و بله؛ شب امتحان و ایدهای دیگر!
خب Arum که آهسته پیوسته داره تو سوپِ جوشان مغزم بار میاد… اینم از این. استاد یه چیزی گفت (که سر کلاس نبودم اون جلسه) و بووم! یه ایده قدیمی که متوقف/کنسل شده بود خیلی جدی برگشت به میدان!
پیش باد!
۱۳ بهمن خونین ۱۴۰۰
و بله؛ شب امتحان و ایدهای دیگر!
خب Arum که آهسته پیوسته داره تو سوپِ جوشان مغزم بار میاد… اینم از این. استاد یه چیزی گفت (که سر کلاس نبودم اون جلسه) و بووم! یه ایده قدیمی که متوقف/کنسل شده بود خیلی جدی برگشت به میدان!
پیش باد!
۱۳ بهمن خونین ۱۴۰۰
داشتم قبل خواب یه ویدیو فرانسوی میدیدم، یه بنده خدایی که زل میزنه تو دوربین خیلی جدی آهنگ میخونه… باحاله… بعد ذهنم رفت سمت اینکه آره، حیف شد Arume جلو نرفت. تزمم که احتمالا نره سمت این کار… آره میشد اون ماده هه رو با یه استاد مواد که کمک کنه انجام بدیم بعد سر درصدش هماهنگ میشدیم… تازه اگه تزمم نشد بهتر درصد به دانشگاه لازم نیست بدیم… بعد اینجا خودمو تصور کردم که دارم با استاد خیالی مورد نظر با دست توضیح میدم دنبال چی هستم… بعد ذهنم رفت سمت حالتهای مختلفی که طراحی کردم برای اجرا کردنش… داشتم اون کار رو تو ذهنم انجام میدادم که آره اون وسیله رو با اینیکی به هم وصل میکنیم و چی میشه و چندبار مصرف میشه و فلان… که یهو… جینگ!
دیدم عه! یکی از روش های اجرای کار که نیازمند یه کار نانو قوی بود… رو با این روش مبتنی بر مواد اگر یکی کنی، اصلا شاید لازم نشه هیچ کدوم رو انجام بدی و… جینگ دوم! اصلا شاید خیییلی ساده تر از اینها بشه پیاده ش کرد!!
هوووو هووو هووو! الان یک راه اجرایی عملی برای پیاده کردن Arum داریم!!! فقط باید ببینم تکنیک هاش در دسترس هست یا نه… که با نزدیکی به ایام امتحانات موتور خلاقیت روشن میشه و خودشو به در و دیوار میزنه درس نخونم :)) و اینجا چیز خوبیه 🙂 کلی سرچ برای Arum میکنم احتمالا!
خیر است!
۲ بهمن ۱۴۰۰
خب میخوام یه پست عجیب رو شروع کنم:
امروز روز به شدت وحشتناک و در عین حال خوبی بود. دو روزه بیدارم تا ارائه بدم. چرا زودتر انجام ندادم چون یک هفته است در گیر کارهای سلولی هستیم. روز قبلش هم کابوس بود که دارو هارو بسازم و آماده سلولی کنیم.
بعد ارائه هم رفتم پی دیتا های سلولی و عند گس وات؟ جواب نداده!
خب، الان ساعت ۰۰:۲۷ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰ و میخوام شروع کنم هاست جدید و ارزون فوتوپسین رو بیارم بالا. قبلش یه جویای پروپوال ی که میخواستیم بفرستیم شدم. نمیدونم چه شد. خب. بریم برای سایت.
بگم که که ۲ روزه ایم آهنگ نان استاپ پلی میشه: پس با این آهنگ بریم:
.
00:44 خب مشکل اصلی لاگاین شدن تو این هاست نامرده… فقط با گوشی میذاره وارد شم! (به خاطر ریست نشدن پسسورد)
00:48 خب الان فوتوپسین اینشکلیه: به زودی دیگه نیست.

00:52 خب وارد سایت سرور شدم، بریم برای عوض کردن دی ان اف های سایت و هاست رو جابجا کنیم.
00:57 “درخواست اعمال تغییرات با موفقیت ارسال شد.اعمال تغییرات ممکن است تا ۱۰ دقیقه بطول انجامد.”
01:04 هووورا! وارد سی پنل شدم. بریم برای نصب وردپرس.
01:10 خب در حال آپلود وردپرس. فقط یه چیزی… شک کردم نکنه هاست رو اشتباه ابتیاع کرده باشم! تو فولدر پابلیک اچتیامال باید یه آت آشغال هایی باشه الان. خالیه ولی… انشالله که اوکی باشه ولی.
01:13 آپلود فِیلد شد!
01:18 خب برای بار دوم با فرمت زیپ (بجای رر) آپلود کردم و مجدد فیلد شد. چه کنیم؟
0:22 بریم وردپرس رو از سایت اصلی دانلود کنیم مجدد تلاش کنیم. ولی خب یه چیزی… شاید امشب ببینم گیر کرده بیخیال بشم. حوصله و توان چالش ندارم. همینجوری خیییلی کار داره این سایت تا به صفر برسه. جایی که راضی هستم اونجا باشیم.
01:28 خب گویا حل شد و آپلود شدیم. گویا.
01:36 یسسسس بیبی!

خب، دیگه همین جا متوقفش میکنیم کار رو. دارم غش میکنم. یک سوم مسیر رو رفتیم و بد نبود. ایشالا بقیه ش بعدا.
دیگر پست در حال تکمیل نیست! پایان.
راستش کلافه شدم از این وضع؛ دوراهیهای سخت، درهای بسته نشده، راههای نامعلوم و خاطری ناآرام…
باز حداقل قبلا راحت تر اگر دیواری جلوی مسیر وجود داشت میرفتم تو دلش و خوردش میکردم به هر شکلی، منتهی الان دیگه خیلی زخمخورده و خسته شدم؛ واقعا نه توان پذیرش ریسک رو دارم، نه میتونم خودم رو راضی کنم دست بکشم.
الان تو هفته گذشته در فاصله ۲۴ ساعت ۲تا پیشنهاد عالی داشتم، یکی رومی رومی و یکی زنگی زنگی؛ و منی که یا باید روحم رو بفروشم یا با آرامش خداحافظی کنم.
البته که علاقهم به طور قطعی مشخصه کدومه… ولی خستهم. خیلی خسته. راستش تمام وجودم شوق جلو رفتنه ولی هیچ رمقی نمانده!
دوشنبهی امتحان
۲۰ دی ۱۴۰۰
و ازونجا که امتحانه، کلی به smallsence فکر کردم. به اینکه تو فاصله دو ترم عملیش کنم!
امروز سر رسید تمدید دامین فوتوپسین بود. صحبت کردم با تیم که برای سال بعد اگر کجا ایستاده بودیم دامین رو تمدید کنیم… خیلی چیز سختی رو انتخاب نکردیم و خوشحالم برای تصمیمی که گرفتیم؛ معقول بود.
خب، آیا موفق میشیم تا ۳۶۵ روز دیگه به چکلیست فوتوپسین برسیم؟ با ما همراه باشید :))
۴ آذر ۱۴۰۰
درس جدیدی که از این داستان جدید گرفتیم اینه که “چیزای خیلی مهم” رو دست بچه مچه ها ندید! من نمیدونم چطوری تونستن بدون اجازه بورد نازنینم رو د مونتاژ کنن! هعی! هعی! آخه پسر خوب ما گفتیم ابروش رو درست کن، برداشتی بواسیر جراحی کردی؟ هعی!
البته که حالا کاریه که شده، بورد رو میبرم میدم تست شوک ازش بگیرن ببینیم میشکنه یا نه :)) دعا کنید بشکنه وگرنه باید جواب بدم این چرا سوخته :))
نمیدونم آخرای آبان 1400
راستی اینو بگم. برای لاوازیه ممکنه یه اتفاق خفن بیوفته که تقریبا هیچ ارزش مادی یا معنویای نداره، ولی اینقدر دوستش دارم که کلا این پروژه برای همین قبول کردم. هیچ زمان مشخصی هم نداره، ولی ولی ولی… اگر اتفاق بیوفته یه قرار گذاشتم که حتما حتما انجامش میدم. شاید هیچوقت نگم اون اتفاق چی بوده، ولی اگر اتفاق بیوفته حتما میفهمید اون قرار چی بوده :))
-دت وولد بی فان-
این که نمیتونم گیوآپ کنم داره ریز ریز وجودمو میخوره… واقعا لازمه بتونم بیخیال بشم. البته که همون که میگن “موجیم و آسودگی ما عدم ماست” و این حرفا… نمیشه یه پرنده رو آورد تو تنگ آب بهش گفت مثل بقیه گلدفیش ها زندگی کن؛ خفه میشه؛ میمیره؛ و اینکه تقلا کنه برای نمردن چیز عجیبی نیست… ولی خب این پر و بال زدن با زنجیر هایی که وصل شده بهش و تیغایی که داره پر های پرواز رو بیشتر میبره، فقط دردناک و دردناک ترش میکنه…
ما خواستیم قبل از تنگ تر شدن قفس فرار کنیم بریم… سیالیت هوا خیلی زیاد بود… نمیشد زیر آب پرواز کرد. ما هم دوست نداشتیم زیرآبی بریم!
اینکه به خودم میام و میبینم دارم تو ذهنم برای فلان پروژه زمان ملاقات ست میکنم یا برای اونیکی سایت چی رو مهیا میکنم و مثل پتک میخوره تو سرم که، نه، بسه دیگه، تموم شده… اون خیلی وقته که رفته، اون کار رو تعطیل کردیم. هر بار میمیرم. نمیدونم چند بار باید سر این قبر هایی که ساخته شده شیون کنم.
هعی… شاید درست باشه که به تایتل سایت یه Graveyard اضافه کنم…
کماکان آبان 1400
نخیر… نمیشه که نمیشه که نمیشه… همون بیبخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت…
دیگه اینقدری ص بودن نشدنی شده برام که دارم تصمیم میگیرم سایتو بیارم پایین و خیال خودمم راحت کنم. نکه من ص نباشم دیگه… نه… همون طور که حدس میزدم، دیگه از یه جایی به بعد نمیشه اینکارو ادامه داد؛ برای همین خودم رو به آب و آتیش میزدم که قبل اینکه دیر بشه به یه پناهگاهی برای کار هام برسم… حیف… نشد!
آبان 1400