترکیب کنه” تا اون اتفاق بیوفته و یه پیشرفتی حاصل بشه، اونوقته که بهش میگیم گام مخترعانه صورت گرفته. خیلی زیباست…

سر این توصیف حرف زیاد دارم. برمیگردم بهش!

0

لاوازیه خیلی جالب شده. شبیه یه درخت توی طوفانی که داره برگای درخت رو با خودش میبره. البته با این تفاوت که این درخت داره بطور پیوسته شاخ و برگ جدید باز میکنه. باید دید کی برنده میشه: درخت یا باد؟

ایده های مختلفی که برای انجام داشتیم دائم با مشکل رو به رو میشن و علتش شرایط پیچیده ی لاوازیه است که با داده های جدیدی که بهمون میرسه یه سری ایده رو جارو میکنه میبره… یه سری از این مشکلات قابل حله و یه سری نه. گاهی هم ایده های کاملا جدید به داستان اضافه میشه. و این نبرد روییدن ایده ها و کنده شدن با باد ادامه داره تا ببینیم کی پیروز میشه.

امیدوارم تا آخرش قوی ترین برگ -حتی به تنهایی- بر درخت بمونه و این موفقیت رو جشن بگیریم!

خیر است.

0

ساعت 5 و نیم صبحه و نشستم دارم کانتنت CG رو مینویسم. و صبح باید برم دانشگاه ژل آکریل آمیدمون رو رنگبری کنم که ببینیم در نهایت پروتئینامون درست ساخته شده یا نه. بعدشم برم ببینم میتونم اطلاعات بیشتری در مورد شرایط لاوازیه بدست بیارم یا نه که شروع کنیم به اجرا کردن طرح ها یا لازمه تغیراتی بدیم. نسبتا روز مهمیه برای لاوازیه.
خلاصه که زندگی جالبی شده!

0

فایل پروپوزال و فرم ها را برای بار چنننندم ارسال کردم برای مسئول پژوهش! 2 ماااهه درگیر اینیم؟! چه خبرتوووونه؟!!!
والا!

26 آبان 1399

0

روز خیلی خوبی بودا! قشنگ ژل درست کردیم و فردا میریم برای الکتروفورز ولی خب امروز به خاطر این احساسات نا بجایی که دارم رفتم پیش استاد بزرگ دانشگاه و در مورد یه پروژه سوال بپرسم که ایشان لطف کردن و با متانت تمام شیر اقیانوس تاریک عدم درک مختصات ذهنی رو باز کردن رو سر مبارکم و تقریبا جمجمه م شکست!

واقعا چرا اینکار میکنم؟ یا سوال رو درست بپرس… یا اصلا با طرف حرف نزن خب! بله ایشون درست میگه که وضعیت فوق‌العاده ی ایجاد شده یه اشتباهه و من دارم گند میزنم بهش، ولی آیا ایشان میدونه که “هیچ گزینه ی بهتری وجود نداره”؟
آیا ایشون میدونه که “هیچ کس” اینقدر دیوانه نیست که بیاد انرژیش و وقت و سرمایه‌ش رو صرف کنه و همه ی کار هاش رو به ریسک بندازه که تو پروژه ای وارد بشه که نه تنها هیچ بودجه ای نداره، ممکنه آخرین لحظه کنسل بشه؟ یا که چون ایران تحریم علمیه، طرف آینده تحصیلی خودش رو هم به خطر بندازه؟ هان استاد عزیز؟ شما فکر کردید هنوز تو آمریکا هستید که انتظار مدیریت سیستمی دارید؟؟
پنجره باز شده و یک مرغ دیوانه به خواست خودش وارد کوره شده! ناراحتی چرا جای عقاب سر سفید آمریکایی یه کلاغ اومده تو اتاق؟!

تا من باشم خوشبین نباشم به عظما! البته کمی خودخواهانه و خود صحیح پنداریه که بخوام دلخور باشم! ولی من “در حد خودم” دارم سعیم رو میکنم بهترین کار رو کنم. و با این همه 2in1 زندگی کردن (بلکه 28 در 1) دارم سعی میکنم. نباید ناراحت باشم که این جواب رو میشنوم… ولی خب اعصابم خراب شد! سعیمو میکنم در ادامه روز بهتر باشم.

از بدی های اینکه بخوای مولتی‌پتنشیالایت باشی همینه. تو خودت رو تو دمای عملکردی مناسب برای 28 چیز مختلف قرار دادی و وقتی شروع میکنی به لینک زدن به یه ستاره فوق داغ، لینکت بسوزد! چه میشه کرد.

26 آبان 1399

0