-Riders of Justice
Category: عمومی
خب از دیروز که فهمیدیم تست اطرافیان یکی از بچه های آزمایشگاه مثبت شده به دستور استاد عزیز وارد یه مرخصی گروهی اجباری از آزمایشگاه شدیم! بجز قسمت استرس احتمال انتقال، چیز جالبیه.
التبه استراحت باید کنیم ولی ماشالله به کار ها… امروز که یه سری از کلاسای کووریدور که عقب بودم رو نشستم تموم کردم؛ 15 ساعت کلاس!! دیگه چه خبر؟!
لاوازیه باز داره شروع میشه کارای جمع بندی نهاییش. فعلا که نوشتن این اظهار نامه ی نادان رو موندم توش. چیز سختیه لعنت الله علیه!
چندروزی هم هست کرم دوبله و پادکست مجددا افتاده به جونم و دارم مکاتبه میکنم با این آمریکایی های بیتربیتِ جواب نده…
حالا بعد دو روز که مطمئن بشیم از آلوده نبودنمون، یه سری کارای حقوقی برای فوتوپسین رو باید پیگیری کنم.
Sixth String
View this post on Instagram
دیروز داشتیم آماده میشدیم کار نانو ی پروژه رو شروع کنیم که با قرمز شدن وعیت تهران کار کلا عقب افتاد و قرار شد الان تولید پروتئینمون رو ادامه بدیم. منتها که گویا دوستان برای “تمیز کاری” آزمایشگاه، نمونه هایی که تو تعطیلات عید درست کردم رو اوت کردن و 🙂
حالا باید بشینم دوباره بیان بذارم. خیلی طوری نیست ولی خب از “تمیزکاری” متنفففففففففففرم. همیشه همین اتفاق میوفته. یک سری چیز ها که به نظر دیگران آشغاله، بینظمه و لازمه مرتب بشه، برای من لازم، مرتب و طبقه بندی شده است. همیشه همین اتفاق میوفته. همیشه. بدم میاد از تمیز کاری…
مرسی عح!
18 فروردین 1400
اولین باری نیست که میبینم ایده ای که میخواستم انجام بدم رو یکی انجام داده. ولی اولین باره که از دیدنش خوشحاللللم!!! اونم زیاد!
این عاالیه پسر!! 



با تشکر از آقای شریفی برای ارسال لینک.
خب لازمه خیال همه رو راحت کنم و بگم بله، ما جمعه، روز سیزده بدر، 13 فروردین رو هم میریم آزمایشگاه. بله، آزمایشگاه ما همیشه بازه. پروژه و باکتری جماعت تعطیلی نداره.
البته میشه که کار ها رو تعطیل کرد و مثلا کارمندی رفت جلو؛ منتهی نه اگر بخوای به برنامه هات برسی! مجبورم… میفهمی… مجبورم 🙂

ساعت نزدیک یازده که از درب دانشگاه بیرون میرفتم حراست با تعججب پررسید مگه تا ساعت 8 نیست آخرش؟؟! قیافش دیدنی بود :))
واقعیت اینه که آزمایشگاه واقعا خوبی داریم؛ جو اینقدر خوبه که خیلی وقتا یادم میره… البته گاهی تنش های خودش رو داره ولی چیزی نیست بهحساب بیاد.
ناگفته نماند برای چند دقیقه هم رفتیم سیزده رو جلوی دانشکده بدر کردیم و در نوع خودش جالب بود… راستی میدونستید گربه ها پفک پنیری دوست دارن!
امروز یه ریزالت خیلی خوب هم داشتم و میشه امیدوار باشیم که دیگه باکتری عزیز ستآپ شده و رگِ خوابش دستم اومده!
خوبه دیگه. فکر الانم میرم همه ی پست های این مدت رو پابلیک میکنم…
13 فروردین 1400
خب اینو که میخونید احتمالا میکید بابا این یارو دیگه کیه… ولی خب، خواهش میکنم!
امشب بعد دیدن فیلم مزخرف “تسلا” واقعا به این نتیجه رسیدم که اولین اشتباه جناب نوبل این بود که دینامیت رو به بد کسایی سپرد و دومیش این بنیاد مسخره ای بود که راه انداخته. آخه کی میاد به یکی که تا ته یه علم رفته و بعد سال ها امتحانش رو پس داده کمک میکنه؟؟ مثل این میمونه که بعد از یه تنگه باریک ژنتیکی شروع کنی به بازمانده ها شوکولات دادن. د آخه لامصب اونی که تو رفابت تونسته خودش رو به آخر برسونه رو چه به شکولات! فرقش با مسابقه ی ورزشی اینه که طرف مسابقه میده برای جایزه. نه که چون خونش تو آتیش میسوخته داشته با سرعت فرار میکرده که بخوای بهش جایزه بده.
تو مسابقه ی مصنوعی کمک کردن به بازنده خیلی توجیهی نداره چون هدف برد بوده. تو یه مسابقه طبیعی (زندگی) که کسی برای جایزه کار نمیکنه. اگرم کسی حمایت بخواد اونیه که اون زیر داره دست و پا میزنه و به خاطر شانسش تو قرار گیری تو شرایط محیطی نامناسب داره اون بانک ژنی غنی ش رو از دست میده. قبول دارم، طبیعته و همینیه که هست، با برنامه قبلی و خصومت شخصی اینطور نشده و خب پس عدالته. عواقب رفتاریه که پدران ما و وقایع طبیعی باعث رخدادشون شدن.
خب اینهمه شبه چرت و پرت گفتم که چی؟ چرا اون همه پول رو میدید به کسی که آخر مسیر ایستاده؟ قبول دارم اون هایی که یکبار تونستن موفقیت عظیمی کسب کنن احتمال زیادی تو اینکه با حمایت شما موفقیت بعدی عظیمی کسب کنن رو دارن… ولی چرا همون اول کار اینکارو نمیکنید؟ چرا یکی مثل تسلا باید “پول” نداشته باشه که موفقیت فوق عظیمی خلق کنه؟ واقعا هیچ راهی برای پیدا کردن اون پتانسیل تو دوره قبل از اثبات خودش نیست؟ خب پس خیلی کودن تشریف دارید! خیلی! همونقدر که نظام کنکور و امتحان عقب افتاده و کودنه. البته فکر کنم بیشتر از سر تنبلی قسمت دیگه بدن باشه تا تنبلی ذهن. نمیدونم!
خب هنوز نرسیدیم به اون خط اول. آره آقا منم جزو کسانی هستم که خودم رو بیشتر مستحق اون پول لعنتی میدونم. والا نه برای خرج کردن تو زندگی و فلان، یه میلیون کاری دارم که تا خودم بخوام پول انجام دادنشون رو بدست بیارم، خیلی دیره، برای اون یک میلیون خیلی دیره. حتا ادیسون با اون وضع مالی خوب هم نتونست همچین کنه… خلاصه اگر بزرگ بازو ها برای کار های یدی انتخاب میشن، زیبارویان برای چشمان مخاطب انتخاب میشن، خوش صداها برای نوازش گوش ها انتخاب میشن، چرا تصمیم گیری ها رو به کسی که توانا تره نمیسپاریم؟ شاید چون سزاواری رو نمیشه با چشم و گوش و متر سنجید و لابد هیچ دیگری همچین فردی نیست… البته این هم هست که سزاوار نیست دیگران تاوان اشتباهات فرد توانا رو بدن؛ منتهی که فرد توانا اشتباهات کمتری میکنه، نه؟
بابا این یارو دیگه کیه… هم؟
روز خوبی بود تو آزمایشگاه، البته نه از نظر روند پروژه. برای ناهار چهار پنج نفری یه املت پختیم که در حد پیتزا بود در واقع… از هر نظر… خلاصه هم خوشمزه بود هم خوش گذشت. این چیزای آزمایشگاه رو خیلی دوست دارم.
امروز رو با تماس لاوازیه بیدار شدم در مورد چندتا مطلب مشورت کردیم… و در طی روز اسم نهایی لاوازیه هم انتخاب شد به سلامتی و من ازش راضیم؛ هم حسی هم منطقی… امیدوارم خوب پیش بره.
پروژه دانشگاه ولی خیلی جالب به نظر نرسید… ینی خوب بود ها، ژل گذاشتم و ران کردم ولی دیگه دیر شده بود نتیجه نهایی رو نمیتونم با اطمینان بگم، ولی از روی شبحی که من تو ژل دیدم به نظر بازم مشکل اصلی برگشته سر جاش. البته به قول یکی از بچه ها الان وضعتی داره که نمیشه کژدار و مریز جلو رفت باهاش. منم اگر بدونم صرفا کارم زیاد شده ولی اوکیه، با همین فرمون میرم جلو چون دیگه به عقل من نمیرسه باید دنبال چی بگردیم تا مشکل حل بشه.
بعد دانشگاه هم بلافاصله جلسه فوتوپسین رو تشکیل دادیم و جلسه خوبی بود. لوگوی نهایی رو به بقیه معرفی کردم (با تشکر از طراح محترم 😉 )، بر سر قالب سایت توافق کردیم، یه سری بحثای حقوقی و برنامه ریزی هم مطرح شد که تقریبا بجز یکی دو مورد سر بقیه چیز ها توافق کامل داشتیم همگی. ایشالا که ازین به بعد منظم تر و جدی تر میریم جلو و به زودی شاهد پیشرفت های بزرگ و خوبی باشیم.
خیر است.
09 فروردین 1400
راستی امروز به بقیه هم لوگوی چوگان کلاب رو نشون دادم و خب فیدبک ها خوب بود. خوشم اومد. طراحی هم واقعا دنیای کریشن خوب خودش رو داره. چیزی که جالبه اینه که تو هم محدود هستی هم نیستی! یعنی خب در نهایت متریالی که باهاش سر و کار داری یه قابلیت محدودی بهت میده، چه سخت افزاری چه ذهنی؛ ولی بازم میتونی خلاقیت رو بذاری کارش رو بکنه و چیزی خلق کنی که تا قبل از این پا به عرصه حضور نذاشته بوده.
میدونم نویسندگی هم همینطوریه… حیف فعلا توان ورود بهش رو ندارم وگر نه برای لذت بردن از خود خلاقیت کار یه چندتا انگشتی رو میبردیم بر آتش!
دیروز رفتم خونه دوستم تا روی اضهارنامه اختراع لاوازیه کار کنیم، به خودم اومدم دیدم 4 ساعت کار کردیم!! اصلا قرار نبود… مخصوصا که همون کاری که میکردیم هم تموم نشد و الان 2 شبه میخوام ریپورت همون 4 ساعتو ارسال کنم ولی اصلا نه وقتش پیش اومد و نه حسش…
البته کار مهمیه و بیشترین تاثیر رو روی زمان طول کشیدن و رد شدن اختراع داره؛ خنده داره که یه جایی به یه مورد برخوردیم خیلی شبیه کار ما بود و البته خیلی پیچیده تر. البته به خیر گذشت ولی قسمت خنده دارش این بود که طرفی که اون کارو کرده بود یکی از ابرقدرت های اروپایی تو این حوزه بود. رویارویی باهاش خنده ی ترسناکی در دل می افکند!
امروزم که رسما کار دانشگاه رو تو سال جدید شروع کردم پری کالچر هارو گذاشتم که بببینیم اگر فردا خواب نمونیم یه بیان خوبی بذاریم… انشالله که خیر است.
تو آزمایشگاه یک اتفاقی هم افتاد که واقعا به این نتیجه رسیدم هرررررر چقدر سر ایمنی و سیفتی هزینه کنی و طراحی رو تغیر بدی، می ارزه و خوب هم می ارزه.
یک اشتباهی رخ داد و اینطور به نظر میرسید که به خاطر خطای من مقادیری آسیب به من و یکی از بچه های آزمایشگاه وارد شده 🙂 خب نگرانی داشتش، بیشتر هم به فرد دیگر. ولی از اونجایی که به نظر هم میرسید -چرا که اگر این اتفاق رخ دادنی بود نسبتا بیشتر بهش هوشیار میبودم- از اول هم خطایی رخ نداده بود. ولی خب چند ساعتی روز خوبم سیاه شده بود ها. شکر خدا که به خیر گذشت و شک بی موردی بود. خیالم راحت شد ولی ها!
این هفته قرار بود کامل روی دانشگاه تمرکز کنم ولی خب… بچه ها زیادن و همشون جیک جیک میکنن که وقت توسعه دادن و پیشبرد همشونه. از لاوازیه تا فوتوپسین و میکروگراف و چوگان و … ببینیم چی میشه!
اینطور!
07 فروردین 1400
به تلخی خو بگیر، این زندگی شیرین نخواهد شد
ازین اسفند معلوم است، فروردین نخواهد شد
-سجاد سامانی
یک ماهی هست که تصمیم گرفتم تغیراتی تو سایت ایجاد کنم. میدونم سایت رویکردش این بوده که ریلتایم بره جلو ولی فعلا حس خوبی به خونده شدن ندارم – شاید چون اینطور جا افتاده که بالطبع کار های من باید در ویترین پابلیک دامین باشد و خلق الله بالغریزه ازشون آگاه بشن. خب… من از طرف خودم ریل تایم کار رو جلو میبرم اینجا… منتهی دیگه کسی نمیبینه پست ها رو. شاید هر چند ماه بیام و پست ها رو پابلیک کنم. با روح وبلاگم نمیخونه… ولی متاسفانه با روح من خیلی میخونه.
مشعوف گشتیم! فعلا…
