Asides

خب! در رابطه با پروژه ارشد: همونطور که به نظر میرسید احتمال اینکه پروژه ای که روش قرار باشه کار بکنم، از کارای خودم باشه، بعید و بعید تر میشه.

از طرفی اگه پروژه من نباشه خیلی موضوعیت پیدا نمیکنه که اینجا در موردش حرف بزنم؛ اما یه چیزی هست… من اگه واقعا پروژه رو کاملا بی ربط با کارای خودم بردارم و به نوعی “پروژه استاد” باشه صرفا… سعیم رو میکنم یه موضوعی رو بردارم که توش چیزایی رو یاد بگیرم که برای کارای خودم لازم دارم. و اگه اونجوری بشه هم، خب، موضوعیت پیدا میکنه که در موردش حرف بزنم 🙂 .

فعلا که فقط به نظر میاد باید پروژه هامون رو کمافی السابق تو سایه بقیه چیزا نگهش داریم… خیره!

0

منتظر چیزی بودم تا وضعیت چگونگی انجام چندتا از پروژه ها رو مشخص کنم. امروز اتفاق افتاد و مشخص شد؛ فعلا دوتا از پروژه ها رو برای شرکت تعریف میکنم که ایشالا شروع کنیم و اونجا انجامشون بودیم. تا چه شود؟!

امیدوارم و… خیره انشالله.

0

Extraordinary people have Extraordinary dimands!

از استادم پرسیدم داستان تصفیه آب رو، جوابی که داد تقریبا روشنم کرد که باز همون داستان همیشگیه!

سر کلاس بیوفیزیک که یکی از دانشجوهای پست‌داک عزیز داشت میکروسکوپ نیروی اتمی AFM رو توضیح میداد یه جایی اشاره کرد که “میری تو بازار میگی فلان چیز رو میخوام که اصن طرف نمی‌فهمه چی میگی! اگرم بفهمه میگه برو بینیم بابا!”

یاد خودم افتادم که یه شب، خیلی دیر وقت بود، خیلی، رفتم سر کوچه که یه عکس عجیبی رو روی یه طلق شفاف پرینت کنم! حالا بماند که آقای محترم فروشنده هم خودی و اهل دل بود و بی چون و چرا با یه حرکت فوق‌العاده این کارو انجام داد… ولی یه لحظه به خودم اومدم دیدم پسر، ساعت ۱۲ شب اومدی چیکار داری میکنی!! اصلا عادی نیست! اصلا!

البته من اون کارو برای برسی یکی از فرضیه های CG انجام دادم که چنتا چیز رو مشخص می‌کرد؛ و بقدری شوق داشتم که واقعا نمیتونستم تا فرداش صبر کنم. اونجا بود که دیدم واقعا کاری که می‌کنم عادی نیست، ولی خب در آخر هدفی که پی‌ش هستم هم عادی نیست! و عادلانه‌ست که این ۲تا یک جور باشن. من که دنبال چیز خیلی ویژه ای هستم و به قولی آفرودم، بایدم کارای غیرعادی انجام بدم که به اون نتایج برسه… ینی میطلبه که اینجوری باشه، نه که من بخوام.

این چیزی که به استاد گفتمم همین شد، فهمیدم بازم باید توی یه انبار کاه دنبال نه سوزن، یکی از کاه های خاص بگردم… ینی بری توی مزرعه و اون یونجه ای رو پیدا کنی که ۱۰ تا برگ داره، برگ ۵مش ۳۰تا رگبرگ داره و… . و عملا تو دنیای آدم‌ معمولی ها 🙂 تعریف نشدست همچین چیزی…

برای تصفیه آب باید برم بگردم ببینم اصن اون چیزی که میگم رو چطوری میشه ساخت که اون کار رو بکنه! خلاقیت در حد خلق از عدم (یکم کمتر) !

و در آخر، در تکمیل جمله بالا با یکی از دوستام که حرف میزدم، این هم مطرح شد که:

Extraordinary people have Extraordinary demands & also Extraordinary lifes!

اینطور!

1

برای پروژه ارشد، ترجیحم اینه که بتونم پروژه م رو خودم تعریف کنم… یا یه چیز شبیه این؛ ولی خب این اتفاق خیلی مرسوم نیست و ممکنه که اینجور نشه. الان سه تا کاندیدا دارم برای موضوع پرژه: تصفیه آب، بلاتینگ و یه طرح بنیادین بر محوریت پروتئین. که ممکنه بعدا مواردی به این موضوعات اضافه بشه…

این سه تا یکیشون خیلی راحت انجام میشه و اگر جواب بده پتانسیل برای ادامه دادنش زیاده، یکیش پول خوبی ازش میشه کشید بیرون و یکی هم اعتبار علمی بالاتری داره. ولی خب هیچکدوم رو نمیشه مطمئن گفت که به نتیجه میرسن… و همگی های ریسک هستن.

فعلا میخوام برم بحث تصفیه آب رو مطرح کنم با استاد و ببینم اصن میشه واقعا انجامش داد در عمل؟ چون آزمایشگاهیش که خب میشه یقینن ولی اگه نشه تو عمل ازش بهره برداری کرد فایده نداره…

تا ببینیم نظر استاد چی باشه!

0

ساعت برنارد می‌خواهد و مرد کهن!

امروز با دوستم که حرف میزدم بحث قلم نوری پیش اومد و یهو شروع کردیم به بحث که ما چطوری میتونیم بسازیم‌ش که ارزون تر از خریدن از آب دربیاد. همینجوری ایده تو ایده اومد تا اینکه حدود شش تا طرح مختلف دادیم که دو‌تای آخر واقعا خوب و قابل اجرا بودن؛ واقعا خوب!

ولی خب مشکل اینه که کی بسازه؟ واقعا اگه بشه نزدیک ۴-۵ ماه از زندگیت رو بذاری پای همین موضوع، با هزینه ناچیزی میشه طرح اولیه‌ش رو ساخت… اما خب وقت نمیکنیم که دو تا زندگی رو تو یکی انجام بدیم! اینجوری شد که به شوخی گفتم ساعت برنارد میخواهد و مرد کهن! کاش میشد :))

پ.ن. ساعت برنارد یه برنامه نمایشی کودکان بود که پسر بچه داستان ساعتی داشت که زمان رو متوقف میکرد و همه ی دنیا بجز خودش از حرکت باز می ایستاد.

0

در راستای همون کشتی در بطری… البته این مورد کشتی در فلاسک کشت سلول جانوری!

ناگفته نماند که این فلاسک یادگاری روز آخر کارآموزی ه! بعد آخرین واکشت سلول… رفتیم دیدیم هیچ سلولی توی فلاسک نیست!! کلی ناراحت شدیم که به عنوان آخرین کارمون، بد ترین نتیجه رو گرفتیم. بعدش که آزمایشگاهو جمع و جور میکردیم دیدیم لوله ی اشتباه رو کشت دادیم… توی سانتریفیوژ برای اینکه تراز باشه یه لوله آب مقطر میذاشتیم روبه‌روی لوله سلول‌ها… ولی موقع کشت اشتباهی بجای لوله سلول‌ها، لوله آب رو برداشته بودیم :)) اینجوری شد که اسمش شد کشت آب یا Water Culture. البته بعدش رفتیم سلولا رو تو فلاسک جدید کشت دادیم و به خوبی و خوشی گذشت.

فلاسک هم که دیگه قابل استفاده نبود، من یادگاری برش داشتم و چون میخواستم بدم دست همکارم بمونه یکم خلاقیت هم چاشنی کار کردم که نتیجشو در تصویر مشاهده میکنید.

اینطور!

0

روی بهترین شانست سرمایه گذاری کن!

ترم یک کارشناسی که بودیم سر یکی از کلاسای آزمایشگاه باید کاروتینوئید و کلروفیل برگ چندتا گیاه رو روی هم میریختیم و به روش کروماتوگرافی از هم جدا میکردیم. کار ساده ای بود به حدی که حتا نمره هم نداشت… ولی به طور خوش اقبالانه ای نمونه گروه ما خیلی قشنگ از آب درومده بود… ینی همون طوری که توی عکس میبینید (نمونه سمت راست که 3تا ستون تشکیل شده) خیلی صاف و دقیق اجزا از هم جدا شده بود. اما داستان بعد از گرفتن این عکس اتفاق افتاد.


نمونه همه ی گروه ها توی یه تانک (ظرف) بود و بعد از اتمام کار باید نمونه هارو یکی یکی از تانک خارج میکردیم تا خشک بشه و بعد برسی کنیم. خود استاد هم از نمونه کار ما خیلی خوشش اومده بود و گفت اینو نگه میدارم به بقیه بچه ها هم نشون بدم… با این وجود، اول از همه نمونه مارو از تانک بیرون نیاورد و رفت سراغ یه نمونه دیگه… برای بار دوم هم نمونه مارو از تانک بیرون نیاورد و اتفاقی که افتاد این بود که موقع خارج کردن نمونه دوم، نمونه ما سر خورد و افتاد توی حلال… و تقریبا کل اون زیبایی و دقت کار از بین رفت. بعدش استاد سریع کار مارو بیرون آورد ولی خب چه فایده!
خیلی واضح بود که عقلانی تره که بهترین شانسمون رو در معرض کمترین ریسک قرار بدیم، یعنی روی اون گزینه ای سرمایه گذاری کنیم که بهترین نتیجه احتمالی رو داره. درستش این بود که اون نمونه ای که میدونیم خوب جواب داده رو اول بیاریم بیرون تا اگر هم یکی از نمونه ها سر خورد افتاد تو حلال، خطری متوجه نمونه خوب تره، نباشه.

البته بجز این نتیجه گیری، اون آزمایش و اتفاق هیچ ارزش دیگه ای نداشتن؛ چون نمونه ما اتفاقی خیلی خوب از کار درومده بود و البته که اون کاروتینوئید و کلروفیل ها هم رنگشون در هر صورت بعد یه مدت از بین میرفت. تو همون لحظه که نمونمون خراب شد، همین جمله رو به دوستم گفتم: “نتیجه میگیریم که همیشه روی بهترین شانست سرمایه گذاری کن!”

اینطور!

0

امروز سر کلاس بحث آینده ی تکنولوژی و واقعیت افزوده (AI) شد و اسم چنتا شرکت بزرگ مطرح شد… که همشون مشتری احتمالی نرم افزار CG هستن و کل بیزینس پلن های احتمالی که داشتیم برای CG تو یه لحظه از جلوی چشمم رد شد. نزدیک بود مکان زمان از دستم بره… و یه هیجان عجیب تو لا مکان و لا زمان اومد سراغم… همون هیجانی که تو تخیلاتم وقتی به موفقیت یه طرحی فکر میکنم تجربش میکنم…

اینطور نمیشه، لازمه بشینم با همکارم یه بار قطعی حرف بزنیم و تکلیف این طفلی CG رو مشخص کنیم. ۶ساله منتظره به دنیا بیاد 🙂

0

بچه های انجمن درحال تدارک مقدمات برگزاری چندتا برنامه برای بچه های دانشگاه هستن… و گاهی زنگ میزنن چندتا سوال میپرسن و هماهنگی و مشورت میخوان.باید بگم انصافا برنامه هاشون از چیزی که ازشون انتظار میره، بیشتر و بهتره.

این موضوع که اینجور فعالیت ها داره اونجا اتفاق میوفته من رو خیلی خوشحال کرده. هم ذات این که میبینم اینجور فعالیت هایی داره اتفاق میوفته و هم این که این کارا با نام همون انجمنی انجام میشه که ما شروعش کردیم و سعی کردیم ادامه داشته باشه، بمونه و بقیه بچه ها چیزایی که ما تجربشون نکردیم رو تجربه کنن.

مگه هدف ما از انجمن چی بود؟ اگه سال بالایی های ما انجمن و کارای دانشجویی رو راه انداخته بودن، خیلی شرایط قشنگ تری بر دوره دانشجویی ما حاکم میشد. و همین موضوع وظیفه ما در قبل نسل بعدیمون بود.

یقینن زحمتی که بچه ها میکشن چیزی کم از کار ما نداره، و شایدم مشکلاتی که باهاشون روبه رو هستن جنس خاص خودشو داشته باشه؛ ولی میتونم این ادعا رو بکنم که ما تو شکل گیری و پایه گذاری این جور کارا موثر بودیم و وجود داشتن همچین چیز هایی رو “تعریف” کردیم.

دم همه ی بچه هایی دوره ما گرم و خدا قوت به بچه های فعال الان. انشالله که موفق باشید.

نتونستم شادی این اتفاق رو به اشتراک نذارم. ممنون 🙂

۴ مهر ۱۳۹۸

0

“In the fields of observation chance favors only the prepared mind.”

― Louis Pasteur

0