Category: عمومی

روی بهترین شانست سرمایه گذاری کن!

ترم یک کارشناسی که بودیم سر یکی از کلاسای آزمایشگاه باید کاروتینوئید و کلروفیل برگ چندتا گیاه رو روی هم میریختیم و به روش کروماتوگرافی از هم جدا میکردیم. کار ساده ای بود به حدی که حتا نمره هم نداشت… ولی به طور خوش اقبالانه ای نمونه گروه ما خیلی قشنگ از آب درومده بود… ینی همون طوری که توی عکس میبینید (نمونه سمت راست که 3تا ستون تشکیل شده) خیلی صاف و دقیق اجزا از هم جدا شده بود. اما داستان بعد از گرفتن این عکس اتفاق افتاد.


نمونه همه ی گروه ها توی یه تانک (ظرف) بود و بعد از اتمام کار باید نمونه هارو یکی یکی از تانک خارج میکردیم تا خشک بشه و بعد برسی کنیم. خود استاد هم از نمونه کار ما خیلی خوشش اومده بود و گفت اینو نگه میدارم به بقیه بچه ها هم نشون بدم… با این وجود، اول از همه نمونه مارو از تانک بیرون نیاورد و رفت سراغ یه نمونه دیگه… برای بار دوم هم نمونه مارو از تانک بیرون نیاورد و اتفاقی که افتاد این بود که موقع خارج کردن نمونه دوم، نمونه ما سر خورد و افتاد توی حلال… و تقریبا کل اون زیبایی و دقت کار از بین رفت. بعدش استاد سریع کار مارو بیرون آورد ولی خب چه فایده!
خیلی واضح بود که عقلانی تره که بهترین شانسمون رو در معرض کمترین ریسک قرار بدیم، یعنی روی اون گزینه ای سرمایه گذاری کنیم که بهترین نتیجه احتمالی رو داره. درستش این بود که اون نمونه ای که میدونیم خوب جواب داده رو اول بیاریم بیرون تا اگر هم یکی از نمونه ها سر خورد افتاد تو حلال، خطری متوجه نمونه خوب تره، نباشه.

البته بجز این نتیجه گیری، اون آزمایش و اتفاق هیچ ارزش دیگه ای نداشتن؛ چون نمونه ما اتفاقی خیلی خوب از کار درومده بود و البته که اون کاروتینوئید و کلروفیل ها هم رنگشون در هر صورت بعد یه مدت از بین میرفت. تو همون لحظه که نمونمون خراب شد، همین جمله رو به دوستم گفتم: “نتیجه میگیریم که همیشه روی بهترین شانست سرمایه گذاری کن!”

اینطور!

0

2 in 1 !

جا داره یه گزارشی بدم از وضعیت پیشرفت CG: تقریبا هیچی!

بحث م اینه… بطور مثال الان ۶ماه تمامه که نتونستم کار های CG رو حتا اپسیلونی جلو ببرم. حالا چرا؟ داستان از اینجا شروع میشه:

ببینید تقریبا کمتر کسی هست که شغلش اختراع یا ایده پردازی باشه، چون مقدار ریسک نامشخصه و مدت جواب دهیشون هم نامشخصه… بلاخره آدم باید کار کنه پول در بیاره… و بقیه ابعاد زندگی مثل تحصیل، کارای خونه، بودن با خانواده، استراحت و… هم هست. بنابر این شما کار یا تحصیل و زندگی عادی تون رو باید داشته باشید، بی هیچ کم و کاست، و همزمان باید وقت کنید یه پروژه که واقعا زندگی جداگانه ای میطلبه رو جلو ببرید – بگذریم که “هر” پروژه یه زندگی جدا میطلبه. ولی کسی که ۲بار زندگی نمیکنه، پس یا باید بیخیالش بشید (مثل همه) و یا ۲تا زندگی رو تو یکی، زندگی کنید!

حقیقتا تحت چنین شرایطی باید کلللل کائنات دست به دست هم بده و “ابر و باد و مه خورشید و فلک” در کار باشن تا همه چیز جور بیاد شما یه زمان کوچیکی پیدا کنی و روی پروژت کار کنی. امتحان نداشته باشی، کار اداری عقب افتاده نداشته باشی، ددلاین (فرصت نهایی) کارایی که قول دادی نگذشته باشه، تو تعطیلات دعوت/اجبار جایی نباشی و… . و همچنین مقدمات کار رو آماده کرده باشی (خرید و تامین وسایل، آماده کردن محیط، طرح اولیه و…) تا اینکه خدا بخواد و بتونی یه تست بگیری! تازه چون فرصت اشتباه و تکرار هم نداری این داستان خیلی پررنگ تر میشه.

به طور مثال این شرایط برای ۶ ماهه که رخ نداده! اتفاقا تمام وسایل یه تست مهم رو جمع کردم، چندتا تست خیلی اولیه گرفتم و همه چیز آمادست ولی خب واقعا هیچ روزی نبوده که همه شرایط فرآهم باشه برای انجام کار!

ممکنه بگید اگر میخواستی میشد! ولی خب اولا گفتم این کاری نیست که بشه تیر خطا زد، شاید فرصت بعدی باز ۶ماه طول بکشه که جور شه… باید وقت مناسب باشه. دوما که مهم ترم هست اینه که میزان علاقه من به پرداختن به این چیزا غیر قابل وصفه… حکم مواد رو داره برای یه مغز معتاد… لذتی که موقع انجام پروژه ها میبرم و شوق گرفتن نتیجه و انتظار رد یا تایید فرضیه، برام خیلی دلچسبه. یقینن همچین لذتی رو نمیذارم کنار برم کار دیگه ای بکنم. البته اینجوریم نیست که فول تایم درحال تلاش و فعالیت باشم، آدم  بلاخره خسته میشه گاهی و کلا خاموشه… اینم جزو تبعات همون ابر و باد و مه و خورشیدیه که گفتم و یجورایی جزوشه. خلاصه که موقعیت یه زمان درست و حسابی و خیلی خالص و مناسب “اضافه تر از یک زندگی” خیلی سخت پیش میاد.

اینم اضافه کنم که خستگی ۲ تا زندگی باهم سینرژی (هم افزایی) وحشتناکی داره… مثل این که یکیش به تنهایی یه سوراخ بینیت رو میبنده… و اونیکیم یکیشو… هر کدوم جدا اثر داره ولی نه خیلی… ولی وقتی هر۲ باهم باشن، سرت سیاهی میره و… بله!

منظورم این نبود که حالا من خیلی رنجش کشیدم تو زندگیم… میبینید که نتیجه خاصیم نداشته تلاشام تا اینجا، ولی آدمایی که اینجوری زندگی میکنن خیلی کارشون سخته، و واقعا تحسینشون میکنم.

آخرش اینم بگم که اینجوریم نیست که حالا هییییچ پیشرفتی تو کارای CG نداشته باشم ها! ایده های خیلی جالبی بهش اضافه شده که با یکیشون شاید نرم افزارمون مستقیا وارد فاز فروش بشه… ولی خب کار عملی که پیشرفت هارو مشهود میکنه، نه دیگه!

ممنونم و… اینطور!

۱۱ مهر ۱۳۹۸

بچه های انجمن درحال تدارک مقدمات برگزاری چندتا برنامه برای بچه های دانشگاه هستن… و گاهی زنگ میزنن چندتا سوال میپرسن و هماهنگی و مشورت میخوان.باید بگم انصافا برنامه هاشون از چیزی که ازشون انتظار میره، بیشتر و بهتره.

این موضوع که اینجور فعالیت ها داره اونجا اتفاق میوفته من رو خیلی خوشحال کرده. هم ذات این که میبینم اینجور فعالیت هایی داره اتفاق میوفته و هم این که این کارا با نام همون انجمنی انجام میشه که ما شروعش کردیم و سعی کردیم ادامه داشته باشه، بمونه و بقیه بچه ها چیزایی که ما تجربشون نکردیم رو تجربه کنن.

مگه هدف ما از انجمن چی بود؟ اگه سال بالایی های ما انجمن و کارای دانشجویی رو راه انداخته بودن، خیلی شرایط قشنگ تری بر دوره دانشجویی ما حاکم میشد. و همین موضوع وظیفه ما در قبل نسل بعدیمون بود.

یقینن زحمتی که بچه ها میکشن چیزی کم از کار ما نداره، و شایدم مشکلاتی که باهاشون روبه رو هستن جنس خاص خودشو داشته باشه؛ ولی میتونم این ادعا رو بکنم که ما تو شکل گیری و پایه گذاری این جور کارا موثر بودیم و وجود داشتن همچین چیز هایی رو “تعریف” کردیم.

دم همه ی بچه هایی دوره ما گرم و خدا قوت به بچه های فعال الان. انشالله که موفق باشید.

نتونستم شادی این اتفاق رو به اشتراک نذارم. ممنون 🙂

۴ مهر ۱۳۹۸

0

“In the fields of observation chance favors only the prepared mind.”

― Louis Pasteur

0

Be an Off-road

آفرود باشید!

به ماشین هایی که توانایی خروج از جاده از پیش ساخته شده و طی مسیر های نا هموار رو دارن، میگن آفرود؛ و معنی کلمه به کلمه  آفرود هم میشه بیرون از جاده، خارج از جاده. شاید کل چیزی که میخوام تو این پست بگم، تو همین تعریف ساده آفرود خلاصه شده باشه.

داستان ازین قراره که یه بار تو دانشکده با یکی از بچه ها حرف میزدیم و درباره آینده و شغل و تحصیل و… بحث میکردیم که رسیدیم به این سوالات که خب وقتی بستر فرآهم نیست و شغل کمه و … ما باید چیکارکنیم؟ اونجا من این مثالو برای دوستم گفتم که همه ی مردم شدن مثل ماشین های شاسی پایین و نانازی که فقط تو آسفالت صاف و تمیز میتونن رانندگی کنن؛ مثلا اگه میخوان برن یه شهری (مثلا تبریز) حتما باید جاده باشه، خلوت باشه، مسدود نباشه، ایمن باشه و … . اینام همه فقط بلدن از توی همون مسیر ثابت که یکی براشون مشخص کرده رد بشن وگر نه اصلا امکاان نداره شروع به حرکت کنن. دقیقا مثل الان جامعه که میگه کار نیست، دولت به ما کار بده باید، استخدام شیم و …

البته که این موضوع فقط مربوط به کار نیست و تو همه موارد زندگی نمود پیدا میکنه… ولی شاید همین کار، بارز ترین نمودش باشه. و این از ذهن بسته، ریسک ناپذیر (ترسو) بودن، بی تجربگی و ناپختگی و از همه مهم تر تنبلی آدما منشا گرفته. ولی اگه یکی آفرود باشه براش مهم نیست کجاست، شرایط جوی چیه، بقیه چیکار میکنن، جاده بازه یا بسته، خلوته یا نه، امنه یا نیست و… اون خودش بلده راهشو پیدا کنه و به مقصد برسه. البته که مثل بقیه از جاده هم استفاده میکنه ولی محدود بهش نمیشه… راهشو میگیره، میره. البته که به همین آسونی ها هم نیست… اون یه عمر وقتشو تو پیدا و گم شدن های مسیر تلف کرده، گرسنگی کشیده، تکون  های شدید خورده، توی گل گیر کرده، کثیف شده، آفتاب سوخته شده و ریسک های بسیار شدیدی رو تحمل کرده ولی عوضش دیگه محدود به هیچ چیزی نیست. اون یه آفروده. اون مقصدش رو انتخاب میکنه و بهش میرسه. قطعا این کارو میکنه.

امثال من – که خودم رو آفرود میدونم- یک عمر بر خلاف جریان حرکت کردم… زجر کشیدم و مسیر یابی کردم، ایده هایی با سرانجام نا مشخص رو پروروندم، خیال پردازی کردم، وقتی همه دنبال نمره و تست زدن بودن من روی جشنواره خوارزمی ریسک کردم (و باختم) ، وقتمو صرف آزمایش کردم، مسخره شدم، توهین شنیدم، شکست خوردم، شکست خوردم، شکست خوردم، خرج هایی کردم که شاید ظاهرا هیچ وقت برنگشتن، عمرم رو خرج کردم ولی عوضش آفرود بودم و ازش لذت بردم؛ اینجوری بگم که آفرود بودن سبک زندگی منه. الان هم میتونم از این تجربیاتم برای اینکه روال و محدودیت های محیط رو دور بزنم استفاده کنم.

اگه بخوام یه مثال مشهود هم بزنم: فکر کردید چرا رشته پزشکی بیشترین تقاضی رو داره؟ چون جاده و مسیرش کااملا مشخصه! شما هیچ نیازی به فکر کردن، ریسک کردن و مسیر یابی ندارید. یه پروتوکل مشخصی رو طی میکنید و شروع به کار میکنید. کاری که حتا توش خیلی هم تصمیم گیری نمیکنید چجوری باشه… شاید صرفا انتخاب گرایش های تخصص یا مکان فعالیتتون.  مسیر رو ساختن قبلا، خیلیم خوب ساختن، ریسک هم نداره. تشویش ذهنیش حداقل ممکنه و “شغلش تضمینیه”؛ البته که راه طولانی و خیلی سختیه و باید زحمت زیادی بکشید برای طی کردنش و از عهده هر کسی هم برنمیاد. اما یه سوال: اگه تو بقیه رشته ها هم اندازه پزشکی زحمت بکشید ممکن نیست همون قدر موفق بشید؟ جوابش یقینن بله هست اما به یه شرط: شما تو بقیه کار ها باید تصمیم بگیرید، مسیر یابی کنید، ریسک کنید… ولی این کار رو بلد نیستیم و تنبل تر از اینها بار اومدیم که اینقدر فکر کنیم!

البته آفرود بودن همه چیز نیست و خواست خدا ( یا برای بعضی ها شانس)، شرایط محیطی (مثل ماشینی که زیر دستتونه) و تجربه و یادگیری اینها در طی زمان هم موثر هست. ولی سوال اصلی اینه که: آیا ما ریسک آفرود بودن رو میکنیم؟ و از پس بیرون زدن از جاده برمیایم؟

خیلی ممنونم که این متن رو خوندید. پیشنهاد میکنم این سکانس پایانی فیلم “پرفوسور” رو هم ببینید. وقتی که این متن رو مینوشتم یادم اومد که چقدر به بحث ما مربوطه…

اینطور!

1398-06-30

تو نیکی میکن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

ترم یک کارشناسی یه استاد میکروبیولوژی داشتیم به اسم دکتر محمدی، خیلی کلاس خوبی داشت و کلی چیز درسی و غیر درسی یاد میگرفتم از اون کلاس. یه بار یکی از نکته هایی که گفته بود خیلی ذهنم رو درگیر کرد به حدی که موقع ایده دادن به یکی از دوستان مهندسی شریف برای ساخت یه قطعه، یه طرح خیلی تخیلی بر اساس اون موردی که دکتر محمدی گفته بودن جرقه زد… این داستان ادامه پیدا کرد تا اینکه به یه فرضیه بنیادین (صرفا ایده خام) تو حوزه طراحی پروتئین رسیدم. یه دستگاه ساده ساختم و تست اولیه ش هم گرفتم، جواب هم داد ولی خب داده ها قابل اعتماد نبود و نیاز بود تست های بیشتری انجام بشه.

چند روز پیش برای کار کردن بیشتر رو این موضوع و پتانسیلش برای تبدیل شدن به پروژه ارشدم، رفته بودم دانشگاه الزهرا پیش دکتر محمدی. خیلی خوشحال بودم از دیدار مجدد… در مورد موضوع این پروژه هم حرف زدیم  ولی نه اونجوری که انتظار داشتم… حرفای به مراتب بهتری زده شد.

استاد یه راهنمایی های کلی برای این موضوع کردن ولی بهتر از اون یه سری نکات کلی تر در مورد خود ارشد گفتن و البته یه نکته خیلی خیلی طلایی: وقتی پرسیدم این موضوعات منو به علاقه نهاییم نمیرسونه و مسیرش جداست، استاد گفت: “نه اتفاقا… میرسه. به قول عامیانه، داستان داستان تو نیکی میکن و در دجله انداز ه… برای اینکه کارت برکت داشته باشه و بعدا وجدانتم راحت باشه، ببین نیاز جامعه چیه، بگو خدایا من شروع میکنم که به اون برسم و کارت رو بکن… در نهایت نتیجش آرامش بخش میشه برات.”

اینطور.

#PressProt

0

Patenting!

یادمه اولین اقدامم برای ثبت اختراع، سال 92 بود؛ با همکار طرح خوارزمی م یه روز ماه رمضون پاشدیم اومدیم تهران برای پیگیری مجوز سازمان غذا و دارو. توی یکی از مراحل کار باید چند ساعت صبر میکردیم… ماهم رفتیم برای ثبت اختراع. شب قیلش توی سایت سازمان خونده بودیم که کل فرآیند اینترنتی شده ولی از هر کسی پرسیدیم گفتن نه برید بهتره. رفتیم و فهمیدیم جدی جدی کل فرآیند اینترنتی شده! از همون هفته (و شایدم روز) دقیقا اینجوری شده بود… ماهم دست از پا درازتر برگشتیم معاونت غذا و دارو و در یک روز بسیار عجیب اداری، تونستیم مجوز سازمان رو برای طرحمون بگیریم (البته مجوز رو گفتن اگر تایید بشه میفرستیم مدرسه و فرستاده بودن ولی مدیرمون فکر کرده بود بیخوده، چهار ماه نگه داشته بود پیش خودش  دیر داد بهمون و قص علی  هذا…).

ثبت اختراع اینترنتی رو همون موقع ها شروع کردیم برای اون طرح، ولی چون عجیب غریب بود، بیخیالش شدیم. دفعه ی بعد سال اول دانشگاه باز پیگیر ثبت همون مورد شدم که خب درگیر کارای دانشگاه شدن باعث شد توی سال دوم ثبتش کنم… و هی صبر کن وارد کارتابل کارشناس بشه… هی صبر کن… بعد چند ماه نظر کارشناس شد که بطور کامل طرح رو افشا نکردی و فلان، اصلاحش کن! منم حال نداشتم باز بشینم بنویسم چون برای همون بار با چند نفر مشورت کرده بودم و میدونستم بهترین نتیجه ماجرا همون بود. بیخیال شدم. اون دفعه اول هدفم بیشتر برای موفقیت طرح توی جشنواره و بلاخره ثبت کردن اختراع(!) بود و دفعه دوم ثبتش برای تاسیس شرکت دانش بنیان و همچنین فروش ایده اولیه… که گذشت.

یه فایده این ثبت اختراع برای ایناییه که هرجا میرن بگن طرف “دارای فلان تعداد ثبت اختراع” و “نخبه ی جوان” و این هاست. شاید خوب باشه ولی خب اصلا به درد نمیخوره. طرحی به درد میخوره که ارزش گذاری شده باشه که اونم به علت تحلیل رفتن بنیاد ملی نخبگان داره کم ارزش تر میشه (به گفته دوستان نخبه). ولی خب طرحی که صاحبش رو نخبه کرده باشه میتونه لاقل برای خدمت مقدس سربازی، مفید واقع بشه. یه فایده احتمالی طرح هم کمک برای پذیرش های تحصیلی به خصوص خارج کشور ه که خب توی لیسانس بدم نمیومد ثبت کنم که اگر خواستم ازش استفاده کنم ،ولی چون هیچوقت بطور جدی به فکر خروج نیوفتادم، پیگیر حدی این ماجرا هم نشدم.

اما الان: بشخصه برای سربازی رفتن و چطور رفتنش 3-4 تا سناریو داشتم همیشه -پروژه پژوهشی، معافیت نخبگی، دانش بنیان، امریه یا حتا خود سربازی- ولی این سناریو ها همیشه برای آینده بود. اما امروز که خدمت مقدس از رگ گردن به اینجانب نزدیک تر است باید بزودی تعین نکلیف بشم که حد اقل بدونم قراره کدوم سناریو رو اجرایی کنم. و ابتدای همه ی این سناریو ها بستگی داره به موفقیتم توی ثبت اختراع! برای بیشتر سناریو هم باید نخبه شناخته بشم (یا طرح ش رو اجرایی کنم) تا بتونم اجراییشون کنم و این داره میگه که وقت اینه که با جدی ترین حالت ممکن همه ی طرح ها رو ببرم برای ثبت. این از این.

یه طرف دیگه ماجرا بحث اقتصادیه داستان ه. اینکه شما یه طرحی رو ثبت کنی و انتظار داشته باشی یه دوست عزیز دزدی نیاد و طرحت رو کپی کنه خیال بسس باطلی ه. اینجا ایران است و رقابت ها نوع خاص خودش رو داره. ولی خب بازم بهترین راه حفظ مالکیت معنوی از ایده همین ثبت اختراع ه، مخصوصا که گفتم مزایای دیگرش هم مد نظر هستش. الان هم زمانیه که دیگه وقتش رسیده که ایده ها رو از نظر اقتصادی اجراییشون کنم یا لاقل رسما کلید بزنم. برای همین لزوم ثبت اخراع در زمان کنونی خیلی احساس میشه.

نکته ی خوبی که وجود داره اینه که مدیرعاملمون گفت پروسه ثبت مقداری آسون تر شده و اگر اینطور باشه امیدوارم زودتر و راحت تر کارای ثبت رو انجام بدم.

انشالله با طرح خوارزمی، CG و MM شروع میکنم و بسته به اینکه چطور پیش بره smallsense ، Deep1 ،  و… هم توی اولویت های بعدی قرار میگیرن.

البته یه مشکلی که هست اینه که یکی از این موارد رو من برای پتنت آمریکا کاندیدا کرده بودم که در اون صورت نباید (فعلا) توی ایران ثبتش کنیم… ولی باید با همکارم در موردش تصمیم بگیریم؛ هیچوقتم نتونستیم قطعیش کنیم ولی امیدوارم این دفعه، نهایی بشه.

نمیدونم واقعا! تا اینجای زندگیم اینجوری فکر میکردم که این طرحا قراره بدرد بخور واقع بشن، بسم الله. الخیر فی ما وقع (اگر خدا بخواهد، حتما).

1398/06/20

با جمع کردن چندتا از بهترین دوستانم یه گروه درست کردم به اسم مشاورین. قصد داشتم بی جیره مواجب ازشون کار بکشم ولی گویا “هر کسی از ظن خود شد یار من!” بیشتر صدق میکنه 😉 . البته که جای یکی دو نفر هم خیلی خالیه ولی خب تو بستر فعلی نمیشد که اضافه بشن.

خود مشورت چیز جدیدی نیست و قبل تر از این جدا جدا مشورت میکردم با این دوستان ولی اینجوری گروهی، کار خیلی قشنگ تر میشه. کاری که میکنیم اینه که درباره یسری موارد مشورت کنیم و اگر لازم باشه رو نظراتم صحه بذارن؛ نه الزاما تو قسمت فنی و تخصصی کار، بلکه از نظر تجربه کاربری یا UX (ینی حسی که کاربر قراره از تجربه یه محصول داشته باشه مثبت باشه و نهایتا لذت ببره). و این نیازمند یه طراحی دقیق و درست هست. این مشاورین قراره تو طراحی، کمک حال من باشن.

در حال حاضر، مشورتی که داره انجام میشه، نهایی کردن اسم جایگزین Mr.Game ه!

منتظر نتایج خوبی باشید 🙂

0

ان‌شاءالله به زودی پیج آپارت سایت هم میزنم که یسری کلیپ که مربوط به بعضی پست هاست رو هم تو سایت ببینیم. کلیپ intro سایت رو بسازم تمومه 🙂

0

شکست تلخه، دردناکه و حس سقوط کردن میده… و نمیگم خوبه که اتفاق بیوفته، ولی لاقل ازش درس میگیریم.

از اولین شکست هایی که من تجربه کردم -شاید مثل همه- سرقت ایده بوده. اوایل که راهنمایی بودم توسط دوستان نزدیک و مورد اعتمادم به شدت اتفاق میوفتاد… چه مسابقه موشک آبی و چه حسگر عبور مرور ساختمان! و جالبه هر کسی ایده رو میخواد کپی کنه حتا احساس نمیکنه سرقت کرده و گویی خودش ابدعش کرده، خوشحال و راضی شروع میکنه روش کارکردن (به نظرم این فراموشی اصل بدیع نبودن ایده توسط سارق چیز خیلی جدی ایه و جای کار داره ). احساس مورد سرقت قرار گرفتن شاید تلخ تر از نتیجه از دست رفته زحمتت باشه…

برای همین ضریب امنیتی حفظ مالکیت معنوی ایده هام رو روی 99.99درصد نگه داشتم و به همین دلیل گاهی برای بقیه اذیت کننده هستم.

اینو گفتم چون هم دلم میخواد همکارانم رو معرفی کنم… هم ضریب امنیتیم اجازه نمیده… فعلا احتیاط میکنم و معرفیشون نمیکنم.

خلاصه که با اونی که داریم مشورت میکنیم، پیشرفت خوبی رو برای پیدا کردن اسم جایگزین Mr.Game داشتیم و امیدوارم نتیجش برای خودمون و بقیه به قدر کافی دلچسب باشه.

اینطور!

0