Author: tsade

خب، حلاوت سنسوری به پایان رسید و با چک‌آپ نهایی که کردم دیدیم آقای فیلان تو سال هزاروشونصدوشست ثبتش کرده و لامصب دققققیقا طراحی منم شبیه همونه. خیلی برام جالبه که تعداد راه های حل یک مسئله گاهی اینقدر محدود میشه.

از نظر من پروژه منتفیه. البته مثل اختراعات مرسوم میشه کمی دولوپش کرد و با یه کاربرد جدید ثبتش کرد که خب مطلوب من نیست. تا بقیه بچه ها چی بگن. البته من یقینن میسازمش… لذتش به اینه که طراحی و ساختش کار خودم بوده و بدیع بودنش سر جاشه… نه اینکه نفر اول بودم؛ البته که نفر اول بودن یه مراتب خاص و مربوط به خودش رو داره.

امروز یه اتفاق خوبی هم که افتاد اضافه شدن یه وسیله جدید به زندگیم بود که میشه ورود جدی تر به یه حوزه جدید به حسابش آورد. امیدوارم که اتفاقای خوبی بیوفته.

و البته کلا روز شلوغی بود و اتفاقای دیگه هم داشت…

۱۷ خرداد ۱۳۹۹

0

اون‌روز که توی اتوبان میومدیم، یه جایی جاده با یه شیب خیلی آرومی به سمت پایین میرفت و بعد وارد تونل میشد. شب بود و ترافیک سنگین روونی هم بود و با چراغای ماشینای در حال سیر و حرکت، یه منظره آروم زیبا بوجود اومده بود. این هم جهتی و نظم حرکت ماشین ها منو برد به یه خاطره قدیمی از کلاس آقای خاکپور… که وقتی ازش پرسیدم “پس وقتی ما راه میریم هم باید رو کره زمین اثر بذاریم” تایید کرد و گفت “آره، اگه همه‌ی آدمای زمین تو یک لحظه تو یک جهت مشخص قدم بزنن روی حرکت زمین تاثیر میذاره” ولی خب میدونیم که عملا حرکت های رندوم همدیگه رو خنثی میکنه. بعدش داشتم به اینکه خدا یه جوری سیستم رو چیده که این حرکتا رندوم اتفاق بیوفته و حتا شاید توصیه‌ش به “فسیرو فی الارض” هم برای همین بوده باشه… که بعد دیدم نه خیلی نمیخونه و دنبال مثال بهتری بودم و تو این خیالات برای خودم میگشتم که یهو یه اتفاقی افتاد!

یه فکر خیلی حماسی (!) جرقه زد. از حرکت زمین شروع شد و با پیش زمینه کارای آزمایشگاه زیست و یکی از ایده های در حال تکمیل همین سایت و برنامه های علمی بچگیم دست به دست هم دادن تا یه ایده خیلی جدید جرقه خورد. البته این ایده های اینجوری خوب به  احتمال 99.99 درصد یا تکرارین یا کار نمیکنن و یا هر 2! ولی داستان اون طرفه که داشته تو دریا ماست هم میزده… و میگه میدونم این دوغ نمیشه… اما اگه بشه دوغ میشه ها! اما دوغ میشه! (اینو آقای پیله چی برای حل سوالای ریاضی حد میگفت بهمون).

خلاصه که… اگه نوبل زیست و پزشکی و فیزیک رو گرفتم بدونید از کجا شروع شد :))

16 خرداد 1399

0

The Mrs. Westinghouse

یکی از روزای ترم اول وقتی داشتیم با بچه ها ناهار میخوردیم، سلمان برگشت یه چیزی گفت بهم – که البته نمیدونم تیکه بود، جدی بود یا حتا منظورش به خودش بود. برگشت گفت: “تو باهوشی، اذیت نمیشی و احساس تنهایی نمیکنی؟”

راستش یه لحظه تکون خوردم، البته قسمت تعریفش خوش آیند بود ولی سوالش… اصلا چرا باید همچین حرفی میزد؟ آخه چه ربطی داشت؟

-“ینی بقیه درکت میکنن؟”

اونجا با یه لبخندی جوابشو دادم که آره بابا، اینجوریا نیست و اصلا بی معنیه اینی که میگی. راستم گفتم. البته اون موقع!

من همیشه تو خواستن اینکه علمم رو به مرز های دانش برسونم تا ایده هایی که میدم بدیع باشن (تکراری نباشن)، خیلی عجله میکردم. و البته از فاصله ای که با این مرحله داشتم رنج میکشیدم و صبری هم برای رسیدن بهش نداشتم. الانم بهش نرسیدم… ولی میبینم همچون آدمایی چقدر تنها خواهند بود! کسی که اینقدر تو علم سرآمد شده که فقط معدودی حداقل های لازم برای درک افکارش رو متوجه میشن! ینی فکرش رو بکن تسلا چه زجری کشیده از بس کسی نفهمیده سیستمایی که طراحی کرده نتنها جواب میده، بلکه بهتره و باید رفت سمتش؛ البته اگه اصلا کسی میفهمید داره در مورد چی حرف میزنه!

اصلا قصد ندارم خودم رو با تسلا مقایسه کنم، یا حتا نزدیکشم نمیبینم خودم رو… ولی دارم این حس رو به شکل خیلی خیلی رقیق شده ای تجربه میکنم. برای اطمینان اینو میگم که اکثر ایده های من (لاقل تا الان) به علمی که خوندم ربطی نداشته و تخصصی نبوده. البته چرا، برای اینکه بتونم اون ایده رو توسعه بدم براش مطالعه کردم، ولی بعد از ایجاد ایده؛ پس خود ایده رو بقیه هم میتونن درک کنن. برای همین میگم این موضوع خیلی رقیق شده است برای من. البته… الان میفهمم که همین مقدارش هم چیز جدیدی نیست و خیلی وقته همراهمه، خیلی قبل تر از اینکه سلمان ازم اون سوالو بپرسه.

راستش اصلی ترین دلیلم از ایجاد این وبلاگ، زدن همین حرفاییه که اگه مخاطب نداشته باشه اون “تنهایی” ایجاد میشه. نه تنهایی که میشناسیم، تنهایی تو درک اثری که خلق کردی. مثل این میمونه که احتمالا ما هیچوقت نمیتونیم بزرگترین اثر هنری آدمای فضایی رو درک کنیم، چون یه نوع متفاوتی از ادراک رو میطلبه که ما نداریم – یه چیزی بین بویایی و شنوایی، بو-شنو-ای! و خب یه فضایی که تو زمینه هیچوقت نمیتونه اثر جدیدی که خلق کرده رو به بقیه معرفی کنه. یه احساس ذاتی فروخفته – اشتراک حس لذت خلق یک اثر! و الزاما هم بحث درک نکردن نیست، ممکنه علاقه ای وجود نداشته باشه که خب نتیجش میشه همون درک نکردن.

شاید کل چیزی که گفتم جمع میشه اینجایی که خانم وستینگ‌هاوس داره تو مهمونی به بقیه از وضعیت پیشرفت پروژه ها میگه…

اینطور!

15 خرداد 1399

واقعا کار کردن با هزینه پایین خیلی سخته! درسته من تو خیلی  موارد معتقدم میشه با وسایل جایگزین یه کاری رو انجام داد… ولی خب واقعا عذاب آور میشه.

مثلا الان دارم یه صدا ضبط میکنم، خیلی راحت میشه یه محیط آکوستیک درست کرد و با میکروفون خوب و استند مناسب ضبط رو انجام داد، ولی خب حداقل سه چهار تومن باید پیاده بشی. حتا ازون بهترش اینه بری استودیو و نتیجه رو بدی خودشون ادیت کنن و خییلی راحت و خییلی گرون انجامش بدی. به‌جاش حالا با ریکوردر مصنوعی (!) و میکروفون غیر حرفه ای و وسط شب و محیط شبه آکوستیک و… یه چیزی ضبط میکنم که خب کیفیتش به نظر من عالی از آب درومده… ولی زحمتش یک دنیا بیشتره!

خلاصه که معمولا خودمو محدود به نداشتن یه ابزار حرفه ای خاص یا چیزی نمیکنم و سعی میکنم دنبال جایگزین بگردم… ولی دیگه خستگیش هم باهاشه.

اینطور!

0

نمیدونم کی، ولی اگه زنده باشم یه روزی بلاخره داستان CG رو کامل تعریف میکنم. اینکه فهمیدیم ماکروسافت بلاخره فهمید و استفادش کرده خب غم‌انگیزه. یکی از مشتری های فرضی اصلی من ماکروسافت (گوگل و سامسونگ (و نه اپپل) ) بود. البته باورش سخت بود بشه از اینا پولی گرفت بابتش. شایدم میشد، اما یه چیزی‌‌‌…

من همیشه گام ها عقب تر از دیگران بودم. ینی ایده‌م تکراری از آب در میومد. جالبه که تو ایده های اولیه‌م شاید ۱۰۰ سال با اولین پتنت فاصله زمانی داشتم… رسید به ۱۰ ۲۰ سال و توی CG همزمان با شرکت آمریکاییه شدیم. ینی وقتی شروع کردیم پتنتی نبود و در طی کار اولین پتنت منتشر شد. ولی این قسمت کار رو یقین داشتم جدیده… و الان که بعد از ۴ سال، ماکروسافت دقیقا همون چیزی که ما ساختیم رو رونمایی کرده میتونم بگم بله دوست من، ما جلو تر از تکنولوژی قرار داریم. شاید اینو هیچکس ندونه، ولی دیگه خودمون میدونیم.

پ.ن‌. آقای بیل گیتس اگه اینو میخونی بگو شماره حسابمو بفرستم برات حق‌الزحمه مارو واریز کن قربان دستت. البته شوخی کردم شما تحریم‌ید نمیتونی، باشه برای بعد 🙂

0

خب بلاخره امروز سفارش قطعات لازم برای ساخت نمونه پروف‌آف‌کانسپت سنسوری رو سفارش دادم و بسی لذت بردم.

سااال ها بود از فضای الکترونیک دور بودم، ینی بعد از دوره راهنمایی دیگه هیچ ارتباطی نداشتم با الکترونیک و حتا کد زدن. اون موقع ها له له میزدم که خودم مدار طراحی کنم و ببندم؛ نه که صرفا برد رو طراحی کنم و بسازم ها… اصلا خودم چینش مدار رو از هیچ ببندم. فکر کردن بهش اذیتم میکنه…

راستش بدم نمیاد باز وارد فضای مدار بستن و کد زدن بشم. البته نه خیلی کارای عجیب ها… در حدی که کارم راه بیوفته.

حالت فعلا که این نمونه اولیه هه رو بسازیم و کارای نوشتن اظهارنامه رو تکمیل کنیم، بریم به مرحله بعد تا ببینیم چی میشه.

البته ناگفته نماند که هرچی میریم جلو من بیشتر نگران سنسوری میشم؛ نه این‌که کار نکنه ها، اصلا. اینکه چرا نمونه مشابهش رو پیدا نمیکنیم؟ مگر ممکنه این سیستم وجود نداشته باشه؟ البته خب از یه نظر ممکنه… ما داریم از یه تکنولوژی سطح بالا برای یه کار خیلی بدیهی استفاده میکنیم. یه مثالی هست که میگه “بشر بعد از اینکه روی ماه قدم گذاشت فهمید میتونه زیر چمدون چرخ بذاره!” منم هر از گاهی کاربرد های خفن تری براش پیدا میکنم ها، ولی سوال و نگرانی سر جاشه.

خلاصه اگه بفهمم تروتوندادا تریاندیدا از روستای چوروتاتای ژاپن شرقی در سال ۱۵۰۰ قبل از میلاد ثبتش کرده اصصلا تعجب نمیکنم! مثل همیشه.

اینطور!

۱۲ خرداد ۱۳۹۹

0

انقدر بدم میاد از اینکه فرآیند ثبت اینقدر سخت و نگران کننده است که من 4 ساله آماده ثبت جی‌سی هستم ولی دست دست میکنم. و امروز تو فیچر های جدید ماکروسافت پیداش میکنیم… هعی!

اینطور!

0

برای زیست‌نوین ایده های جدیدی دارم… البته شاید نشه بهش ایده جدید گفت، ولی من میگم.

بحث ترویج علم چیزیه که برای من وقتی شروع شد که تو پنجم ابتدایی معلم کلاسای تیزهوشان مدرسه، آقای ابوالحسنی برگه تکمیلی کلاس‌هاشو داد بهمون که توش در مورد بیوتک و قابلیت های خوب و بدش نوشته بود و من شدیدا تحت تاثیر قسمت بد تکنولوژی قرار گرفتم. یادمه یجوری شدم که آروم و قرار نداشتم و میخواستم یه کاری بکنم که همه آگاه بشن… ولی خب یقینن هیچ کاری نکردم و این داستان فراموش شد؛ البته نه بیشتر از 11 سال!

سال 96 بود که یه جلسه تو انجمن تشکیل دادیم تا درباره زیست‌نوینی که هنوز اسم هم نداشت صحبت کنیم. داستان این بود که همون حسی که گفتم تو پنجم ابتدایی داشتم باز اومد سراغم؛ ولی ایندفه میتونستم یه کارایی بکنم…

وقتی کمی در مورد جوی که در مورد تراریخته و ایجاد جریان مردمی ایجاد شده بود فکر کردم حسابی عصبی شدم که چرا مردم دارن در مورد بحث درستی ولی با اطلاعات غلط و منابع اطلاعاتی غلط تصمیم گیری میکنن… و ضررش برای کیه؟ دانش کشور و مردم کشور! و آیا تراریخته آخرین موضوعه؟ نه!

وقتی برسی کردیم و دیدیم زیست شناسی و مخصوصا زیست سلولی مولکولی انباری از این مباحثه گفتیم بیایم و زورمون رو بزنیم تا مردمی که دستمون بهشون میرسه رو آگاه کنیم تا خودشون تصمیم بگیرم، اونم با اطلاعات درست.

خلاصه که زیست‌نوین شروع شد و داستان خودش رو طی کرد (که یه پست دیگه میطلبه) و رسیدیم به اینجا. مقادیری مطالعه و مقادیری تجربه و مقادیری هم  مهارت کسب کردیم برای این کار. اراده‌مون هم مصممه، مثل روز اول، شاید هم بیشتر… ولی یه مشکلی هست. دقیقا چه مسیری رو طی کنیم برامون بهتره؟ نمیدونم هنوز! یا شایدم بهتره بگم تصمیم نگرفتیم.

مثلا چند هفته‌ایه که دارم یه ایده خیلی خوب رو پرورش میدم و امشبم یه جزئیات زیبایی بهش اضافه شد، البته از اول هم قرار بود این ایده جدید جزو کارامون باشه، ولی نه اینجوری که بطور خاص بهش اشاره کنی (بلند گفتن‌ش). میشه همین فردا هم شروعش کرد… ولی به شرطی که برنامه مالیش روال میبود. من بدم نمیاد این داستان صرفا مصرف کننده هزینه باشه و خودش درامد نداشته باشه، ولی به نظر نمیاد بشه اینکارو کرد. اتفاقا برنامه های درامدی بالقوه‌ش هم داریم ها… ولی تصمیم گیری تو این مرحله کار سخت و البته نیازمند تجربیه ایه که خب هیشکدوم نداریمش. مثلا یه مدیر امور مالی میتونست یه اتفاق خوب برامون باشه.
(تجربه میگه “کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من” همیشه و همه‌جا صادقه و اینجا هم باید کم‌کم خودمون دست به کار شیم.)

0

خب گویا به علت دسترسی بیشتر من، خریدن چنتا از قطعه ها با من باشه. یکم ترجیح میدادم با من نباشه ولی خب بریم ببینیم چی پیدا میکنیم. قراره خیلی دستی طور سیستم رو ران کنیم و ببینیم اصلا الگوریتم درسته یا نه؟! بعدش کارای مکانیکی و پردازش داده ها رو دقیق کنیم. الان دقیق نمیدونیم چی میخوایم، یه بازه ای از قطعه ها هست که همشون به کارمون میاد ولی یکم آزمون وخطا و نتیجه اولیه میخوایم که یه گرایی از کار دستمون بیاد. فکر کنم خیلی نزدیک باشیم به پروف‌آف‌کانسپت سنسوری!
(این مرحله‌ش خیلی جذابه!!)

0

خب، قطعات بعد از ۴ روز از موعد مقرر هنوز آماده نشدن و با این تاخیر من تو توسعه فرم ثبت و تاخیر تو ساخت به نظر نمیاد سنسوری برای جشنواره خوارزمی آماده بشه.

اینجوری که فهمیدیم اگه یکم بجنبیم و صرفا نمونه اولیه رو برسونیم میتونیم تو جشنواره شانسمونو امتحان کنیم. با توجه به اینکه طرح رو در حالت ایده آل میشه تو یک هفته نمونه اول و دوم (کاملش) رو ساخت… پس در واقعیت ۲ماه زمان شدنی‌ایه.

خوارزمیم که نگم براتون… اون تجربه (تلخ-شیرین) دبیرستان… که حتما داستانش رو خواهیم داشت، روزی.
و البته اینکه بخوام با یه طرح بی ربط به رشته تحصیلیم برم جشنواره جالب نیست برام… ولی خب اولا از جشنواره نرفتن بهتره!! دوما این موضوع تکراری و البته قابل تامل و غیر قابل اجتنابیه.

اینطور!

۸ خرداد ۱۳۹۹

0