Category: عمومی

اولین برخورد من با وردپرس سر کانال علمی بیوتک‌پلاس بود. با چنتا از بچه ها یه کانال علمی بیوتک داشتیم که بیشتر ترجمه محتوای علمی و نشر مطالب تحصیلی و نشریات و اینا بود. راستش کار خیلی قشنگی بود و من دوستش داشتم، ولی هدفمند پیش نرفت و آیندش مشخص نبود. مخصوصا که موقع خیلی بدی بود برای من، تابستونی که اوج کارای انجمن و نشریه و اینا بود و نمیرسیدم خیلی بهش توجه کنم. خلاصه که کار خوابید. و البته اون جنس کار رو خیلی هدفمند تر با آدمای مشابهی شروع کردیم و شد زیست‌نوین. خیلی فرق دارن ولی خب کار علمی فرهنگیه بلاخره و از این نظر شبیه بود.

اون موقع من به مسئولمون گفتم بیاید سایت بزنیم خب، و گفت تو کار کردن با وردپرسو بلدی مگه؟ هیچ میدونی چقدر سخته؟ منم که نمیدونستم و گفتم واهای خیلی سخته، ولش کن. گذشت.

یک سال بعدش برای زیست‌نوین به طور عاجل نیازمند سایت بودیم. برای کارای انجمن و مخصوصا کارای ثبت روز ملی زیست شناسی. آقا اینو میگی… من بسم الله گفتم و شروع کردم. همینجوری خالی خالی زدم سایتو واقعا! یه جاهایی اشکم درومد ولی با یسری کیلیپ و پیج کمکی و دست و پا شکسته پیج رو بالا آوردم! و چقدرم خوب بود. الان تو وب آرشیو میتونید ببینید نتیجه کارمو. سه هفته وقت گرفت ازم ولی راضی بودم. واقعا کار کردن با وردپرس کاری نداره! همون پاورپوینته… ولی خیلی بی انتها تر.

اینارو برای این گفتم که الان یه سایت جدید میخوایم برای میکروگراف. من همین وبلاگ، نسخه قبلی زیست‌نوین، ساب دامین میکروگراف تو زیست‌نوین و سایت شرکت (که غیر فعال شده) رو با وردپرس بالا آوردم. کم کم چیزای بیشتری هم یاد گرفتم و الان خیلی بیشتر از اوایل سر در میارم چی به چیه، ولی خب این سایت جدید چون خیلی جدی تره، نخواستم با نابلدیم خرابش کنم و حوصله‌ش هم نداشتم پس یه‌سره پیگیر سفارشش به بیرون شدم. از چند نفر پرسیدم، و خب فهمیدم با شرایط من اولا کسی قبول نمیکنه کار رو (اینکه یه قسمت از حق الزحمه رو از سود سایت بگیره) و اگر یکی باشه هم یکی دو میلیونی پول میگیره. این وسط یکی از بچه ها پیشنهاد خوبی داد. گفت تو که خودت سر در میاری چی به چیه، یه قالب کار شده آماده از سایت های درست حسابی بخر. قیمتاش رو چک میکردم… صد تا دویست هزار تومن بود بیشتر قیمت ها. واقعا حس خوشایند یا حتا خنده داری بود. برای همین کار میخوان یکی دو میلیون از من بتیغن؟ اینکه بازار کسب شما رو میشه ارزون تر بدست آورد تقصیر ما نیست که از ما میگیرید پولش رو! تازه میگه طرف شریک هم میشه، چقدر مگه درامد داره یه سایت که بخواد شریکی هم باشه!

خلاصه که الان میرم که یه قالب آماده بگیرم بندازم رو سایت و یکم باهاش ور برم و تمام! زیبا، ساده، ارزان! این هم از وردپرس. دمشم گرم.

اینطور!

9 مرداد 1399

2

خب اون داستان تیزر علمی که گفتم فعلا به شدت کنسله 🙂

یک جوری کچل کردم که تا سال ها نتونم جلوی دوربین حاضر شم. البته بماند استاد گفت برای امتحان فردا وبکم هارو روشن کنید… دیگه خودش خواست!

0

خبب. دیروز یه اتفاق خیلی خیلی خوبی افتاد: پروتوتایپ یکی از ایده های میکروگراف آماده شد و اوه پسر!! محشششر شد.

واقعا فکر نمیکردم اینقدر خوب بشه. البته که هنوز عجیبه که از میکروگراف به کجاها فکر کردیم ولی خب، پروتوتایپ خشک و خالیش وقتی اینقدر خوبه، آدم امیدوار میشه به موفقیت کار. دست دوستان درد نکنه.

3 مرداد 1399

0

امتحان دادن دیگه داره خارج از تحملم میشه. نمیدونم تا چند وقت دیگه میخوام خودم رو تو این سیستمی که با ماهیت من تناقض ۱۸۰ درجه ای داره قرار بدم. خوبه باز سعید پیشمه تو این دوره امتحانا.

شب قبل (الان به عبارتی) داشتم برای میکروگراف یه برنامه میساختم. وقتی تخیل تصویری داشته باشید پشت دستگاه ادیت نشستید… یا حتا پشت تلوزیون ۶۰ اینچی و دارید لحظه به لحظه چیزی که میخواید بسازید رو تماشا میکنید. متن مینویسید، گرافیک اضافه میکنید… اسلو موشن میرید و خلاصه با جزئیات در حد واقعی میسازیدش. اولش قرار بود ۱۰ تا ۱۵ دقیقه باشه… ولی الان میتونه ۴۰ ۵۰ دقیقه باشه. میخواستم یه ماجرای علمی رو خیلی ساده توضیح بدم که دیدم من اینقدر تجربه دارم برای گفتنش که تبدیل میشه به خود “محمدرضا صادقیان”.

میدونم دارم سخت حرف میزنم. بجز اینکه خیلی وقته نخوابیدم و از امتحان اومدم، چیزایی رو دارم میگم که نباید بگم. و خب سخت میشه…

خلاصه که خیلی سخته. مرغ پرکنده بودن خیلی سخته.

خیلی خیلی اواخر تیر ۱۳۹۹

0

محمدرضا یکی دوتا کار گرافیکی قدیمی فرستاد برام که تا حالا ندیده بودم. خیلی برای خودمون حسرت خوردم. اینهمه استعدادی که داریم رو داریم حروم میکنیم. البته که زندگی همینه، کسی نمیاد دستتو بگیره و کمکت کنه بلند شی… ولی خب لگد مال شدن؟ انصاف نبود.

شکر خدا که مستقل به خودمونیم. البته واقعا این انرژی وحشتناک زیاد رو از تموم وجودم حس میکنم. دیگه وقتشه ستاره هه روشن بشه. واقعا وقتشه.

و من و این گیف های زیبا باید مدت زیادی رو باهم طی کنیم تا شاید به خارق‌العاده بودنش عادت کنم…

اواخر تیر ۱۳۹۹

0

– اوه! ینی حتا نمیخوای قلاب ماهیگیری هم درست کنی؛ میخوای کارخونه قلاب ماهی‌گیری بسازی؟ نه ماهی، نه قلاب، بلکه کارخونه قلاب!
+ اههم.

گفت و گوی امروز من و محمدرضا وقتی از یکی از ایده‌هایی که توسعه داده گفت. ایشالا اگه یه روز اتفاق افتاد میام میگم داستان چی بود ولی فعلا همین دیالوگ و دیدگاه رو داشته باشید.

هی حالا کنکور ارشد رو عقب میندازن این طفلی‌هارو اذیت میکنن. میخواستم بعد کنکور این مکالمه رو داشته باشیم ولی دیگه نقشه راه جدید میکروگراف رو باهاش هماهنگ کردم و مکالمه خوب و مفیدی بود.

هوف پسر، یک دنیا کار داریم که خیلی هاش هم قراره بمونه زمین ؛)

پیش‌باد!

۲۳ تیر ۱۳۹۹

0

امروز دهم ژوئیه، تولد جناب آقای نیکولا تسلا ست. یکی از خاص ترین ها…

دعوتتون میکنم به احترام ایشون این یک دقیقه انتهایی فیلم رو ببینیم.

#BeATesla

0

تو این مدتی که اینهمه کارو انجام دادم/ندادم این یه مورد رو خوب فهمیدم که اینکه خیلی سخته نه بگی به یسری از کارا، همه‌ی هندونه هارو باهم برداری سخت میشه و له میشی… خیالت راحته همه چیز‌رو داری و چیزی‌رو ار دست ندادی… ولی له میشی. البته که بدیهیه، ولی سخته از خیر یسری گنج بگذری!

جدیدا بهتر شدم. نمیگم خوب شدم کاملا… هنوزم همونم، ولی الان حداقل به چیزای ساده راحت تر نه میگم. البته بهتره بگم اونا رو عقب میندازم… و هنوز دلم نمیاد دور بندازمشون – که شایدم اصلا لازم نباشه.

فکر کنم این چیز خوبیه.

2

به لطف کرونا -در لایه های مختلف- همه چیز به هم ریخته. بگذریم از مکافات سنگین و اندوه‌ناکی که به سر همه مردم آورده… که خب منم ازش مستثنی نیستم، کل برنامه های کاری و ص‌ادی ماهم به هم ریخته.

قرار بود با دوستم یسری پروژه رو شروع کنیم که فراموش شد، ثبت اختراع؟ عقب افتاده. میکروگراف؟ پیچیده! خیلی پیچیده شده وضعش.

واقعا بین این کارا بیشترین آسیب رو میکروگراف دید از این داستان، همین که دور دوم رو برگزار نکردیم -فعلا- گویای وخامت ماجراست! همچنین اینکه فی ذاته یکی از پایه های این داستان که حضور ملت تو آزمایشگاهاشون بود هم دچار ابهام شده که خب یسری راه حل دارم براش. از اون جدی تر وضع محمدرضاست که بنده خدا خیلی تو سختیه و تا چند ماه آینده مشخص میشه که تا چند سال آینده چه وضعی خواهد داشت و این بلاتکلیفی رو هرکی چشیده باشه میدونه چه شرایط دشواریه.

حالا با همه این اوصاف، راه حل های ممکن رو پایه‌ریزی کردم و دیگه وقتشه شروعشون کنم. البته که حضور محمدرضا خیلی کلیدیه تو کل ماجرا… ولی خب لاقل کاری که از دستم برمیاد اینه که بهترین سناریوی قابل اجرا رو جلو ببرم که خیالش از بد ترین شرایط هم راحت باشه (اگه بشه که باشه). البته که من روشن میبینم که اتفاقات خیلی خوبی براش میوفته و روی همین هم حساب کردم ولی خب به توصیه خودش و البته شرط عقل، حالات نامطلوب رو هم در نظر گرفتم.

خلاصه که باید این فرشی که بافتیم رو تار و پودش رو باز کنیم و از سر شروع کنیم به پنبه زنی و نخ ریسی و رنگ رزی و دار قالی رو از نو روایت کنیم!

بقول حافظ:

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد!

الخیرُ فی ما وقع!
اینطور!

۱۵ تیر ۱۳۹۹

2

یه چیزایی فراتر از تصادفی بودنه؛ یا من دوست دارم اینجوری بهش نگاه کنم.

یک ساعت از پست قبلی نگذشه که از ساخت لنز گفتم، الان دارم برای ارائه درسم یه مقاله میخونم، توش دقیقا به همین کاری که کردم اشاره کرده!! خیلی باحاله ها!

تازه ازون باحال تر اینه که یکی از کارایی که میخواستم انجام بدم و جایی ندیده بودم رو اینا اومدن پیاده کردن. راستش رو بخواید… قدیما ناراحت میشدم در این موارد، ولی الان اتفاقا خیلی حال کردم باهاش.

راستش یعد چند دقیقه به خودم اومدم دیدم با هیجان دارم مقاله هارو زیرو رو میکنم و له له میزنم که اون مواد لازم یا روش مشخص اشاره شده تو مقاله رو ببینم. و یه حس خوبی که انگار به یه گنج رسیدی، جواب تمام سوالات اینجاست و دیگه هیچ چیز برات مهم نیست، مجهول گریزپای رو بلاخره گیرانداختی… و با طمع تمام میخوای مقاله رو صدبار سیو کنی که گم نشه.

وسط مقاله که دیدم اینجوری شدم یاد دبیرستان و پروژه خوارزمی افتادم. مدت ها بود که این حس خوب رو انقدر خالص، تجربه نکرده بودم.

0