Category: عمومی

خب خب خب… دامین جدید ثبت کردم، مجددا!

خیلی موضوع مبارکیه چون هم پروژه کوریدوره و هم یه جورایی پروژه دانشگاه خودمه و دامین خوبی هم هست. از همه نظر خوبه. فقطش چون تو کار تیمی کوریدور مطرح شد تا هر لحظه ای که کار این تیم ادامه داشته باشه صفحه رو متعلق به اون پروژه میدونم.

راستی ثبت اختراعمون هم با کلی اعصاب خوردی رو به رو شده و تازه الان گفتن باید شخصیت حقوقی هم وارد بشه! چی بگم!! بیشتر از همه اعصاب خوردیش برای کارای اداریشه تا چیز دیگه… هعی!

انشالله که خیر است!

روز سمپادتونم مبارک

14 اردیبهشت 1400

0

مقدار جلسه هایی وه این روزها دارم خارج از حد تصوره. کوریدور و فوتومشین و لاوازیه…

شکر خدا امروز اظهارنانه لاوازیه ثبت شد و دیگه میتونم بطور نسیتا کاملی بگم داستان از چه قراره… و این کارو هم میکنم، بزودی…

خیر است!

۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰


روز معلم و تبریکش همیشه دلگرم کننده بوده. بزودی هم سمپاد.
پیش باد!

0

بدجور بی‌حوصله م… اینقدری که این متن رو تموم کنم. 0

SCHRODINGER’S CAT OF RAMADAN

وضعیت زندگی من تو ماه رمضون دقیقا حکم گربه شرودینگر رو داره؛ اصلا نمیشه گفت کی قراره بیدار باشم، کی قراره خواب باشم، کی فعالیت میکنم یا که چیکار میکنم. ممکنه خواب باشم، ممکنه جلسه باشم، ممکنه سر کلاس باشم! بطور عجیبی همه چیز به هم میریزه!

دیروز یه جلسه لاوازیه برای بعد بیداری داشتیم، همون ساعت هم جلسه برگزار شد منتهی قبل خواب! جلسه خوبی بود.

بحث آخرین کار لاوازیه بود! کار که میگم یعنی بخشی که شروع نکردیمش هنوز. تو طراحی ها آورده بودیمش و کامل تو فرآیند در نظر گرفته بودیم و حتی یکبار برای ساختش اقدان کردیم و شکست خوردیم، ولی چون اجرا نکردنش آسیبی به بقیه نمیزد تا الان نشستیم طراحیش رو تکمیل کنیم.

جلسه سنگین و شلوغی بود که چکارش کنیم این رو. همه ی سناریو ها از نظر قابلیت اجرا تا توجیه‌پذیری و قابلیت توسعه رو برسی کردیم و هر حالت چند بار کلا کنسل شد ولی باز برگشت روی میز. در نهایت تصمیم خیلی خوبی گرفتیم. قابل اجرا ترین پروژه با توجیه خیلی خوب. البته با این فرض که قرار نیست بیشتر از این رو این حوزه کار کنیم. راضی کننده بود.

۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۰

یکی از بچه های فوتوپسین داره میره بلاد خارج و الان سرش شلوغه، دیگه با دوست دیگر نشستیم یه جلسه بذاریم در مورد بقیه کار هایی که مونده. بعد چون این دوستمون بعد افطار و من قبل افطار کشش نداشتیم… بعد سحر جلسه گذاشتیم و یعنی عاالی بود :))
ساعت 5ونیم شروع کردیم و تا 9ونیم جلسه بودیم!

جلسه خیلی خوبی بود راستش، تقریبا تو کمتر از یک ساعت اول به توافق خیلی خوبی رو کاری که باید کنیم رسیدیم و بعدش شروع کردیم به جنریت کردن مواردی که میشه بهش پرداخت. آخرشم که واقعا دیگه مخ من یکی خاموش شده بود یه تصمیم نهایی رو موارد گرفتیم و فی‌الواقع خیلی راضیم از نتیجه‌ش.

دیگه نوبتی هم که باشه نوبت شروع کردن نگارش پایان نامه ست! هعی!

خیر است!

01 اردیبهشت 1400

0

خب! هورِییی

جواب این لعنتی بلاخره اومد و خب… این زیباست 🙂

البته که حالا کار و بار زیاد هست… هیچی از نتیجه معلوم نیست و باید دید آخرش چی میشه. فعلا که باید مثل بنز بشینم پشت کارای دفاعی که هنوز هییچ کاری براش نکردم… و این هم زیباست :))

اینجوری و با توجه به صحبتی که با استادم کردم و گفتش که برم میداره ( 🙂 ) ایشالا امیدوارم این اتفاق بیوفته؛ تکلیف خیلی چیزا برام روشن میشه و این رو دوست دارم. اتفاقا معطل  همین بودم که یه سری برنامه ریزی ها رو انجام بدم، از اولویت بندی کار ها و پیگیری کردن/نکردن خیلی چیزا. از زمانبندی کارای آزمایشگاه تا برنامه ریزی برای سربازی، از کارای ادامه ی لاوازیه تا پادکست، از کارای فوتوپسین تا پروژه ی کوریدور، از پروژه ی آلمان تا تاسیس این کار اصلی و جدید، سلوشنر!
به نظرم حتی این هم زیباست :)))

30 فرردین 1400

2

به چندین دلیل مکدرم… خیلی مکدر

یکی که خب واقعا این برنامه غذایی ماه مبارک با بدن من نمیخونه، یا شاید هم باید چیزایی بخورم/نخورم که حالم خوب باشه که ازش خبر ندارم. راندمان نزدیک به صفر یا حتا منفی… کاش میدونستم دردم چیه.

حالا، امروز بلاخره دندون لغ این موضوع فاجعه رو کندم و به رئیس گفتم که من کشش ندارم رو این موضوع کار کنم، اگر موضوع رو عوض کنید که در خدمتتون هستم وگرنه ناچارم ترک کنم مجموعه رو… نمیدونم چی بگه ولی خب جز حقیقت رو نگفتم.

سنجش و آمریکایی هم که مارو گیر آوردن و قرار ندارن جواب بدن.

همونطور که گفتم راندمانم هم صفر شده و عملا هیچ کاری نیست انجام بدم. واقعا کشش ندارم اصلا.

از فوتوپسین هم که دلم خونه… هعی دل غافل!

البته ایکاش که همه و همیشه در سلامت باشن، اینها چیزی نیست…

آخرای این فروردین طولانی

0

خب چند روز چشم انتظاری نتیجه ای نداشت و نه ایمیلی به جواب اومد، نه نتیجه ها اومد… فقط این کوریدور که گره بندی کردن و اون 2 اتفاقی که نمیخواستم هر دو باهم رخ داد. عی بابا عی بابا…

0

دیروز یه اتفاق جالب و مثبتی افتاد و اونم این بود که بعد یک هفته سیریش شدن و موس‌موس کردن، 10 20 تا پیام و کامنت اینور و اونور بلاخره یه واکنش از طرف اون کمپانی آمریکایی مستند گرفتم تا برای اجازه ی دوبله کردن صحبت کنیم. سال قبل که یکی دو بار مکاتبه داشتیم با قاطعیت جوابشون منفی بود ولی دیگه الان ببینیم چطوری میشه… شاید به آدم درستش مرتبط نشده بودیم. البته که کمی تغیر کرده شرایط… ببینیم چی میشه.
واقعا خوشحال میشم اگر اجازه بدن؛ داشتم روی پادکست کار میکردم و یه دوره آموزشی رو نگاه میکردم و بیشتر و بیشتر حس کردم دوبله میتونه خیلی کار موثر تری باشه تا این پادکست فعلی من. شاید راه خوبی باشه که بعدش راه بیوفته ولی فعلا که قصد استمرار تو پادکست ندارم خیلی به زحمتش نمی‌ارزه. شاید شرایط عوض بشه و اونکارو کردم. فعلا که منتظر جواب ایمیل هستم.

خیر است!

24 فروردین 1400

0

این روز ها رو دوره ریلود نامگذاری کنیم خیلی بیراه نخواهد بود؛ بس که صفحه ریپلای توییتر و سنجش و آزمایشگاه رو ریلود کردم. فایده ای هم نداشت. البته فقط یکیش جوابش اومد اونم تست کرونا بود که شکر خدا نگتیو بود 🙂

دیروز کمی حالت آدم تب دار بودم ولی تب نداشتم! دقیقا مثل شروع کرونای سری قبل ولی خب امروز خوبم و تست هم که منفی شده، میشه برگشت به کار های بیرون از خانه! البته دانشگاه و کل مملکت تعطیله و مطمئن نیستم چه کاری میشه کرد اصلا!

دیروز باز چندتا پتنت رو ریو و برسی کردیم برای ثبت اختراع لاوازیه. آخراش یکم خطری شد… فکر کن از پس ناسای آمریکایی بر بیای و بعد بیای به چینی ها ببازی! خیلی سوز داره… البته که اونا رو هم اوکی کردیم. به نظر اوضاع خوب میاد. انشالله!

دیروز جالب بود یه بحثی در مورد کارای مدرسه ی عزیز شهید بابایی با یکی از عزیزان شد… بحث فعالیت و اینها بود. در طی صحبت داشتم میگفتم آره دیگه فعلا که اصلا فرصت ندارم واقعا و برای بعد هم نمیدونم اوضا چطوری پیش بره و نمیشه روش حساب کرد… بعد قسمت جالبش اینکه گفتم شاید حتا سرباز شده باشم برای سال بعد، و پیشنهاد شد اگر بخوای و بشود، میشه هدایت کرد که سربازی بیوفتی مدرسه! برای اولین بار بود با مسئله ی 2سال سربازی مشکلی نداشتم! یعنی حس همیشگی – نفرت و انزجار- نداشت! و این یعنی عاالیه که این حس رو نداشت. البته که بازم حاضر نیستم 2سال همه چیزو بخوابونم و نهال هایی که با خون دل زنده نگه داشتم رو بذارم تو انباری که خوراک مور و ملخ بشه بعد دو سال برگردم از صفر شروع کنم و 10 سال دیگه آیا برسم به همینجایی که هستم آیا نرسم…
خلاصه کانسپت خوبی بود که سربازی رو بیوفتم تو شهید بابایی! دوستش داشتم.

از این پرایوت نویسی هم خیلی راضیم. اینکه حس کنم در لحظه دارم خود افشایی میکنم حس خوبی نبود. مخصوصا که الان میتونم راحت تر و بیشتر حرف بزنم. چون یه سری حرفا هست که برای یه مدت کوتاه و نزدیکی حساسیت داره… و نمیشه راحت بهشون پرداخت. ولی وقتی میدونم الان کسی نمیخوندشون دیکه مینویسم… راستش بیشترشون هم چیزاییه که وقتی فکر میکنم حتا بعد یه مدت منتشر بشن هم راحت نییستم… ولی وقتی میگذره، دیگه مهم نیست! اینطوری دیگه سیاست “در باب تواضع” هم بهتر جامه عمل میپوشه! والا!

فعلا اینطور! تا خدا چی بخواد…

21 فروردین 1400

0