Category: عمومی

ساعت 5 و نیم صبحه و نشستم دارم کانتنت CG رو مینویسم. و صبح باید برم دانشگاه ژل آکریل آمیدمون رو رنگبری کنم که ببینیم در نهایت پروتئینامون درست ساخته شده یا نه. بعدشم برم ببینم میتونم اطلاعات بیشتری در مورد شرایط لاوازیه بدست بیارم یا نه که شروع کنیم به اجرا کردن طرح ها یا لازمه تغیراتی بدیم. نسبتا روز مهمیه برای لاوازیه.
خلاصه که زندگی جالبی شده!

0

فایل پروپوزال و فرم ها را برای بار چنننندم ارسال کردم برای مسئول پژوهش! 2 ماااهه درگیر اینیم؟! چه خبرتوووونه؟!!!
والا!

26 آبان 1399

0

روز خیلی خوبی بودا! قشنگ ژل درست کردیم و فردا میریم برای الکتروفورز ولی خب امروز به خاطر این احساسات نا بجایی که دارم رفتم پیش استاد بزرگ دانشگاه و در مورد یه پروژه سوال بپرسم که ایشان لطف کردن و با متانت تمام شیر اقیانوس تاریک عدم درک مختصات ذهنی رو باز کردن رو سر مبارکم و تقریبا جمجمه م شکست!

واقعا چرا اینکار میکنم؟ یا سوال رو درست بپرس… یا اصلا با طرف حرف نزن خب! بله ایشون درست میگه که وضعیت فوق‌العاده ی ایجاد شده یه اشتباهه و من دارم گند میزنم بهش، ولی آیا ایشان میدونه که “هیچ گزینه ی بهتری وجود نداره”؟
آیا ایشون میدونه که “هیچ کس” اینقدر دیوانه نیست که بیاد انرژیش و وقت و سرمایه‌ش رو صرف کنه و همه ی کار هاش رو به ریسک بندازه که تو پروژه ای وارد بشه که نه تنها هیچ بودجه ای نداره، ممکنه آخرین لحظه کنسل بشه؟ یا که چون ایران تحریم علمیه، طرف آینده تحصیلی خودش رو هم به خطر بندازه؟ هان استاد عزیز؟ شما فکر کردید هنوز تو آمریکا هستید که انتظار مدیریت سیستمی دارید؟؟
پنجره باز شده و یک مرغ دیوانه به خواست خودش وارد کوره شده! ناراحتی چرا جای عقاب سر سفید آمریکایی یه کلاغ اومده تو اتاق؟!

تا من باشم خوشبین نباشم به عظما! البته کمی خودخواهانه و خود صحیح پنداریه که بخوام دلخور باشم! ولی من “در حد خودم” دارم سعیم رو میکنم بهترین کار رو کنم. و با این همه 2in1 زندگی کردن (بلکه 28 در 1) دارم سعی میکنم. نباید ناراحت باشم که این جواب رو میشنوم… ولی خب اعصابم خراب شد! سعیمو میکنم در ادامه روز بهتر باشم.

از بدی های اینکه بخوای مولتی‌پتنشیالایت باشی همینه. تو خودت رو تو دمای عملکردی مناسب برای 28 چیز مختلف قرار دادی و وقتی شروع میکنی به لینک زدن به یه ستاره فوق داغ، لینکت بسوزد! چه میشه کرد.

26 آبان 1399

0

دانشگاه داره یه دوره کارآفرینی زیستی برگزار میکنه و یه مصاحبه داشت و پذیرفته‌شدگان داریم تو یه جلسه معارفه حرف میزنیم. قشنگ بیشتر بچه ها بک‌گراند انجمن علمی دارن، ینی یا دبیر بودن یه نشریه. قشنگ خوشم میاد که همه از یه گِل هستن و پاش که میوفته باز همه یه جا جمع میشن.

عالیی هستیم آقا. عالی هستیم. لازم شد یکبار کانسپت “انجمن علمی” رو بنویسم.

0

چقدر خبر تلخی بود. سمپاد عزادار پدر شد. دکتر اژه‌ای به رحمت خدا رفت و دلمان را یک دنیا غم گرفت!

آخرین مقالشون، “خداحافظ سمپاد”  رو تو نشریه استعداد درخشان خوندید؟

0

بلاخره فردا قراره پروژه عملی ارشد رو شروع کنیم. جالبه هنوز بعد یک ماه از دفاع پروپوزال روند اداری تصویبش تموم نشده!

توی راه تهران نشستم کارایی که توی ذهنم پرونده انجامشون بازه رو نوشتم. 28 مورد شد!! 28 تا کاری که یسریشون خودشون ریزه‌کاری دارن. اینا چیزاییه که مثلا در حال پیشرفتن. وگرنه MM  و امثالهم رو که واقعا میدونم روش کار نمیکنم رو نشماردم. نوشتم که ببینم روی هرکدوم چقدر وقت بذارم. یه‌سری روزانه و یه سری ماهانه.
اولویت برام میکرون، کوچه صادقیان، CG و لاوازیه است. البته Mr.Game یه کار ریز الساعه میخواد ولی بعدش دیگه باید بره تو صف! البته یقینن اینا بجز کارای واجب هستن دیگه، مثل پروژه دانشگاه و اینا! و باید سعی کنم برنامه هام رو فشرده تر بچینم و بعضی روز ها رو واقعا خالی کنم. وقت کم دارم که کم دارم، باید زنده هم بمونم!!

هعی! 2in1 رو خوندید؟

23 آبان 1399

0

امشب خیلی یهویی با دوستم شروع کردیم به طوفان کردن برای اسم بازی. خیلی خیلی خیلی خفن بود! اصلا ابواب جدیدی بر روی بشریت باز شد :)) ولی خب هنوز مطمئن نیستم به یه اسم بی عیب رسیده باشیم. شایدم، نمیدونم.

خلاصه خیلی حال داد که کاملا یهویی و بی مقدمه یه ساعت چرت و پرت گفتیم و کلی مفهوم جدید خلق شد. جدی ها!

22 آبان 1399

0

My Game – My Field

و این هم از این: وقتی بخوام برگزارش کنم، اینطوری برگزارش میکنم.

و باید بگم که، اگر قرار باشه یه کار رو با استانداردای مورد قبول خودم انجامش بدم،درسته که  به زحمت میوفتم اما اگر اون کار کار خودم باشه، اذیت نمیشم، خسته میشم ولی از اون کار لذت میبرم. واسه اینه که مهمه که تو زمین خودم بازی کنم! اونوقته که حس نمیکنم شانم متفاوت با اتفاقیه که میوفته. اونوقتیه که ماهی پرنده مشیم، ولی نه اینکه پرواز کنم و نه انتظاری هست که پرواز کنم. اونوقتیه که زبونی نکشم از چرخ فلک!!

لایو بازگشت میکروگراف. میمونه که آقای شریفی از پادگان فرمان رو به دست بگیره و فایلا بهم برسه که برگردیم به کار سابقمون 🙂

اینطور!

20 آبان 1399

پ.ن. امروز روز جهانی علم در خدمت صلح و توسعه بود. و بدین مناسبت اینقدر به آب و آتیش زدم خودم رو که شروعمون از امروز باشه، که خب اینجوری شد… یه داستانی هم صبح برای دسترسی به آز زیست مدرسه داشتم که خب خوشایند نبود. بعدا شاید در مورد نوشتم.

0

MicroGraph – It’s so Done!

و همین! میکروگراف عزیز ترمینیت شد!

از دو چیز خیلی ناراحت میشم. یکیش اینه که بهم بگن برو از روی میز یه مکعب 10 سانتی متری قرمز رو بردار و بیار. ولی وقتی میری، یه میز سفید که هیییچ چیزی روش نیست مواجه میشی! البته اگر اصلا میزی در کار باشه! وات د * آ ساپوز تو دو ویت دت؟! (این کل اتفاقات و لحظه لحظه ی 4ساله دوره کارشناسی من بود)

مورد دوم اینه که ماهی باشی و ازت انتظار پرواز کردن داشته باشن!

در مورد ترمینیشن و تاریخ انقضای هرچیزی نوشتم براتون، روی هر چیزی تا یه حدی میشه سرمایه گذاری کرد. راستش منم بازیکن خوبی نیستم و معمولا تا ورشکستگی پیش میرم، ولی وقتی صدای شکستن استخونام در میاد دیگه غیر قابل تحمل میشه برام، نه چون دردم میاد، چون حس میکنم شانم بیشتر از این چیزاست…اونجاییه که کار به زبونی کشیدن از چرخ فلک میکشه… دیگه نمیشه کاریش کرد، یهو دلم رو میزنه و از چشمم میوفته. خیلی هم دست من نیست!

داستان این تیر خلاص امشبی باشه برای بعد… ولی کار من با میکروگراف برای همیشه تموم شد. همین. واقعا اگر دنبال کرده باشید میدونید خیلی سعی کردم اینطور نشه… خیلی دست و پا زدم… ولی بسه! فقط میمونه محمدرضا بیاد ببینیم دوست داره دامین های مختلف باز باشه یا ببندمشون و رسما کرکره رو بکشیم پایین. چه دنیایی که داشتیم میساختیم. سخته برام این همه تالیف رو به آب بسپارم… با دل زخمی اینکارو میکنم… بیچاره مردم زمان خوارزم‌شاهیان…

نمیدونم پروژه های مستقل ادامه پیدا میکنه یا نه! احتمالا بله. ولی نه بیشترشون، شاید بازی ادامه پیدا کنه چون اونم دوست دیگرم بطور مستقل شروع کردیم. یا پادکست که خب فعلا خاموش میشه اونم. وقت کنم چراغ خاموش جلو میبرم. شد شد، نشد هم که  دیگه نشد!

خبر خوب برای لاشخورا، بیاید، جسد یه اژدها روی زمین افتاده!

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من میروم الله معک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

هعی!

و این چیزی که از من باقی میمانه یه تخته سیاهه که نه با کچ که با میخ روش رو خراشیدن و تقریبا دیگه جایی نمونده که بشه کار جدیدی کرد! و این قسم صدبار شکسته که کار جدیدی شروع نکنم به جبر روزگار از عهد نامه به شیشه عمر دیو تبدیل میشه… جای زیادی برای ترک خوردن نمونده!
والسلام

19 آبان 1399