Blog

اولین باری که با بچه ها جمع شدیم برای راه اندازی کسب و کار (! ) دبیرستانی بودیم و یه شبی دور هم رو چمنای پارک نشسته بودیم… برای اون گروه من پیشنهاد کیت اسباب بازی رو دادم… البته که در حد حرف موند ولی خب به نوعی از همون موقع پیگیر همین دست کارا هستیم و داریم پیش میریم.

از اونجایی که اون روز تو دانشگاه دختر کوچوله ی خوشگل (خدا حفظش کنه ) یکی از استادم که برام خیلی عزیزه رو دیدم و دلم موند پیشش که هیچ جایزه ای نداشتم بدم بهش، ایشالا اولین کیت اسباب بازی رو البته به طور دستی براش درست میکنم. باشد که دوستش داشته باشه 😍

0

The New Mission

After denying it from others… A new mission has just begun! (It’s how I look at such stuffs.)

CG started at least 13 years ago… at the age of 11 I started searching about it without even knowing that what it would be like… at 13 I started to be involved… the new Idea came up at 17 and here we are! 6 years of direct researchs. Am I satisfied? Damn yea. Is it enough? Hell no.

And here we are… again, again! Stronger than befor… hopefully… and with more courage! Because:  A new mission has just begun…

Now, everything makes sense…

Midnight ,June 26th

0

This content is password protected. To view it please enter your password below:

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من -ای دوست- کجا نیست؟!

برشی از شعر طنز سعید طلایی

Shahid Babaie Summer School

پارسال این موقع بود که گفتن برای آزمایشگاه زیست مدرسه تابستانه میای تدریس؟

کلا همیشه بچه های اهل دل و فعال مدرسه جزو ریاضیا بودن، و خب قدیم تر ها که تجربی ها کم بودن حتا توهین هم میشنیدن چون تجربین! البته اوضاع از نظر تعداد تغیر کرد و دیگه نمیشد علنی بگن که تجربی بودن توهین محسوب میشه ولی خب فکر کنم تو دلشون میگفتن! منم با بچه های ریاضی بیشتر بر خورده بودم تا تجربی ها. اکثرا هم سال بالایی یا حتا سال پایینی ها بودن که زنگای تفریح میرفتم پیششون و القصه… . یسری از فارغ التحصیل های بزرگ تر و کوچک تر از من تصمیم داشتن با این “مدرسه تابستانی” باب بهبود جو مدرسه رو باز کنن و مثل زمان خودمون، یکم فعال تر بشه مدرسه… البته کار های دیگه ای مثل “شبی با مدرسه” و “لیگ بازی” رو انجام میدادیم ولی خب این کمی جدی تر بود.

والا چون میتونم بگم تنها تجربی این اکیپ من هستم (خوشبختانه که هستم و متاسفانه که فقط منم) کلاس آزمایشگاه زیست این مدرسه تابستانه رو قرار شد یا من بیام یا با بقیه هماهنگ کنم؛ اون هایی که کارشون درست تر از منه المپیادی هستن و درگیر تدریس تو دوره المپیاد کشوری بودن و نتونستن بیان و خب نتیجتا خودم موندم که کلاس رو برگزار کنم.

سخت ترین کار تدوین سرفصل کلاس ها و بعد هم تهیه مطالب مرتبط بود. البته کلاس یه دستور کار کلی داشت: اینکه قرار بود حالمون خوب بشه. هم چیزی یاد بگیرن و هم کوول (فارسی ترجمش کنم خنک آخه؟! ) باشه. تصمیم گرفتم از آزمایش های مرسوم بپرهیزم و چیزای جدید بیارم سر کلاس. مخصوصا که بدم نمیومد یکی از پلن های فرضی مون برای زیست نوین رو هم تست کنم که همون آموزش تو مدارس باشه. که خب نتیجه ی کار خیلی راضی کننده بود و جا داره از استاد “بزرگ” عزیز و دوست عزیزم “نبئی” و بچه های برگزاری مدرسه تابستانه قدردانی کنم بابت کمک هاشون.

چون همزمان در حال گذروندن کارآموزی تو پژوهشگاه هم بودم، با برگزاری کلاس ها توی تابستون واقعا اذیت شدم  ولی خب آخرش یه خاطره خوب با یسری بچه های خوب موند برام؛ و یه تجربه ی خوب تر. و اما… لطفا سر فصل های اصلی که تدریس کردم رو ببینید و خودتون (با قاطعیت) تایید کنید که این کلاس هیچ مثل ی تو ایران نداشت ه:

  • آشنایی با ساختار پروتئین و آنزیم ها و تست 2 آمیلاز صنعتی
  • آشنایی و ساخت بیوفیول
  • آشنایی با بیوانفورماتیک و کارگاه علمی تهیه نقشه تکاملی
  • میکروفلوئیدیکس! آشنایی و ساخت کیت
  • آشنایی با فولدینگ سه بعدی پروتئین با بازی فولدایت
  • تشریح!

البته جلسه ی آخرش که تشریح بود خیلی اذیت شدم. دفعه ی اولم نبود که جلسه ی تشریح برگزار میکردم ولی بجز اینکه تصمیم گرفتم دیگه تشریح نکنم (امیدوارم ) تا یه مدتی فقط میگفتم : الهی! به بادافره این گناهم مگیر…

اینطور.

دوران راهنمایی شبکه 4 یه مستند درباره دنیای کاربرد های مغناطیس پخش کرد و بعدش من شدیدا به فکر ماهیچه ی مصنوعی افتاده بودم؛ حتا یه طرحم براش داشتم 😉

از بعد اون موقع، امروز اولین باره جدی بهش فکر کردم و ایده زدم و به نظر میاد نتیجش خوب میشه!

میشه گفت اینجوری رسما وارد دنیای بیونیک شدم و بلاخره رشته تحصیلیم یه تاثیر مستقیم اندکی رو یکی از ایده هام گذاشت! بیونیک به الهام گرفتن از طبیعت برای طراحی های مهندسی میگن. و خب برای ماهیچه 2تا ایده دارم که یکیش تو ساختار ماکرومولکول ها بررسی میشه، یکیم که ساختار ماهیچه…

البته اینجوری بهش نگاه کنیم خیلی از ایده هام بیونیک حساب میشن! ولی نه مثل این مستقیم بلکه با پنج-شیش تا واسطه… و ترجیح میدم حسابشون نکنم.

باشد که یه روز “صندوق مالی و اعتباری حمایتی از طرح های خودم” تاسیس کنم که پول ساخت این جور خرت و پرتا هم تامین بشه :))

4

تو مهندسی اجتماعی، Equalizer ها تعریف شدن و جایی دارن ؟

0

Qaldokh !

یه سوال، کشف سرزمین برای چه کسانی راحت تر است؟

یقینن امروز کشف سرزمین جدید غیر قابل تصور به نظر میاد؛ قوم آریایی که تو هزاره سوم مهاجرت کردن خیلی شانس بیشتری داشتن برای کشف زمین های بکر و فتح نشده تا کریستوف کلمب… و شانس آقای کلمب هم از ما تو سال ۲۰۱۹ خیلی بیشتر بوده. البته من منکر این نمیشم که هنوزم میشه زمین های جدید تری رو پیدا کرد. ولی این یه چیز حدی ست که احتمالش به سمت صفر میل میکنه ولی هیچوقت صفر نمیشه 🙂 !

ما کشورگشایی نمیخوایم بکنیم، ولی تو پیدا کردن موضوعات جدید برای پیشگامان (دولوپر های ) علوم، تحقیقات، اختراعات و هر طور Creation ای عرصه دائما داره تنگ تر و تنگ تر میشه. یقینن برعکس مساحت زمین که متناهیه (در یک زمان مشخص ) ، علوم لایتناهی به نظر میان و همیشه جای پیشرفت متصور هست. ولی سخت تر و سخت تر و سخت تر. الان دیگه بعیده بشه تو سنین پایین، با مطالعات غیر پیشرفته و به صورت انفرادی گشایشی حاصل بشه؛ شاید آخرین موارد همچین چیزی کشف میکروسکوپ و موجودات میکروسکوپی توسط آنتوان لیوون هوک بود که بطور انفرادی و با پیش زمینه پایین علمی حاصل شده. نمیشه منکر نبوغ و استعداد بی نظیر مشاهیر علم مثل بوعلی سینا شد که به تمام علوم زمانه مسلط بودن، ولی خب فکر کنید آقای ابن سینا امروزم میتونست کل علوم رو بلد باشه؟ نمیدونم شاید میشد… ولی خب حجم فقط یکی از علوم برای متخصصین همون حوزه هم سنگینه چه برسه به تمام حوزه های علم! البته منکر علم لدنی نمیشم که بحثش جداست.

طرف میومده شونصد تا اختراع و فورمول پیدا میکرده چون بکر بوده همه چیز… بله، مسئله چو حل شود آسان شود، ولی آخه جاذبه؟ حجم؟ دما؟ البته اشتباه نشه ها، اولین یابنده هر چیزی واقعا کار بزرگی کرده به چیز جدیدی فکر کرده اون هم تو شرایط زندگی خودش و این موضوع بحث جدایی میطلبه که: حرمت پیشگام غیر قابل انکاره.

الان درسته خیلی راه های ارتباط و تحقیق توسعه پیدا کرده ولی اوضاع خیلی سخت شده و دیگه باید پدر جد طرف دربیاد تا به انتهای یه علم برسه و تازه بخت باهاش یار باشه یه تیم خوب پیدا کنه تا بتونه یه پیشرفت محسوس حاصل کنه. اینطور!

موضوع (تایتل ) نوشته هم Qaldokh در نظر گرفتم که “غالدوخ” میخوننش و به ترکی ینی آن چیزی که مانده، ته مانده، باقی مانده… و منظورم دنیایی کشف نشده و بکریه که هنوز دست نخورده مونده و منتظره یه ذهن زیبا بره و رد کفششو رو زمین تمیزش حک کنه.

همت، کوشش، تلاش خستگی ناپذیر، امید و توکل میطلبه که به امید خدا نهایتا نتیجه مطلوب حاصل میشه، برای هرکی مستحقش باشه، ان‌شاءالله!

کارای اون “نامه ای به کنکوری ای که هنوز وارد شاهد نشده” رو انجام دادم و پیش نویسش آمادست. قرار شد سرمون خلوت شد برای مرداد کاراشو شروع کنیم که منتشر بشه.

فکر کنم نتیجش دلنشین میشه.

0