و بله؛ شب امتحان و ایدهای دیگر!
خب Arum که آهسته پیوسته داره تو سوپِ جوشان مغزم بار میاد… اینم از این. استاد یه چیزی گفت (که سر کلاس نبودم اون جلسه) و بووم! یه ایده قدیمی که متوقف/کنسل شده بود خیلی جدی برگشت به میدان!
پیش باد!
۱۳ بهمن خونین ۱۴۰۰
و بله؛ شب امتحان و ایدهای دیگر!
خب Arum که آهسته پیوسته داره تو سوپِ جوشان مغزم بار میاد… اینم از این. استاد یه چیزی گفت (که سر کلاس نبودم اون جلسه) و بووم! یه ایده قدیمی که متوقف/کنسل شده بود خیلی جدی برگشت به میدان!
پیش باد!
۱۳ بهمن خونین ۱۴۰۰
خب میخوام یه پست عجیب رو شروع کنم:
امروز روز به شدت وحشتناک و در عین حال خوبی بود. دو روزه بیدارم تا ارائه بدم. چرا زودتر انجام ندادم چون یک هفته است در گیر کارهای سلولی هستیم. روز قبلش هم کابوس بود که دارو هارو بسازم و آماده سلولی کنیم.
بعد ارائه هم رفتم پی دیتا های سلولی و عند گس وات؟ جواب نداده!
خب، الان ساعت ۰۰:۲۷ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰ و میخوام شروع کنم هاست جدید و ارزون فوتوپسین رو بیارم بالا. قبلش یه جویای پروپوال ی که میخواستیم بفرستیم شدم. نمیدونم چه شد. خب. بریم برای سایت.
بگم که که ۲ روزه ایم آهنگ نان استاپ پلی میشه: پس با این آهنگ بریم:
.
00:44 خب مشکل اصلی لاگاین شدن تو این هاست نامرده… فقط با گوشی میذاره وارد شم! (به خاطر ریست نشدن پسسورد)
00:48 خب الان فوتوپسین اینشکلیه: به زودی دیگه نیست.

00:52 خب وارد سایت سرور شدم، بریم برای عوض کردن دی ان اف های سایت و هاست رو جابجا کنیم.
00:57 “درخواست اعمال تغییرات با موفقیت ارسال شد.اعمال تغییرات ممکن است تا ۱۰ دقیقه بطول انجامد.”
01:04 هووورا! وارد سی پنل شدم. بریم برای نصب وردپرس.
01:10 خب در حال آپلود وردپرس. فقط یه چیزی… شک کردم نکنه هاست رو اشتباه ابتیاع کرده باشم! تو فولدر پابلیک اچتیامال باید یه آت آشغال هایی باشه الان. خالیه ولی… انشالله که اوکی باشه ولی.
01:13 آپلود فِیلد شد!
01:18 خب برای بار دوم با فرمت زیپ (بجای رر) آپلود کردم و مجدد فیلد شد. چه کنیم؟
0:22 بریم وردپرس رو از سایت اصلی دانلود کنیم مجدد تلاش کنیم. ولی خب یه چیزی… شاید امشب ببینم گیر کرده بیخیال بشم. حوصله و توان چالش ندارم. همینجوری خیییلی کار داره این سایت تا به صفر برسه. جایی که راضی هستم اونجا باشیم.
01:28 خب گویا حل شد و آپلود شدیم. گویا.
01:36 یسسسس بیبی!

خب، دیگه همین جا متوقفش میکنیم کار رو. دارم غش میکنم. یک سوم مسیر رو رفتیم و بد نبود. ایشالا بقیه ش بعدا.
دیگر پست در حال تکمیل نیست! پایان.
راستش کلافه شدم از این وضع؛ دوراهیهای سخت، درهای بسته نشده، راههای نامعلوم و خاطری ناآرام…
باز حداقل قبلا راحت تر اگر دیواری جلوی مسیر وجود داشت میرفتم تو دلش و خوردش میکردم به هر شکلی، منتهی الان دیگه خیلی زخمخورده و خسته شدم؛ واقعا نه توان پذیرش ریسک رو دارم، نه میتونم خودم رو راضی کنم دست بکشم.
الان تو هفته گذشته در فاصله ۲۴ ساعت ۲تا پیشنهاد عالی داشتم، یکی رومی رومی و یکی زنگی زنگی؛ و منی که یا باید روحم رو بفروشم یا با آرامش خداحافظی کنم.
البته که علاقهم به طور قطعی مشخصه کدومه… ولی خستهم. خیلی خسته. راستش تمام وجودم شوق جلو رفتنه ولی هیچ رمقی نمانده!
دوشنبهی امتحان
۲۰ دی ۱۴۰۰
و ازونجا که امتحانه، کلی به smallsence فکر کردم. به اینکه تو فاصله دو ترم عملیش کنم!
دیدی چی شد مُصیّب؟ دیدی سایت نازنینم از دسترس خارج شد؟ دیدی نشد که تمدیدش کنم؟ دیدی روزگار با آدم چکار میکنه؟ دیدی بزرگترین خوشحالی شب کریسمس پارسالم، آنایر شدن سایتم، الان حالش چطوره؟ میبینی حالم چطوره؟ میبینی مُصیّب؟
من خود به چشم خویشتن دیدم، دیدم که جانم میرود…
حال من گر میپرسی، چون آن خسِ سوختهی پای دیوارم!
:'(
همایش روز ملی زیستفناوری اولین باری بود به یه نشستی دعوت شده بودم! خیلی کیف داشت. الان که وسط جلسه نشستم، یه چیزایی گفته شد که شاید شاید شاید یه تصمیم بزرگ رو که خودمم میدونستم رو برام توصیف کرد که چطور باید اتفاق بیوفته. شاید همون چیزی باشه که گفت با محمدرضا صادقیانی که میشناختم باید خداحافظی کنم، و بذارمش توی صندوق، و حدود ۲۰-۳۰ سال دیگه بیارمش بیرون و اون موقع کارشو شروع کنه… اابته که “ترسم چو باز گردی از دست رفته باشم…”
چیزی که اینجا گفته شد، باعث شد فکر کنم، محمدرضا صادقیانی که باقیمیمونه هم شاید موجود دوست داشتنی ای باشه. البته که باید از صفر شروع کنم… البته نه صفر صفر. بک آپ پلنی که همیشه جلو برده بودم رو باید بیارمش به عنوان برنامه اصلی. چیزی که شاید هر کسی من رو از بیرون میبینه، با اون شخصبت مواجه شده. یه دانشجو زیستفناوری!
البته شاید.. شاید… یه طوفان فکری شدیدا تصویری بود که ببینیم چه میشود!

۲۷ آذر ۱۴۰۰
همایش روز ملی زیستفناوری
دانشگاه تربیت مدرس
امروز سر رسید تمدید دامین فوتوپسین بود. صحبت کردم با تیم که برای سال بعد اگر کجا ایستاده بودیم دامین رو تمدید کنیم… خیلی چیز سختی رو انتخاب نکردیم و خوشحالم برای تصمیمی که گرفتیم؛ معقول بود.
خب، آیا موفق میشیم تا ۳۶۵ روز دیگه به چکلیست فوتوپسین برسیم؟ با ما همراه باشید :))
۴ آذر ۱۴۰۰
این که نمیتونم گیوآپ کنم داره ریز ریز وجودمو میخوره… واقعا لازمه بتونم بیخیال بشم. البته که همون که میگن “موجیم و آسودگی ما عدم ماست” و این حرفا… نمیشه یه پرنده رو آورد تو تنگ آب بهش گفت مثل بقیه گلدفیش ها زندگی کن؛ خفه میشه؛ میمیره؛ و اینکه تقلا کنه برای نمردن چیز عجیبی نیست… ولی خب این پر و بال زدن با زنجیر هایی که وصل شده بهش و تیغایی که داره پر های پرواز رو بیشتر میبره، فقط دردناک و دردناک ترش میکنه…
ما خواستیم قبل از تنگ تر شدن قفس فرار کنیم بریم… سیالیت هوا خیلی زیاد بود… نمیشد زیر آب پرواز کرد. ما هم دوست نداشتیم زیرآبی بریم!
اینکه به خودم میام و میبینم دارم تو ذهنم برای فلان پروژه زمان ملاقات ست میکنم یا برای اونیکی سایت چی رو مهیا میکنم و مثل پتک میخوره تو سرم که، نه، بسه دیگه، تموم شده… اون خیلی وقته که رفته، اون کار رو تعطیل کردیم. هر بار میمیرم. نمیدونم چند بار باید سر این قبر هایی که ساخته شده شیون کنم.
هعی… شاید درست باشه که به تایتل سایت یه Graveyard اضافه کنم…
کماکان آبان 1400
نخیر… نمیشه که نمیشه که نمیشه… همون بیبخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت…
دیگه اینقدری ص بودن نشدنی شده برام که دارم تصمیم میگیرم سایتو بیارم پایین و خیال خودمم راحت کنم. نکه من ص نباشم دیگه… نه… همون طور که حدس میزدم، دیگه از یه جایی به بعد نمیشه اینکارو ادامه داد؛ برای همین خودم رو به آب و آتیش میزدم که قبل اینکه دیر بشه به یه پناهگاهی برای کار هام برسم… حیف… نشد!
آبان 1400