Category: عمومی

خب خیلی دردناکش نمیکنم، داستان اینه: وقتشه که پیله ببندم، دگردیسی کنم، مشخصا چیزی که الان هستم و خیلی خیلی خیلی براش هزینه کردم (مثلا ۲۵ سال) رو نمیخوایم دیگه وجود داشته باشه، تک تک اجزای کائنات میدل فینگر مبارکشون رو نشانم دادند و دتس‌رایت! پیام اعتراض شما ملت عزیز رِ دریافت کردم.
منتهی نکتش اینه که حالا هر چند سال طول بکشه، چیزی که از این پیله بیرون بیاد اصلا معلوم نیست چه شکلی باشه، و هرچی که باشه قطعا شبیه الان نخواهد بود؛ اصلا اگر چیزی زنده بیرون بیاد!
اند بیلیو می، این اصلا چیز قشنگی نیست!

فکر کنم که… بوس بای!
فاکینگ ۲۸ تیر ۱۴۰۰

0

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

والا… اوضاع خیلی ناجوره. گند خورده به همه‌ی کارهام. حرف خوبی زد سینیور آزمایشگاهمون، میگه اگه همه کارات داره یه بلایی سرش میاد، شک کن که کرم از خود درخته! خب به نظرم درسته. درختی هم که خرابه رو باید برید. نمیشه اینطوری، اینهمه بدوی، اینهمه بدوی، اینهمه بدوی، آخرش هم دورتر باشی.

به نظر میاد همه کسانی که داشتن سرخورده میکردنمون درست میگفتن. باید قبول کنیم که کوچیکتر از اونی هستیم که قوانین بازی رو نقض کنیم.

بی‌مایه زبون باشد، هرچند که بستیزد


اما بیشتر دوست دارم این رو بگم؛ بحث اینه که واقعا بس کنید این نصیحت ها و پند های کفر آمیز رو. حالا تجربه میشه؛ حالا اشکالی نداره؛ حالا چیزی نشده؛ وقتی یک‌نفر ناراحته سعی نکنید اینجوری آرومش کنید. اصلا سعی نکنید آرومش کنید. هیچکار نکنید!

البته که به قول عنصر‌المعالی‌کی‌کاووس‌ابن‌اسکندر “اکنون ای پسر هر چند که من این همه گفتم” و هیچ فایده نداره…

0

انتظار میره مثل فیلمای هالیوود بعد کلی تلاش آخرش، دفعتا به نتیجه برسی. یا لاقل واقع بین باشی بعد کلی تلاش، به تدریج به نتیجه برسی.

ولی اتفاقی که میوفته اینه که بعد کلی تلاش و به نتیجه نرسیدن، به نتیجه نرسیده راضی میشی. خیلی خوبه اگر به نتیجه ی نرسیده راضی باشی و بدانی تلاشت را کردی و نشد و دتس‌آل‌رایت؛ اما اینکه خودت رو فول کنی که نه به نتیجه رسیده ای و راضی باشی نهایت حماقت است.

هعی. خسته شدم. خسته. و هیچ گزینه ای جلوی پام نیست جز جلو رفتن، با پاهایی فلج…

0

Abraham’s Fire

بعد از مدت ها سلام!

راستش چندین بار تا نوشتن چیزی آمدم ولی خب… چیزی برای گفتن نبود.. البته، خب، صحبت که بود، ولی نه آنچه نوشتنی باشد.
به شدت ایام پیچیده و سختی رو میگذرونم. ایامی که باید با حقایق زشت زندگی روبه‌رو بشی و تمام سیاهی را یکباره سر بکشی…

مهم ترین اتفاق این بود که بله، الان که مینویسم به طور کامل و رسمی فوتوپسین رو شات‌داون کردیم و از جگرم خون میچکد… فوتوپسین که مثل جان‌پیچ های رمان جی‌کی‌رولینگ قسمتی از وجودم رو توش جا گذاشتم… چیزی که جواب بسیاری از سوالات بود…

علی ای حال، اون رفته، فعلا متوقف شده و واقعا نمیدونم باز زنده بشود یا خیر.

شاید بهتر باشه به این فکر کنیم که حقیقت اینه که به آرزوهامون نمیرسیم، یا اگر خودتان را گول بزنید، آنجور که فکر میکردیم، به آنها نمیرسیم.

میتونم ساعت ها و پاراگراف های زیادی بنویسم… ولی خب… آن خشت بود که پر توان زد. فوتوپسین رفته و من رمقی برای هیچ چیز ندارم، نه نصیحت نه توصیه و نه حتا همدردی. حقیقت همینه که رفیق و همکارم گفت.

…خب، چرا نمیتونیم انجامش بدیم؟ چون کار سختیه!

شاید هم توصیه درست همین باشه که خودش گفت، برای چند صباحی دست بردار… استراحت کن…

هر روز حس میکنم بهترین کار همینه. شاید سه سال، شاید همیشه.

ای گنجشک یاور ابراهیم،بدان، من هم جنگیدم، اما نشد…
ابراهیم داستان ما در آتش سوخت!
شاید این گلستان به وقت دگر بروید…
رضاً برضائک، انشالله

بیست‌م تیر ماه هزار و چهارصد هجری شمسی

احساس کسی رو دارم که زیر یک کوه آوار مدفون شده باشه؛ پر از خواسته ها، احساسات، افکار، کار ها و پروژه های فروخورده و نیمه کاره، موج خروشانی که تو نوک کوه مونده و یا هیچوقت جاری نشده یا وسط راه خورده به سد… پر از انرژی… پر از وزن… سال ها با من بوده؛ خسته و فرسوده م کرده.

اگر یک درصد ازین افکار کلیشه ای چندتا هندوانه رو نمیشه با هم برداشت یا با برنامه ریزی و فلان… دارید، بدونید که سکوت کنید؛ لاقل برای من سکوت کنید. من مثال ناقض افکار خراب جامعه ام هستم؛ من آوازِ سکوتم؛ خسته از شنیده نشدن. صدای میرائی که خیلی بیش از مسیر مسئولیتش رو پیموده، شنیده نشده، شناخته نشده، به رسمیت شناخته نشده و حالا از تکاپو افتاده.

اشتباه شما اینه که فکر میکنید اگر یک شمع رو خاموش کنید، شمع دیگر بهتر میسوزد. شما فکر میکنید نباید تمام چراغ های چلچراغ باهم بسوزد، حتا اگر عمر چلچراغ کوتاه باشد.

من سال ها تلاش کردم، جنگیدم، با دشمنی که نمیشناختم، با فرماندهی که خود در آینه فرمانده دشمن بود. من سالها از ناتوانی گریختم، به کمک همان ناتوانی.

در یکسال هم درس خواندم، هم المپیاد قبول شدم و هم مقام خوارزمی بردم. هیچکدام فایده نداشت، کافی نبود. بدرد نمیخورد؛ بدرد این جامعه کله پوک بی درک. نه خوارزمی به نهایت رسید، نه المپیاد و نه نمره نهایی. این نودونه‌ها هیچ وقت برای چشم های سه رقمی کافی نیست… چرا؟ من کم کاری کرده بودم؟ انرژی را نباید تقسیم میکردم؟ اصلا اینطور نبود و نیست. من میتوانستم در یکی همان مقام را بگیرم، یا در هر سه. مثل شمع های چلچراغ هرکدام یگانه میسوزد؛ کم یا زیاد، هر کدام یگانه میسوزد.

دانشگاه؟ گرفتنِ مدرک کارشانسی در آن زندان انفاس، دایر کردن انجمن و نشر و نشست، کار، کار و کار.

یکسال گذشته که ورای تصور ذهن های عادی ست… درس سنگین دانشگاه مدرس، پروژه ارشد، کوریدور زیست‌کارآفرینی مدرس، کار زیست شناسی میکروگراف، ابر پروژه لاوازیه، پروژه ۸ساله فوتوپسین، چوگان و درد و درمانِ جانم: سلوشنر.

به اندازه تک تک کلمات و حتی حروف بالا کار نیمه تمام و ادامه دار دارم. هیچ خواسته‌ای بیشتر از به نتیجه رساندن کار ها ندارم. ولی… نمیتوانم!

همین نمیتوانم شده بلای جانم. مگر من چند نفر هستم؟ مگر چند سال سن دارم؟ مگر چند سال از سنم مانده؟ چرا اینقدر زنجیر های بی رحمانه به جانم زده اید؟ انتظارات احمقانه اجتماعی/فرهنگی/قانونی زیستن در این زمانه جفاکار. نه یارای ایستادگی در مقابلش را دارم… نه توان کشیدن این وزنه‌های سنگین را.

دفن شده ام، زیر کوهی از آوار.

در زمان و مکان مناسبی نیستم عزیز، نیستم. عمر چلچراغ محدود است و شمع ها خفه میسوزند…

فردا که محققان هر فن طلبند

حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند

از آنچه دروده‌ای جویی نستانند

از آنچه نکشته‌ای به خرمن طلبند

-شیخ بهایی

ولی مهم نیست عزیز، مهم نیست…

Gatsby believed in the green light, the orgastic future that year by year recedes before us. It eluded us then, but that’s no matter—tomorrow we will run faster, stretch out our arms farther. . . . And then one fine morning–
So we beat on, boats against the current, borne back ceaselessly into the past

-Fitzgerald

آره عزیز، من ادامه میدم، چون نمیتونم ادامه ندم، این نشونه توانم نیست، اتفاقا نشونه ی ناتوانیم در دست کشیدن از رویای بزرگه؛ نمیتونم تصور کنم اتفاق نمیوفته. نه، نمیتونم. مجبورم ادامه بدم، ولی این رو بدون، هزینه ی گزافی رو دارم پرداخت میکنم؛ خیلی گزاف…

یکی از این شب های پر اضطراب بهار ۲۰ خرداد ۱۴۰۰

0

عجب عکسی ازمان گرفتی دوست عزیز!

یک جلسه سخت برای ادامه راه پروژه… شکر خدا که خوب بود!

۸ خرداد ۱۴۰۰

2

Sherlock Day!

این پست ویژه رو به مناسبت روز شرلوک تقدیم میکنیم به عاشقان شرلوک!

بخصوص مایی که داستان‌ها داشتیم… سید و محمدرضا ی عزیز که ترک ‌های پایین رو هم ری‌مستر 🙂 کردن :))

امیدوارم واتسن‌هایی داشته باشید که بدونن اینقدر مزخرف هستید که واقعی باشید!
امیدوارم همیشه یه خانم هادسون داشته باشید که بدون اینکه بدونید مراقبتون باشه!
امیدوارم همیشه مثل ماری‌ای باشه براتون، عشقی که اکنون، و آینده…
حتا امیدوارم ایرِن اددلر ی باشه براتون، سخن نگفته باشی؛ به سخن رسیده باشد…
امیدوارم مایکرافت‌ها اگر گوشت رو خوردن، استخون رو دور نندازن…
امیدوارم، شرلوک دنیای خودتون باشد!

و در آخر امیدوارم بتونید همیشه از تماشای شرلوک، لذت ببرید!

Sherlock

Irene Adler

سالگرد تولد سِر آرتور کانن دویل
۲۲ می ۲۰۲۱
۲۲۱ بی، بیکر استیرت، لاندن
(تو دنیای خودمون)

چند روز قبل یه سریال استوری در مورد کارایی که تو آزمایشگاه میکنیم گذاشتم. استقبال خوبی داشت و خودمم خیلی دوست داشتم. برای خودم خیلی جالبه و دوست دارم بدونم یک نفر که مشغول کار خاصی هست (مهندس برق، خیاط، کاپیتان کشتی، نویسنده و…) وقتی داره کار میکنه، دقیقا چیکار میکنه؟ انگار که یه دوربین رو یک روز (مدت) ببری پیشش و بدون هیچ برنامه ای نشون بدی با چه ابزار و داده هایی، چه تصمیماتی میگیره و دست به چه اقدامی میزنه و در آخر چه خروجی‌ای ایجاد میکنه. خوشحالم که در مورد خودم یکم این کارو کردم. البته ادامه داره، نه خیلی…

فعلا بزرگترین چالشی که دارم مصاحبه دکتری است؛ نه خودش! ثبت نامش :))) کار سختیه!
البته بحث علمی ش و کارای پایان نامه واقعا از چیزی که به نظر میرسه جدی تره.

ثبت اختراع که حالا تو روال اداریه… خیلیم روون نیست ولی خب، شکر خدا. تازه یه اصلاحیه برای رفع نقص داریم میزنیم برای جواب اولیه، از اون طرف پژوهشگاه هییچ خبری ازش نیست که چند درصد باید براش اختصاص بدیم. یه عدد فقط میخواد بده ها! هعی!

دوست خوب تیم لاوازیه گاه به گاهی میاد منو هوایی میکنه که یه سری کارای جدیدی رو شروع کنیم؛ البته که خب منم همین کارو باهاش میکنم معمولا 🙂
حالا الان پیشنهاداتش وافعا خوبن، یعنی درستش اینه کارایی که میگه رو شروع کنیم، همچین با روحیه آپساید داون ایده‌آل گرایانه مطلوب من نمیخونه، ولی خودم بهش گفتم پایه کارای باتتم آپ هستم؛ هم توش پول هست، هم کاره، هم مسیر رسیدن به اون اصل کاری هاست… ولی خب آپ ساید داون نیست دیگه… نمیشه اولین طبقه‌ای که میسازی پنت هاوس باشه!

بقیه کارا؟ منم نمیدونم. واقعا!

پ.ن. الان که اینو مینویسم خبرای خوبی اومده… از اون طرف دنیا… از جایی که قلب ها براش فسرده شده بود. پیروزی خون بر شمشیر بر آزادگام جهان مبارک!

پیش باد!

30 اردیبهشت 1400

0

0

با اعلام این خبر که سه شب دیگه هلال شوال روئیت میشه، به نظر میاد هفته آینده نقطه عطفی باشه تو این روند زندگی فعلی…
هم که با ماه مبارک خداحافظی کردیم و هم به نظر میاد تهران از لاک‌‌داون خارج میشه.

میریم که فاز جدیدی از کار ها رو شروع کنیم؛ ارشد، ایندفعه برای پایان. فوتوپسین، برای حقوقی شدن داستان. لاوازیه برای تصویه حساب و تحویل پروژه. میرم که دکتری رو مشخص کنم. میرم و شاید مشخص بشه دوبله رو رسمی میکنم یا نه. میرم و کوریدور رو تموم‌ش میکنم. میرم و احتمالا تصمیمات زیادی بگیرم، برای کارام، برای آینده… برای خودم!

بریم ببینیم چی میشه. خیراست!

20 اردیبهشت 1400

0