Asides

واقعا کار کردن با هزینه پایین خیلی سخته! درسته من تو خیلی  موارد معتقدم میشه با وسایل جایگزین یه کاری رو انجام داد… ولی خب واقعا عذاب آور میشه.

مثلا الان دارم یه صدا ضبط میکنم، خیلی راحت میشه یه محیط آکوستیک درست کرد و با میکروفون خوب و استند مناسب ضبط رو انجام داد، ولی خب حداقل سه چهار تومن باید پیاده بشی. حتا ازون بهترش اینه بری استودیو و نتیجه رو بدی خودشون ادیت کنن و خییلی راحت و خییلی گرون انجامش بدی. به‌جاش حالا با ریکوردر مصنوعی (!) و میکروفون غیر حرفه ای و وسط شب و محیط شبه آکوستیک و… یه چیزی ضبط میکنم که خب کیفیتش به نظر من عالی از آب درومده… ولی زحمتش یک دنیا بیشتره!

خلاصه که معمولا خودمو محدود به نداشتن یه ابزار حرفه ای خاص یا چیزی نمیکنم و سعی میکنم دنبال جایگزین بگردم… ولی دیگه خستگیش هم باهاشه.

اینطور!

0

نمیدونم کی، ولی اگه زنده باشم یه روزی بلاخره داستان CG رو کامل تعریف میکنم. اینکه فهمیدیم ماکروسافت بلاخره فهمید و استفادش کرده خب غم‌انگیزه. یکی از مشتری های فرضی اصلی من ماکروسافت (گوگل و سامسونگ (و نه اپپل) ) بود. البته باورش سخت بود بشه از اینا پولی گرفت بابتش. شایدم میشد، اما یه چیزی‌‌‌…

من همیشه گام ها عقب تر از دیگران بودم. ینی ایده‌م تکراری از آب در میومد. جالبه که تو ایده های اولیه‌م شاید ۱۰۰ سال با اولین پتنت فاصله زمانی داشتم… رسید به ۱۰ ۲۰ سال و توی CG همزمان با شرکت آمریکاییه شدیم. ینی وقتی شروع کردیم پتنتی نبود و در طی کار اولین پتنت منتشر شد. ولی این قسمت کار رو یقین داشتم جدیده… و الان که بعد از ۴ سال، ماکروسافت دقیقا همون چیزی که ما ساختیم رو رونمایی کرده میتونم بگم بله دوست من، ما جلو تر از تکنولوژی قرار داریم. شاید اینو هیچکس ندونه، ولی دیگه خودمون میدونیم.

پ.ن‌. آقای بیل گیتس اگه اینو میخونی بگو شماره حسابمو بفرستم برات حق‌الزحمه مارو واریز کن قربان دستت. البته شوخی کردم شما تحریم‌ید نمیتونی، باشه برای بعد 🙂

0

خب بلاخره امروز سفارش قطعات لازم برای ساخت نمونه پروف‌آف‌کانسپت سنسوری رو سفارش دادم و بسی لذت بردم.

سااال ها بود از فضای الکترونیک دور بودم، ینی بعد از دوره راهنمایی دیگه هیچ ارتباطی نداشتم با الکترونیک و حتا کد زدن. اون موقع ها له له میزدم که خودم مدار طراحی کنم و ببندم؛ نه که صرفا برد رو طراحی کنم و بسازم ها… اصلا خودم چینش مدار رو از هیچ ببندم. فکر کردن بهش اذیتم میکنه…

راستش بدم نمیاد باز وارد فضای مدار بستن و کد زدن بشم. البته نه خیلی کارای عجیب ها… در حدی که کارم راه بیوفته.

حالت فعلا که این نمونه اولیه هه رو بسازیم و کارای نوشتن اظهارنامه رو تکمیل کنیم، بریم به مرحله بعد تا ببینیم چی میشه.

البته ناگفته نماند که هرچی میریم جلو من بیشتر نگران سنسوری میشم؛ نه این‌که کار نکنه ها، اصلا. اینکه چرا نمونه مشابهش رو پیدا نمیکنیم؟ مگر ممکنه این سیستم وجود نداشته باشه؟ البته خب از یه نظر ممکنه… ما داریم از یه تکنولوژی سطح بالا برای یه کار خیلی بدیهی استفاده میکنیم. یه مثالی هست که میگه “بشر بعد از اینکه روی ماه قدم گذاشت فهمید میتونه زیر چمدون چرخ بذاره!” منم هر از گاهی کاربرد های خفن تری براش پیدا میکنم ها، ولی سوال و نگرانی سر جاشه.

خلاصه اگه بفهمم تروتوندادا تریاندیدا از روستای چوروتاتای ژاپن شرقی در سال ۱۵۰۰ قبل از میلاد ثبتش کرده اصصلا تعجب نمیکنم! مثل همیشه.

اینطور!

۱۲ خرداد ۱۳۹۹

0

انقدر بدم میاد از اینکه فرآیند ثبت اینقدر سخت و نگران کننده است که من 4 ساله آماده ثبت جی‌سی هستم ولی دست دست میکنم. و امروز تو فیچر های جدید ماکروسافت پیداش میکنیم… هعی!

اینطور!

0

برای زیست‌نوین ایده های جدیدی دارم… البته شاید نشه بهش ایده جدید گفت، ولی من میگم.

بحث ترویج علم چیزیه که برای من وقتی شروع شد که تو پنجم ابتدایی معلم کلاسای تیزهوشان مدرسه، آقای ابوالحسنی برگه تکمیلی کلاس‌هاشو داد بهمون که توش در مورد بیوتک و قابلیت های خوب و بدش نوشته بود و من شدیدا تحت تاثیر قسمت بد تکنولوژی قرار گرفتم. یادمه یجوری شدم که آروم و قرار نداشتم و میخواستم یه کاری بکنم که همه آگاه بشن… ولی خب یقینن هیچ کاری نکردم و این داستان فراموش شد؛ البته نه بیشتر از 11 سال!

سال 96 بود که یه جلسه تو انجمن تشکیل دادیم تا درباره زیست‌نوینی که هنوز اسم هم نداشت صحبت کنیم. داستان این بود که همون حسی که گفتم تو پنجم ابتدایی داشتم باز اومد سراغم؛ ولی ایندفه میتونستم یه کارایی بکنم…

وقتی کمی در مورد جوی که در مورد تراریخته و ایجاد جریان مردمی ایجاد شده بود فکر کردم حسابی عصبی شدم که چرا مردم دارن در مورد بحث درستی ولی با اطلاعات غلط و منابع اطلاعاتی غلط تصمیم گیری میکنن… و ضررش برای کیه؟ دانش کشور و مردم کشور! و آیا تراریخته آخرین موضوعه؟ نه!

وقتی برسی کردیم و دیدیم زیست شناسی و مخصوصا زیست سلولی مولکولی انباری از این مباحثه گفتیم بیایم و زورمون رو بزنیم تا مردمی که دستمون بهشون میرسه رو آگاه کنیم تا خودشون تصمیم بگیرم، اونم با اطلاعات درست.

خلاصه که زیست‌نوین شروع شد و داستان خودش رو طی کرد (که یه پست دیگه میطلبه) و رسیدیم به اینجا. مقادیری مطالعه و مقادیری تجربه و مقادیری هم  مهارت کسب کردیم برای این کار. اراده‌مون هم مصممه، مثل روز اول، شاید هم بیشتر… ولی یه مشکلی هست. دقیقا چه مسیری رو طی کنیم برامون بهتره؟ نمیدونم هنوز! یا شایدم بهتره بگم تصمیم نگرفتیم.

مثلا چند هفته‌ایه که دارم یه ایده خیلی خوب رو پرورش میدم و امشبم یه جزئیات زیبایی بهش اضافه شد، البته از اول هم قرار بود این ایده جدید جزو کارامون باشه، ولی نه اینجوری که بطور خاص بهش اشاره کنی (بلند گفتن‌ش). میشه همین فردا هم شروعش کرد… ولی به شرطی که برنامه مالیش روال میبود. من بدم نمیاد این داستان صرفا مصرف کننده هزینه باشه و خودش درامد نداشته باشه، ولی به نظر نمیاد بشه اینکارو کرد. اتفاقا برنامه های درامدی بالقوه‌ش هم داریم ها… ولی تصمیم گیری تو این مرحله کار سخت و البته نیازمند تجربیه ایه که خب هیشکدوم نداریمش. مثلا یه مدیر امور مالی میتونست یه اتفاق خوب برامون باشه.
(تجربه میگه “کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من” همیشه و همه‌جا صادقه و اینجا هم باید کم‌کم خودمون دست به کار شیم.)

0

خب گویا به علت دسترسی بیشتر من، خریدن چنتا از قطعه ها با من باشه. یکم ترجیح میدادم با من نباشه ولی خب بریم ببینیم چی پیدا میکنیم. قراره خیلی دستی طور سیستم رو ران کنیم و ببینیم اصلا الگوریتم درسته یا نه؟! بعدش کارای مکانیکی و پردازش داده ها رو دقیق کنیم. الان دقیق نمیدونیم چی میخوایم، یه بازه ای از قطعه ها هست که همشون به کارمون میاد ولی یکم آزمون وخطا و نتیجه اولیه میخوایم که یه گرایی از کار دستمون بیاد. فکر کنم خیلی نزدیک باشیم به پروف‌آف‌کانسپت سنسوری!
(این مرحله‌ش خیلی جذابه!!)

0

خب، قطعات بعد از ۴ روز از موعد مقرر هنوز آماده نشدن و با این تاخیر من تو توسعه فرم ثبت و تاخیر تو ساخت به نظر نمیاد سنسوری برای جشنواره خوارزمی آماده بشه.

اینجوری که فهمیدیم اگه یکم بجنبیم و صرفا نمونه اولیه رو برسونیم میتونیم تو جشنواره شانسمونو امتحان کنیم. با توجه به اینکه طرح رو در حالت ایده آل میشه تو یک هفته نمونه اول و دوم (کاملش) رو ساخت… پس در واقعیت ۲ماه زمان شدنی‌ایه.

خوارزمیم که نگم براتون… اون تجربه (تلخ-شیرین) دبیرستان… که حتما داستانش رو خواهیم داشت، روزی.
و البته اینکه بخوام با یه طرح بی ربط به رشته تحصیلیم برم جشنواره جالب نیست برام… ولی خب اولا از جشنواره نرفتن بهتره!! دوما این موضوع تکراری و البته قابل تامل و غیر قابل اجتنابیه.

اینطور!

۸ خرداد ۱۳۹۹

0

فکر کنم الان یه فیلمی دیدم که قراره جزو معدود فیلم هایی باشه که چند بار میبینمش…

The Current War

0

یه استرسی هست به اسم استرس پروف‌آف‌کانسپت. ینی وقتی شما یه ایده‌ای دارید که همه چیز روی کاغذ خوب به نظر میاد و همه جوانبش رو بررسی کردید و میشه گفت یقین دارید که یه اتفاقی رخ میده، میخوای برای بار اول پیادش کنی و این استرس میاد سراغت. دقیقا وقتی که شروع به ساخت نمونه اولیه میکنید -نمونه اولیه با معنی پروتوتایپ که قابلیت بهره برداری داره نه، نمونه اولیه پروف‌آف‌کانسپت که توش فقط میخواید ببینید الگوریتم روی کاغذ واقعا کار میکنه یا نه. واقعا اون الگورتیم توی نمونه ساخته شده هم کار میکنه؟

این سوالیه که باعث میشه استرس داشته باشید. البته استرس شیرینیه ولی کماکان نگرانی داره. نکنه کار نکنه!؟

علی الاصول باید کار بکنه… و کسایی که تو  مراحل تئوری گیر میونن هیچوقت ذهن و جهانشون با این جنبه از واقعیت طلاقی پیدا نمیکنه. بله! باید کار کنه ولی آیا ممکنه کار نکنه؟ به طرق خیلی زیادی بله!


و اما شانس؟

اون طرق مختلف میتونه خطا (انسانی، ابزاری یا حتا محدودیت دقت اندازه گیری باشه)، اشتباه تو پیاده کردن سیستم، اشتباه محاسبات و مشخصا اشتباه اصل موضوع باشه!

خطا و اشتباه در حالتی اینه که علم کافی نسبت به بخشی از داستان نداریم که خب خیلی بده (زشت نیست، دردناکه). ولی بیشتر مواقع این اشتباه برای چیزیه که بهش میگیم شانس.

اینکه یه سکه رو بندازیم و ندونیم شیر میاد یا خط اسمش هست شانس، ولی واقعیت اینه که این شانس مجموعه خطاهای غیر قابل اندازه گیری ماست. مثلا تو مثال سکه اگه وزن و مرکز ثقل سکه، نیروی انگشت، نحوه برخورد و انتقال ضربه به سکه، آیرودینامیک، ارتفاع و طول حرکت و در آخر شکل سطحی سکه و زمین رو خیلی دقیق داشته باشیم میشه دقیقا حرکت سکه رو پیش بینی کرد. ولی آیا میتونیم؟ خیلی بعیده! همیشه یه عدم قطعیتی وجود داره و نتیجتا ما به این ابهام در داده های اولیه و نتیجتا خروجی، میگیم شانس. این موضوع رو جناب آقای لاپلاس مطرح کردن.

و یه حالتی هم هست که صرفا نمیشه! چراشو نمیدونیم. شاید اشتباه علمیه، شاید خطاست. و اینجا واقعا جایی کلیدی برای یه اتفاق محسوب میشه. خیلی هوشمندانه یا خیلی احمقانه. اینکه یه چیز غیر قابل انتظار ببینیم میتونه علتش ظهور یه فاکتور ناشناخته باشه که با مطالعه بیشتر میتونه منجر به یه کشف جدید بشه. مثل کشف پنی‌سیلین فلمینگ (البته با توجه به حرف پاستور). فلمینگ که داشت باکتری کشت میداد یکی ازپلیت هاش ( ظروف کشتش) آلوده به قارچ میشه… این ینی شما گند زدید و اون پلیت رو میندازید دور. اما نظر فلمینگ به یه نکته ای جلب شد و تونست جون میلیون ها نفر رو نجات بده… اون دید تو محل آلودگی قارچ یه هاله عدم رشد ایجاد شده و ممکنه قارچ کاری کرده باشه که جلوی رشد باکتری رو پیدا کرده باشه. و اینجوری آنتی‌بیوتیک وارد حیطه آگاهی بشر شد.

یا اینکه ممکنه طرف فرض کنه که به همین نتیجه رسیده، ینی چک کرده همه چیز رو و انگاری که در آستانه کشف جدیدیه. ممکنه چند سال مطالعات جدی انجام بده… و در نهایت بفهمه یه نکته از دستش در رفته و فقط یه اشتباه بوده که از دستشون در رفته.

مثلا یه مطالعه مشهور هست به اسم “شیر در رگ‌های قورباغه”. یه بنده خدایی که روی ساخت خون مصنوعی کار میکرده متوجه میشه وقتی خون قورباغه رو تخلیه میکنه و بجاش شیر تزریق میکنه موجود تا 3 روز زنده میمونه. و این میتونست منجر به کشف بزرگی بشه. ولی بعد هفت سال مطالعه در سایه، میفهمه شیر هیچ تاثیری نداره! و قورباغه بدون خون میتونه تا 3 روز زنده بمونه!

برگردیم به بحث…


تو حالت هایی که علمتون به حد کافی نباشه و کمی خوشبینانه وارد شده باشید واقعا شانس موفقیت کمتر میشه ولی حتا اگر در مراحل یقین هم به سر میبرید… بازم داستان همونه و ممکنه سیستم کار نکنه. حتا اگر هیچ جای کار اشتباه نکرده باشید!

فرق پیش بینی و رخ دادن واقعیت همینه. فرق تحلیل با فکت… این میشه که شما تا یقین حاصل نکنید و گزارش عملکرد رو نبینید نمیتونید برا خودتون قسم بخورید که سیستم جواب داده و تست شده. اینکه نکنه چیزی از قلم افتاده یا حتا نسبت به صرف نظر از خطای خاص یا تعین بازه عملکردی خوشبینامه برخورد شده؟ و سوالای زیاد دیگه.

خلاصه که الان که میخوایم سنسوری رو بسازیم مقادیری ازین استرسه گرفتم… یقین دارم کار میکنه… ولی!

0

خب به گمانم مهر هنری فورد تو دلم نشسته :)) و جملش اثر کرده بهم!
چند ساعت از پست قبل نگذشته که بازم ایده‌های خفن بر مبنای سنسوری… اینجوری که پیش میره اگه ولم کنن با سنسوری مریخم فتح میکنم!

0