Asides

خوش‌اومدی کوچولو!

رسما وارد مراحل اجرایی لاوازیه شدیم.

خیر است!

۷ دی ۱۳۹۹

2

نقشه و تیم لاوازیه بعد این مدت تازه امروز به طور کامل تکمیل شد، البته که خیلی عجیبه که من مدیر پروژه هستم و کار بخش یک، دو و سه‌ی کار رو همزمان جلو میبرم. همشون تو طراحی اولیه اوکی و دست یافتنی بود ولی خب از حرف تا عمل فاصله بسیاره!

اتفاقات خوب لاوازیه این بود که گرنت تصویب شد رسما و شروع کردیم به خرید وسایل. بخش یک به جمع بندی رسید و میریم برای پرینت سه بعدی قطعات. خوبیش اینه تونستم تیم رو راضی کنم که طراحی منم کار کنیم. یه گیر ریزی میگرفتن به مکانیسم عمل پیشنهادی من که توضیح دادم حل شد. اصلا داستان از همون ایده شروع شده بود.

از بخش دو هم مطمئن شدیم فقط مونده مواد برسه به دستم و تستش کنیم. سر این بخش دو خیلی اذیت شدیم. و فهمیدم اساتید و دانشجویان این حوزه همونقدری میتونن مشکلات علمشون رو حل کنن که من میتونم! مثل ملا نصرالدین که میگفت زورم با جوونی فرقی نکرده، قدیم نمیتوستم دیگ رو بلند کنم الانم نمیتونم. هعی!

بخش سوم هم که بیشترین نگرانی رو داشتیم سر اجراش، شروع شد. البته منتظر تایید نهایی هستیم برای فردا ولی خب کسی که اجراش رو بر عهده بگیره سخت پیدا شد. شکر خدا که همه ی بخش ها رو روال افتاده. اگر همه رو برنامه ای که گفتن اجرا کنن سر زمان مقرر تموم میشه همه چیز!

خیر است!

اینم بگم که CG هم خیلی ریز پیگیریم و واقعا واقعا واقعا به بهره برداری نزدیک شده! خیلی نزدیک تر از چیزی که فکرش رو میکردیم…
الان دنبال کارای شرکت و پتنت، بالا آوردن سایت‌ها و شروع مارکتینگ هستیم. تازه امروز بهم خبر رسید یه مکاتباتی با یکی از مشتری‌های بزرگ اروپایی هم شروع شده و… این یعنی خشاب آماده شلیکه! فقط میترسم صداش زیادی بلند باشه که… نشنویم!

اینطور!

2 دی 1399

0

…As for that my friend I do have other plans in mind.

So many roads to take on, and so short of a life we have.

-Mr. Sharifi

0

چه شب یلدای خوبی بود. ممنون از خویشانِ جان. جای تو خالی بود فقط… البته که هیچ فاصله‌ای حس نمیکنم. قلب من…

ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن

خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن

به رسم صاد: شکر خدا کارا هم خوب پیش میره… ولی اینقدر تعداد اتفاقات بالاست که نوشتن ازشون بیهوده مینماید. انشالله اگر توفیقی حاصل شد مینویسم. البته برنامه و کار ها زیاده و گفتنی ولی بماند وقتی واقعا رخ داد جدا جدا در موردشون بنویسم.

از یلدا لذت میبریم… و امیدوارم شما نیز هم.
خیر است!

0

خب، برای CG دامین ها رو گرفتیم و الحق هم که راضی هستم از انتخابمون. الان هم متن ها تا حدودی آماده است و فقط باید هاست رو تهیه و ایشالا کم کم سایت رو بیاریم بالا. فقط من یه سری نگرانی هایی در مورد مالکیت معنوی دارم (همیشه داشتم) که باید قبل انتشار از اونها مطمئن بشیم. شاید با تاسیس شرکت خود به خود حل شه که گام بزرگیه… و خیلی یهویی اینقدر جدی شد!
حرف اون استادم در مورد شروع CG کارگر افتاد (!) و داریم جدی به تاسیس شرکت برای شروع کردن رسمی کاراش فکر میکنیم. اول باید چندتا بحث حقوقی مطرح بشه تا تصمیم نهایی رو بگیریم.

خیر است!

0

واقعا لاوازیه خیلی جالب پیش میره. همون مثال درخت در طوفان. هی شاخ و برگش میریزه و  هم شاخه های جدید باز میکنه.
الان سر تحقیقات مشابه قبلی دیدیم که یکی از فاکتور ها واقعا قابل کنترل نیست با این سیستم، ینی تو طراحی آزمایش باید حواسمون باشه؛ البته مسئله ای نیست ها ولی خواستم اساتید در جریان باشن، اینا هم گفتن اولا اوکیه، دوما پروژه کلا دست خودت!! هرکاری میکنی ما قبولت داریم!! حقیقتا برگام! چی شد که اینطوری شد؟!

بعد یه چیز باحالی هم… ینی خنده دار بیشتر… برای اسم لاوازیه نشستیم فکر کردیم که اسم پروژه چیه حقیقتا!؟ بعد به یه اسم خیلی خوب و کامل رسیدیم که سه خطه 🙂 یعنی اینقدری سنگین شده که به هرکی بگی از سنگینی تا کم خمر میشه :)) در صورتی که خب واقعا خودش اینقدر خفن نیست… شایدم تواضع بیجام گل کرده! نمیدونم… ولی میدونم فانه.

حالا این خفنی رو داشته باشید، برگردم به یه موضوع خیلی مهم. یادتونه از too good to be true گفتم؟ اینکه اگر تو یه زمینه‌ای که ازت انتظار نمیره خوب ظاهر بشی بقیه ممکنه فکر کنن یه جای کار میلنگه. هم؟
دقیقا این مدتی که استادای معزز گند میزدن بهم درگیر این داستان بودیم و متوجهش نمیشدم. ینی چی؟

میرفتم میگفتم آقا یه پروژه -به ظاهر- خفن هست که منِ دانشجوی ارشد دارم جلو میبرم و اینا هم یهو میگفتن که واقعا این داستانش چیه که تو، آدم کم سواد و بی تجربه و بی ربط داری انجامش میدی؟ یقینن یه گندی خورده که این اتفاق افتاده… (مخصوصا که اصلا گوش نمیکردن بگم آقا به علت محدودیت های فراوان اینشکلی شده… شما جوش نزن حالا… گوش نمیکنن که جریان چیه…) خلاصه
اون روز که به استاد خودم گفتم داستان رو از یه زاویه دید دیگه مطرحش کردم. و خیلی خوب پیش رفت. ینی عالی پیش رفت… استاد شروع کرد توضیح که بله این محدودیت ها هست و منم خیلی ایده قابل استفاده ای تو حوزه خودمون نمیبینم. بعد سناریو های مختلف رو -با جذابیت ذاتی که زمینه تحقیقاتی لاوازیه داره- برسی کردیم و کلی کیف کردیم.

امروز هم از یکی از استادای دیگه سوالی داشتم که مقدماتش رو هماهنگ کردیم تا دقیق تر برم بپرسم. این هم خیلی اوکی و خوب پیش رفت. ینی اون نگاه عجیبی که بچه جان تورو چه به این کارا، خبری ازش نبود و باز خیلی مثبت برخورد شد با موضوع. بعد تازه فهمیدم داستان چی بوده!

من برای این موارد جدید تر نمیگم که سامانه رو من طراحی کردم :))) میگم سامانه رو دوستم طراحی کرده حالا فلان سوال براش مطرحه من دارم کمکش میکنم، آقا اینقدر قابل پذیرش میشه براشون، اینقدر جذاب میشه براشون، اینقدر مهربون میشن همشون که خدا میدونه!!! حالا قبلی ها چی؟ چشماشون چهارتا میشد که یقینن یک جای کار میلنگه که “تو” داری این پروژه رو انجام میدی… بابا د آخه مرد مومن… یه ذذذره تو ذهنت شخصیت قائل بشو دیگه برای روحیه کاوشگریه ما… نمیکنن که. نمیکنن.
البته مطلبی هم هست… اینا نیست خودشون فقط تو یه حوزه فعالیت میکنن… براشون قابل درک نیست یکی دیگه بتونه تو چند جا فعالیت کنه… دیگه خب شاید حق دارن اینو. ولی خب دیگه.

اینطور!

22 آذر 1399

0

بعد بهم میگن رو پروژه ارشدت تمرکز کن!!
انگار به هزار پا بگی سعی کن همون رو دوتا پات راه بری که نیوفتی!!!

وقتی از روند پیشرفت پروژه ها به دوستم میگم و نظر دیگران مطرح میشه…

0

برای کار پادکست از چند نفر درخواست همکاری کردم… بعد فقط دو نفر اوکی دادن که یکیشون خیلی پیگیر نیست. و اما دیگری…

من اصلا باورم نمیشه این بشر اینقدددر خوبه! اصلا شوکه شدم! همکلاسی‌مه و خیلی رفیقیم ولی خب آدم خاصیه. بعد قبلا یه بار دقیقا سر همین موضوعی که کار کردیم روش، تو نشریه انجمن دانشگاه مطلبی مینوشتم که ازش خواستم کمک کنه و انجامش هم داد… هم اون بار عالی بود، هم این بار. آخه کسی نیستش که سر همه چیز اینطوری باشه… اون اوایل یکم سخت بود تا یاد بگیرم چطور تعامل بکنم باهاش یا نکنم… ولی این کاری که الان تحویل داد واااوووو پسر!!! واووو پسر!!! کاری که من تو یه هفته انجام میدم رو یک شبه با کیفیت عااااالی فرستاد برام!!!! واووو پسر!!!
بعد اینهمه سال تازه کشفت کردم علی‌رضا! امیدوارم علاقه داشته باشی کار رو ادامه بدیم. قلبا میگم!!!

21 آذر 1399

0

تو این چند روز اتفاقای خوب و جالبی افتاد.

کارای دانشگاه مجدد شروع شده و داریم پروژه رو جلو میبریم. خیلی کم میریم دانشگاه و این خوب نیست که کارامون عقب میوفته، ولی برای انجام کارای دیگه خوبه 🙂

دوشنبه صبح که رفتم با مدیر پروژه اصلی لاوازیه صحبت کردم و همه ی امکاناتی که نیاز بود رو در اختیارمون قرار داد. تایید هم کرد که میتونیم کار رو انجام بدیم.

عصرش هم تو آزمایشگاه یه نگرانی که روز قبلش درست شده بود خیلی خوب جمع شد. با یکی از استادای دانشگاه صحبت کردم و یه سوالی پرسیدم که کمی بی ربط به پروژه ارشدم بود… طرفم خیلی خوب برخورد نکرد و جوری رفتار کرد که از دانشجوی دکتر فلانی بعیده… بچسب به پروژه‌ت، استاد خوشش نمیاد و فلان. بعدش اگر این استاد عزیز میرفت به دکتر میگفت که دانشجوت اومده فلان و اینا… و از طرف اون مطرح میشد، خیلی جالب نمیشد؛ ینی اصلا جالب نمیشد.
ولی وقتی استاد اومد تو آزمایشگاه و سوال اصلی که داشتم رو ازش پرسیدم و خیلی نرم موضوع و بهش گفتم، خیلی هم خوب و جالب پیش رفت. واقعا خوب. خیلی بحث مثبت و دوستانه‌ای درباره موضوع شکل گرفت و استادم جوابای مربوطه رو گفت. جواب هایی نبود که من دوست داشته باشم بشنوم ولی دیگه جواب همین بود!

چند تا دونه کار هم بود که تو مرحله کلید بود، ینی باید معلوم میشد فلان اتفاق براش بیوفته یا نه، بره مرحله بعد یا نه… اونها هم تصمیم گیری شد و خوب بود.

امروزم که خب روز مهم و خوبی بود!
خیر است!

19م آذر 1399

0

مشکلی که با بهره‌برداری از CG دارم رو از استاد کوریدور کارآفرینی زیستی پرسیدم، گفت تو تله ی بنیان‌گذار گیر کردی. دو سه تا راه‌کار برای خلاصی ازش داشت. راستش بدم نیومد.
شاید CG رو وارد زیست‌بوم کسب و کار کردم، جدی!

16 آذر 1399

0