Author: tsade

میتونم این ادعا رو عنوان کنم که: این داستان عمیق شدن یه ایده یا موضوع بر مرور زمان و شاخ  برگ گرفتنش برام جدیده. نکه قبلا نبوده، ولی یا ضعیف بود یا متوجهش نبودم. الان این ایده پرسس‌پروت، از ترم یک کارشناسی شروع شده، ترم 5 پروتوتایپشو ساختم، ترم یک ارشد رفت زیر سوال و کلا عوض شد و الان که ترم دو ارشدم اصلا یهو دگرگون شد و اتفاقات جالبی براش داره میوفته. از جاهای دیگه تکنولوژی سر دراورده.

نمیدونم داستان داستان خیس خوردنه، یا که مثل میکروگراف داره وایرال میشه تو همه جا ولی آهسته تر، نمیتونم متوجه بشم شباهت یا تفاوتشون رو. اما میدونم  که هست و خیلیم خوبه!

یه اسم خوب براش پیدا میکینم 🙂 و البته یه پست دیگه هم دارم براش…

0

حقیقتش اینکه اینهمه ایده جورواجور خام و پخته وجود داره، ولی ریلیز نشدن مثل این میمونه به موجودات خیلی زیاد و خوشگل و با عظمتی حیات بخشیده باشی ولی توی قفس مونده باشن. تو کلکسیون خودت. باید آزاد بشن تا معنی بده.

علت آزاد نشدنشون اینه که یا به حد کافی بالغ نشدن که بشه رهاسازیشدن کرد، یا ترس از نابود شدنشون تو محیط آزاده. دزدیده شدن یا گم شدن.

اهعی

0

هه!

امروز فروشگاه میکروگراف شروع شد 🙂

۱۹ فروردین ۱۳۹۹

0

واقعا ما از میکروگراف چی میخوایم؟ مسابقه عکاسی میکروسکوپی؟ شاید اون اوایل فقط همین بود. الان ولی تمومی نداره ایده ها.

اینکه چه اتفاقاتی ممکنه بیوفته یا کی انجام میشه رو منم نمیدونم و نمیتونم بگم، ولی گستردگی کار در این حده  که ما داریم کتاب منشا ملوکولی حیات رو میخونیم، عکسای تلسکوپ خورشیدی رو مقایسه میکنیم، نرم‌افزارای برنامه نویسی و بیوانفورماتیکی نصب میکنیم، زندگی‌نامه میخونیم و این فقط کاراییه که شروع کردیم!

شگفتا!

البته این که تو فاز سکون موندیم اذیت کننده است. امیدوارم کارا خوب پیش بره چون این میکروگراف دنیاییه برای خودش.

0

خب همینک خودم رو گرامی داشتم و رفتم بهترین دامین ممکن رو برای Mr.Game گرفتم و از کرده خویش بسیار خرسندم. گرونتر از چیزی که میخواستم شد و الان دامین‌بین‌المللی داریم! دیگه گفتم جهنم اینم کادوی تولدت و هر سال که پرداخت میکنی هی به خودت کادو میدی (اموجی خنده شدید و ظاهری ).

البته یه جوگیری‌ای کردم این وسط و یه مدت پیش یه دامین و پلن دیگه هم براش اینیشیت کردم و الان دوتا دامین داریم (اموجی افسوس اقتصادی) ولی خب برنامه خوبی برای هردوتاش دارم. اصلی همینیه که الان گرفتم و اون یکی میاد یه کار ترکیبی با این میکنه. تا چه شود.

خیر است ان‌شاءالله!

۱۵ فروردین ۱۳۹۹

0

خیال‌پردازی یکی از لذت‌بخش‌ترین روان‌گردان‌های مجازه!

مثلا تو خیال خودم هارمونیکلاک رو به دانشگاه تقدیم میکنم و اونام رو پشت بوم علوم‌زیستی مستقرش میکنن. واحد مبدا‌ش برای ناحیه هارمونیک تهران هم میشه TMU .

البته میدونم ممکنه تصمیمی پشیمان کننده باشه ولی تربیت‌مدرس تا همین الانشم انقدر حال خوب بهم داده که لیاقتش رو داره مبدا زمانی‌م باشه 🙂

0

Clubbing !

در ستایش کلاب‌ینگ

واقعا یکی از چیزهایی که همیشه منو خیلی به وجد میاره کلاب و کلابینگه. کلابینگ ازونجا شروع میشه که:

…while hotels were rare and socially déclassé. Clubbing with a number of like-minded friends to secure a large shared house with a manager was therefore a convenient solution.

کلا همیشه تصویری که از کلاب های کالج‌ی توی سینما نمایش داده میشه قلبم رو جلا میداده، از اوزماکاپای مانستر یونیورسیتی تا گریفندور و اسلایترین هری‌پاتر و حتا باشگاه های ورزشی. البته باشگاه محدوده مشخصی نداره، کلا به هرگونه اجتماع (حضوری-غیرحضوری) غیر رسمی یه سری آدم که یه حس و بهانه مشترک برای جمع شدن داره، کلاب میگن. البته برای یه‌سری فعالیت های جنبه های رسمی تری مثل مجموعه های ورزشی یا انجمن های علمی تعریف شده که حضورشون رسمیت داره و این رسمیت برای اعضا و فعالیت ها نیست و این چیزا درون مجموعه‌ای محسوب میشه.

کلاب ها میتونن بر محور دغدغه های علمی، هنری، ورزشی، تفریحی یا حتا فکری و ایدئولوژیک باشن. محدودیت های عضویت یا قرار داد های برادری داشته باشن و کلا هرچیزی‌ش رو موسسین و اعضاش مشخص میکنن.

یه چیزی که منو شیفته‌ی کلابینگ میکنه اون تالار های مشترکیه که ملت جمع میشن توش. مثل سنترال‌پِرک سریال فرندز، البته با اینکه یه کافه عمومیه ولی همون اتفاق اونجا میوفتاد. یجای عمومی برای اعضا که اونجا جمع میشن و به گفت و گو و گذران وقت میگذره. ترجمه اون خط بالا از ویکیپدیا اینجا بهتر معنی میده:
تدارک یه محل بزرگ -خونه- با دوستان هم‌فکر راه حل مناسبی به حساب میاد.

برای کلابینگ این محل جمع شدنه یه فاکتور خیلی اساسی حساب میشه، فیزیکیشش بیشتر تر میچسبه و مجازیشم میتونه دلچسب باشه. یه علاقه همیشگیه برام و پیگیرش خواهم بود. شاید برای همینه که کافه و کافه داشتن رو خیلی دوست دارم، یه محلی برای جمع شدن با دوستان هم‌فکر. کلا این هم‌فکر بودن اعضا کلید اصلی این موضوعه. همینجا یه مطلب در مورد مختصات ذهنی خشکی / اقیانوس آدما نوشتم و منظورم همینه. شما اگه آدمایی که چیزی که میگید رو بفهمن دور و برتون داشته باشید خیلی تو تعالی و آرامشتون کمک میکنه و باعث میشه از گذران وقت لذت ببرید تا اینکه پیش یه سری باشید که توی یه دنیای دیگه با یسری کتب قانون و ارز دیگه به سر میبرند. به‌قولی “قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری”. نه اینکه مثل من توی ورودی 94 شاهد گیر کرده باشید که هیشکی حتا زبون روزمره م هم نمیفهمید، چبرسه به کنایه ها و جوک ها و ایده هایی که میدادم. جدی باید هر حرفی رو دو سه بار میزدم و تهشم میگفتن چقدر گنگ حرف میزنی! من اولش فکر کردم شاید راست میگن ولی وقتی از جامعه ی زندگی غیر شاهدی‌م پرسیدم، گفتن نه برای ما اینجوری نیستی. البته شاید شاهدیا راست میگفتن و صرفا مختصاتای ذهنیمون با هم نمیخوند، ولی نهایتا نتیجش این بود که وقت گذرانی با آدمای شاهدی به عنوان یه زبون نافهم تنها میگذشت و وقت گذرانی با دوستان به لذت. البته یسری بچه‌های خوابگاه و دانشگاه مستثنی هستن که خب بحث یه گل و بهار و ایناست.

خلاصه، کلابینگ به شدت برام جذاب و خواستنیه. این علاقه باعث شده چندجا بحث کلابینگ رو نه به صورت جدی ولی تا جایی که میشه مطرح کنم.

من خیلی دیر فکر تاسیس کلاب غیر رسمی انجمن زیست به ذهنم رسید و وقتی بود که دیگه از انجمن و آدماش خودمو کنار کشیده بودم، ولی امسال که اومدم باز کمکشون کنم مطرحش کردم و خودم کاراشو به عهده گرفتم . خب چی شد؟ دنیای من‌رانفهم شاهدی پسش زد و گفتن نه خسته میشیم. قرار بر این بود به طور کلی یه سری فعالیت های غیر حضوری و غیر فیزیکی مثل تالار گفتمان مجازی، طرح مسئله، کتابخوانی و یسری فعالیت های علمی-فرهنگی طوری مثل ترویج علم و این چیزا داشته باشیم. اگر خوب پیش میرفت میتونستیم قرار بذاریم و جمع بشیم کافه ای جایی و کارای جدی تری هم داشته باشیم. دیگه استقبالی که نشد هیچی مخالفتم شد و من هنوز نفهمیدم از چی خسته میشدن ولی خب ولشون کن. قدر گوهر گوهری و اینا… بهتر که شروع نشده کنسل شد. نتیجه جنگ اول همیشه بهتره.

محمدرضا که در جریان همه چیز بود و خودشم تو ماجرا درگیر بود، بعد این داستان یه سوپرایزی داشت برام و اونم میکروکلاب بود. کلاب بچه های میکروگراف؛ البته ماهیت این داستان هم کمی متفاوته چون بچه ها از یه مسابقه به این جمع اضافه میشن. فعلا برنامه هایی که برای میکروکلاب داریم رو متوقف کردیم تا وقت مناسبش برسه و پتانسیل های خیلی خوبی داره. ازون کارایی که هم مفیدن و هم دلچسب.

مورد آخر هم کلاب یوفور بچه های دانشگاهه. البته اتفاق خاصی هم اونجا در جریان نیست و اسمشم داستان خودش رو داره (یه چیز درن کلابی‌ه 😉 ) کل ماجرا بیشتر در حد کانسپته و اگه این اسمم نداشت وجودش هیچ فرقی نداشت ولی خب کالجی ترین کلابیه که توش عضوم. البته همین اسم خشک و خالی رو دست کم نگیرید که همینم میتونه تفاوت ایجاد کنه.

راستش هر جمع دوستانه و دور همی‌ای عملا مفهوم کلابینگ رو تو خودش داره، مثلا اینکه بری بشینی با چنتا از رُفقا یا فامیل چایی بخوری و گپ بزنی، کل اتفاقی که باید بیوفته افتاده. البته اگه حواست به اینکه داری این کارو میکنی باشه – مثل همون اسم خشک و خالی- شاید ارزشش رو بیشتر بفهمی و بیشتر ازش لذت ببری.

خلاصه که کلابینگ کنید، قدرشو بدونید و حالشو ببرید.

اینطور.

چقدر برام تلخه که حتا تو بلاگ شخصی هم نمیتونم حرفایی که میخوام بزنمو بزنم. کی نمیذاره؟ خود چند سال بعدم.

الان اگه بیام بگم آره چون فلان اتفاق افتاده که بهمان احساس رو ایجاد کرده، باید اون کارو انجام بدم ولی نمیشه، فردا پس فردا از اینکه فلان و بهمان و اون کار مطرح شدن پشیمون میشم.

راستش خیلی از این موارد جنبه حفظ مالکیت معنوی دارن، اونا خیلی منو نمیسوزونن؛ بقیه‌ش داستان ها و پیش زمینه هاییه که ایده هامو میسازه – ینی منو میسازه. ولی حیف که از خوف آینده امروز رو به تلخی میگذرونیم.

البته برای این جور جا ها هم پلن بی ای وجود داره و میبینیمش ولی خب… گاهی کاری نکردن بهتر از کاری کردنه. حمل کردن یه سری سختی ها خیلی سنگینه، مخصوصا تو سربالایی… ولی خب برای وقتای سرپایینی داشته باشیشون بهتره.

0

– میگم
مشکل از ماست؟ یا میکروگراف اینقدر باحاله؟

+ این یه مورد مشکل از ماست
پرورش زیادی هر ایده، احتمالا “فقط” مشکل ما نیست ولی اگه هر ایده دیگه ای هم بود، وقتی مغزمون فیکس میشد روش باز هم همین اتفاق میوفتاد

پ.ن. میانگین هر هفته یه ایده به مجموعه میکروگراف اضافه میشه!

0

هیچکس داستانی که یه ایده طی کرده تا به ذهن شما برسه رو نمیدونه؛ چیزی که از تجارب کودکی شما شروع شده، توی ریزه کاریای یه نویسنده فیلم یا آهنگ روح گرفته، با رفتار دیگران رنگ شده، با حس نیاز یه مشکل عجین شده و با یه جرقه توی ذهن شما فوران کرده.

ایده شما تا وقتی قشنگه که توی ذهن شماست.

مثل یه گدازه مذاب و پر از نور که اگه نظر بقیه رو بخواید، آب سرد ذهنیشون رو میریزن روش و اون جریان سیال و پرنور ایده شما رو خاموش میکنن. اونا آدمای بدی هستن؟ اصلا! اونا فقط چون جریان رو نمیدونن، اون ناحیه فکری از ذهنشون همیشه ساکت و بی تلاطم بوده، یه اقیانوسی سوت و کور. البته هرکسی جزایر و آتشفاشان های ذهنی خودش رو داره. این تقصیر شماست که دارید یه پالس کم جون رو از ناحیه‌ای مختصاتی نامعلوم براش میفرستید و طبیعیه که گیرنده هم اونو پارازیت شناسایی میکنه… .

راه حل؟ یا از کسایی که تو اون مختصات پایگاه فکری دارن نظر بخواید- که هیچ وقت هم خیلی مطابق مختصات شما نخواهد بود، یا جزیره ی مذاب فکریتون رو مسکوت نگه دارید تا انقدر بزرگ و نورانی بشه که بشه با چشم بسته هم نگاهش کرد.

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

اینطور!

0