Category: پروژه

امروز بازم رفتم دانشگاه که در مورد موضوع با استاد صحبت کنم. موضوع خیلی خوب بودا ولی یه مشکلی با آزمایشگاه داشتم که با مشورت با دوستان به نظر میرسید بیخیال موضوع بشم بهتره. ینی یکم مشوش شده بودم و اون آرامشی که از ثبات ایجاد شده بود رو از دست داده بودم. گفتم شاید همین اول کاری حلش کنیم که یا موضوع عوض شه یا داستان آزمایشگاه روشن بشه.

برداشتم نتایج سرچایی که کرده بودمو بردم پیش استاد و اون مشکل هم مطرح کردم. شکر خدا خیلی نتیجه صحبت ها خوب شد. صرفا خیالم از بابت اون موضوع راحت شد و گزارشی که برده بودمم مثبت بود. خوب خوب. مجددا ثبات و آرامش.

اینطور!

1 تیر 1399

0

خب، امروز اولین روزیه که بعد از حدود 10 ماه از اینکه با نانوبیوتکنولوژی ارتباط برقرار کردم از روی هوا فرود اومدم روی زمین و یه هدفت مشخص دارم.

امروز بعد از چهارماه قرنطینه رفتم دانشگاه تا دکتر خواجه رو ببینم و در مورد پروژه صحبت کنیم. اولش یه سری از ایده هایی که داشتم تو این مدت رو مطرح کردم و گفتم که هیچ‌کدوم رو مناسب پروژه ارشد نمیدونم چون ریسک تکرار کار نا مشخصه و ترجیح میدم خودتون پیشنهاد کنید. و راستش نمیدونم چرا ولی از پیشنهاد دکتر خیلی خوشم اومد؛ نکه پیشنهاد خوبی نباشه، عالیه، ولی دلیلی نمیبینم همینجوری از این پیشنهاد خوشم بیاد ولی خب واقعیت اینه که خیلی دوستش دارم. شاید چون خیلی رئال و واقعیه!

حالا فعلا یه یک هفته ای شروع کنم به سرچ و گشتن، تا ببینیم چی میشه و آیا همین روند انتخاب میشه یا تغیراتی میکنه.

خیر است!

31 خرداد 1399

0

دارم قویا فکر میکنم وقتشه CG رو ثبت کنیم. با تشکر از ماکروسافت بعیده دیگه به ثبت آمریکاش برسیم… و راستش الان که میدونم کانون پتنت درصد بالای مزایای فروشش رو برمیداره اونقدر شوق ندارم… البته که میتونست فواید معنوی داشته باشه که خب همین داخلیشم بگیریم باید خوشحال باشم!

دلایل زیاده داره دست دست کردنش. گفتم یه بار که چقدر باید صبر کنی تا شرایط مهیا بشه برای توسعه کار. کار سی‌جی هم خیلی زیاد شده… انشعاب بالاش، کار بالای تحقیق و توسعه، کار نرم‌افزاری، پیچسدگی بالای برنامه ریزی برای بهره‌برداری (بر اساس تحقیق توسعه هایی با ضریاب نامعلومی از موفقیت) و از همه بیشتر همون جر نشدن شرایط ایده پیشرفت کار. بطور مثال وسایل لازم برای یه تستی رو برای یه محصول جدید از تعطیلات نوروز سال 98 آماده کردم… و یسریشون دارن تاریخ میگذرونن! ولی خب… ایت ایز وات ایت ایز…

خلاصه که فکر کنم وقتشه، بریم ثبتش کنیم!

0

نمیدونم کی، ولی اگه زنده باشم یه روزی بلاخره داستان CG رو کامل تعریف میکنم. اینکه فهمیدیم ماکروسافت بلاخره فهمید و استفادش کرده خب غم‌انگیزه. یکی از مشتری های فرضی اصلی من ماکروسافت (گوگل و سامسونگ (و نه اپپل) ) بود. البته باورش سخت بود بشه از اینا پولی گرفت بابتش. شایدم میشد، اما یه چیزی‌‌‌…

من همیشه گام ها عقب تر از دیگران بودم. ینی ایده‌م تکراری از آب در میومد. جالبه که تو ایده های اولیه‌م شاید ۱۰۰ سال با اولین پتنت فاصله زمانی داشتم… رسید به ۱۰ ۲۰ سال و توی CG همزمان با شرکت آمریکاییه شدیم. ینی وقتی شروع کردیم پتنتی نبود و در طی کار اولین پتنت منتشر شد. ولی این قسمت کار رو یقین داشتم جدیده… و الان که بعد از ۴ سال، ماکروسافت دقیقا همون چیزی که ما ساختیم رو رونمایی کرده میتونم بگم بله دوست من، ما جلو تر از تکنولوژی قرار داریم. شاید اینو هیچکس ندونه، ولی دیگه خودمون میدونیم.

پ.ن‌. آقای بیل گیتس اگه اینو میخونی بگو شماره حسابمو بفرستم برات حق‌الزحمه مارو واریز کن قربان دستت. البته شوخی کردم شما تحریم‌ید نمیتونی، باشه برای بعد 🙂

0

خب بلاخره امروز سفارش قطعات لازم برای ساخت نمونه پروف‌آف‌کانسپت سنسوری رو سفارش دادم و بسی لذت بردم.

سااال ها بود از فضای الکترونیک دور بودم، ینی بعد از دوره راهنمایی دیگه هیچ ارتباطی نداشتم با الکترونیک و حتا کد زدن. اون موقع ها له له میزدم که خودم مدار طراحی کنم و ببندم؛ نه که صرفا برد رو طراحی کنم و بسازم ها… اصلا خودم چینش مدار رو از هیچ ببندم. فکر کردن بهش اذیتم میکنه…

راستش بدم نمیاد باز وارد فضای مدار بستن و کد زدن بشم. البته نه خیلی کارای عجیب ها… در حدی که کارم راه بیوفته.

حالت فعلا که این نمونه اولیه هه رو بسازیم و کارای نوشتن اظهارنامه رو تکمیل کنیم، بریم به مرحله بعد تا ببینیم چی میشه.

البته ناگفته نماند که هرچی میریم جلو من بیشتر نگران سنسوری میشم؛ نه این‌که کار نکنه ها، اصلا. اینکه چرا نمونه مشابهش رو پیدا نمیکنیم؟ مگر ممکنه این سیستم وجود نداشته باشه؟ البته خب از یه نظر ممکنه… ما داریم از یه تکنولوژی سطح بالا برای یه کار خیلی بدیهی استفاده میکنیم. یه مثالی هست که میگه “بشر بعد از اینکه روی ماه قدم گذاشت فهمید میتونه زیر چمدون چرخ بذاره!” منم هر از گاهی کاربرد های خفن تری براش پیدا میکنم ها، ولی سوال و نگرانی سر جاشه.

خلاصه اگه بفهمم تروتوندادا تریاندیدا از روستای چوروتاتای ژاپن شرقی در سال ۱۵۰۰ قبل از میلاد ثبتش کرده اصصلا تعجب نمیکنم! مثل همیشه.

اینطور!

۱۲ خرداد ۱۳۹۹

0

انقدر بدم میاد از اینکه فرآیند ثبت اینقدر سخت و نگران کننده است که من 4 ساله آماده ثبت جی‌سی هستم ولی دست دست میکنم. و امروز تو فیچر های جدید ماکروسافت پیداش میکنیم… هعی!

اینطور!

0

خب، قطعات بعد از ۴ روز از موعد مقرر هنوز آماده نشدن و با این تاخیر من تو توسعه فرم ثبت و تاخیر تو ساخت به نظر نمیاد سنسوری برای جشنواره خوارزمی آماده بشه.

اینجوری که فهمیدیم اگه یکم بجنبیم و صرفا نمونه اولیه رو برسونیم میتونیم تو جشنواره شانسمونو امتحان کنیم. با توجه به اینکه طرح رو در حالت ایده آل میشه تو یک هفته نمونه اول و دوم (کاملش) رو ساخت… پس در واقعیت ۲ماه زمان شدنی‌ایه.

خوارزمیم که نگم براتون… اون تجربه (تلخ-شیرین) دبیرستان… که حتما داستانش رو خواهیم داشت، روزی.
و البته اینکه بخوام با یه طرح بی ربط به رشته تحصیلیم برم جشنواره جالب نیست برام… ولی خب اولا از جشنواره نرفتن بهتره!! دوما این موضوع تکراری و البته قابل تامل و غیر قابل اجتنابیه.

اینطور!

۸ خرداد ۱۳۹۹

0

یه استرسی هست به اسم استرس پروف‌آف‌کانسپت. ینی وقتی شما یه ایده‌ای دارید که همه چیز روی کاغذ خوب به نظر میاد و همه جوانبش رو بررسی کردید و میشه گفت یقین دارید که یه اتفاقی رخ میده، میخوای برای بار اول پیادش کنی و این استرس میاد سراغت. دقیقا وقتی که شروع به ساخت نمونه اولیه میکنید -نمونه اولیه با معنی پروتوتایپ که قابلیت بهره برداری داره نه، نمونه اولیه پروف‌آف‌کانسپت که توش فقط میخواید ببینید الگوریتم روی کاغذ واقعا کار میکنه یا نه. واقعا اون الگورتیم توی نمونه ساخته شده هم کار میکنه؟

این سوالیه که باعث میشه استرس داشته باشید. البته استرس شیرینیه ولی کماکان نگرانی داره. نکنه کار نکنه!؟

علی الاصول باید کار بکنه… و کسایی که تو  مراحل تئوری گیر میونن هیچوقت ذهن و جهانشون با این جنبه از واقعیت طلاقی پیدا نمیکنه. بله! باید کار کنه ولی آیا ممکنه کار نکنه؟ به طرق خیلی زیادی بله!


و اما شانس؟

اون طرق مختلف میتونه خطا (انسانی، ابزاری یا حتا محدودیت دقت اندازه گیری باشه)، اشتباه تو پیاده کردن سیستم، اشتباه محاسبات و مشخصا اشتباه اصل موضوع باشه!

خطا و اشتباه در حالتی اینه که علم کافی نسبت به بخشی از داستان نداریم که خب خیلی بده (زشت نیست، دردناکه). ولی بیشتر مواقع این اشتباه برای چیزیه که بهش میگیم شانس.

اینکه یه سکه رو بندازیم و ندونیم شیر میاد یا خط اسمش هست شانس، ولی واقعیت اینه که این شانس مجموعه خطاهای غیر قابل اندازه گیری ماست. مثلا تو مثال سکه اگه وزن و مرکز ثقل سکه، نیروی انگشت، نحوه برخورد و انتقال ضربه به سکه، آیرودینامیک، ارتفاع و طول حرکت و در آخر شکل سطحی سکه و زمین رو خیلی دقیق داشته باشیم میشه دقیقا حرکت سکه رو پیش بینی کرد. ولی آیا میتونیم؟ خیلی بعیده! همیشه یه عدم قطعیتی وجود داره و نتیجتا ما به این ابهام در داده های اولیه و نتیجتا خروجی، میگیم شانس. این موضوع رو جناب آقای لاپلاس مطرح کردن.

و یه حالتی هم هست که صرفا نمیشه! چراشو نمیدونیم. شاید اشتباه علمیه، شاید خطاست. و اینجا واقعا جایی کلیدی برای یه اتفاق محسوب میشه. خیلی هوشمندانه یا خیلی احمقانه. اینکه یه چیز غیر قابل انتظار ببینیم میتونه علتش ظهور یه فاکتور ناشناخته باشه که با مطالعه بیشتر میتونه منجر به یه کشف جدید بشه. مثل کشف پنی‌سیلین فلمینگ (البته با توجه به حرف پاستور). فلمینگ که داشت باکتری کشت میداد یکی ازپلیت هاش ( ظروف کشتش) آلوده به قارچ میشه… این ینی شما گند زدید و اون پلیت رو میندازید دور. اما نظر فلمینگ به یه نکته ای جلب شد و تونست جون میلیون ها نفر رو نجات بده… اون دید تو محل آلودگی قارچ یه هاله عدم رشد ایجاد شده و ممکنه قارچ کاری کرده باشه که جلوی رشد باکتری رو پیدا کرده باشه. و اینجوری آنتی‌بیوتیک وارد حیطه آگاهی بشر شد.

یا اینکه ممکنه طرف فرض کنه که به همین نتیجه رسیده، ینی چک کرده همه چیز رو و انگاری که در آستانه کشف جدیدیه. ممکنه چند سال مطالعات جدی انجام بده… و در نهایت بفهمه یه نکته از دستش در رفته و فقط یه اشتباه بوده که از دستشون در رفته.

مثلا یه مطالعه مشهور هست به اسم “شیر در رگ‌های قورباغه”. یه بنده خدایی که روی ساخت خون مصنوعی کار میکرده متوجه میشه وقتی خون قورباغه رو تخلیه میکنه و بجاش شیر تزریق میکنه موجود تا 3 روز زنده میمونه. و این میتونست منجر به کشف بزرگی بشه. ولی بعد هفت سال مطالعه در سایه، میفهمه شیر هیچ تاثیری نداره! و قورباغه بدون خون میتونه تا 3 روز زنده بمونه!

برگردیم به بحث…


تو حالت هایی که علمتون به حد کافی نباشه و کمی خوشبینانه وارد شده باشید واقعا شانس موفقیت کمتر میشه ولی حتا اگر در مراحل یقین هم به سر میبرید… بازم داستان همونه و ممکنه سیستم کار نکنه. حتا اگر هیچ جای کار اشتباه نکرده باشید!

فرق پیش بینی و رخ دادن واقعیت همینه. فرق تحلیل با فکت… این میشه که شما تا یقین حاصل نکنید و گزارش عملکرد رو نبینید نمیتونید برا خودتون قسم بخورید که سیستم جواب داده و تست شده. اینکه نکنه چیزی از قلم افتاده یا حتا نسبت به صرف نظر از خطای خاص یا تعین بازه عملکردی خوشبینامه برخورد شده؟ و سوالای زیاد دیگه.

خلاصه که الان که میخوایم سنسوری رو بسازیم مقادیری ازین استرسه گرفتم… یقین دارم کار میکنه… ولی!

0

خب به گمانم مهر هنری فورد تو دلم نشسته :)) و جملش اثر کرده بهم!
چند ساعت از پست قبل نگذشته که بازم ایده‌های خفن بر مبنای سنسوری… اینجوری که پیش میره اگه ولم کنن با سنسوری مریخم فتح میکنم!

0

الان که دارم این پستو میزنم به دو دلیل خوشحالم!

یکیش سنسوریه. سنسوری وقتی شروع شد که داشتیم تو سرویس خوابگاه پیانو برقی ارزون میساختیم :)) وقتی از سرویس پیاده شدیم یه ایده اولیه شکل گرفت که در حد چند ثانیه آپدیت شد و شد چیزی که الان هست. یه سنسور خیلی کاربردی، انقدر کاربردی که هفته قبل براش یه کاربردی جدید پیدا کردم که در حالت خوشبینانه، اسممو وارد کتابای تاریخ میکنه :)) البته که اگه واقعا اینقدر خوب کار کنه… واقع بینانه است اگر این اتفاق بیوفته!!

چند وقته با مشورت و توصیه به‌جای یکی از دوستان، فرآیند ثبت پتنتش رو شروع کردیم و امشب سفارش خرید وسایل اولیه‌ش رو آماده کردیم! خیلی واقعی! و وقتی به شکل شماتیکی که با پینت بِراش کشیدم بَراش نگاه میکنم یه حس خوبی داره… همون فکری که تو فاصله سرویس تا در مغازه مهدی جلوی خوابگاه شکل گرفته بود… داره به دنیا میاد! میدونی یه جوریه… یه جور خوب.
اتفاق دومی که افتاده هم اینه که سید نادر حسینی، معلم و معاون عزیزی که از ته قلبم دوستش دارم، یه پیام محبت‌آمیزی فرستاد برام که خب واقعا جای شادی و مسرت هم داره.

پیشاپیش عید فطر هم مبارک!

2 خرداد 1399

0