Asides

محمدرضا یکی دوتا کار گرافیکی قدیمی فرستاد برام که تا حالا ندیده بودم. خیلی برای خودمون حسرت خوردم. اینهمه استعدادی که داریم رو داریم حروم میکنیم. البته که زندگی همینه، کسی نمیاد دستتو بگیره و کمکت کنه بلند شی… ولی خب لگد مال شدن؟ انصاف نبود.

شکر خدا که مستقل به خودمونیم. البته واقعا این انرژی وحشتناک زیاد رو از تموم وجودم حس میکنم. دیگه وقتشه ستاره هه روشن بشه. واقعا وقتشه.

و من و این گیف های زیبا باید مدت زیادی رو باهم طی کنیم تا شاید به خارق‌العاده بودنش عادت کنم…

اواخر تیر ۱۳۹۹

0

– اوه! ینی حتا نمیخوای قلاب ماهیگیری هم درست کنی؛ میخوای کارخونه قلاب ماهی‌گیری بسازی؟ نه ماهی، نه قلاب، بلکه کارخونه قلاب!
+ اههم.

گفت و گوی امروز من و محمدرضا وقتی از یکی از ایده‌هایی که توسعه داده گفت. ایشالا اگه یه روز اتفاق افتاد میام میگم داستان چی بود ولی فعلا همین دیالوگ و دیدگاه رو داشته باشید.

هی حالا کنکور ارشد رو عقب میندازن این طفلی‌هارو اذیت میکنن. میخواستم بعد کنکور این مکالمه رو داشته باشیم ولی دیگه نقشه راه جدید میکروگراف رو باهاش هماهنگ کردم و مکالمه خوب و مفیدی بود.

هوف پسر، یک دنیا کار داریم که خیلی هاش هم قراره بمونه زمین ؛)

پیش‌باد!

۲۳ تیر ۱۳۹۹

0

امروز دهم ژوئیه، تولد جناب آقای نیکولا تسلا ست. یکی از خاص ترین ها…

دعوتتون میکنم به احترام ایشون این یک دقیقه انتهایی فیلم رو ببینیم.

#BeATesla

0

تو این مدتی که اینهمه کارو انجام دادم/ندادم این یه مورد رو خوب فهمیدم که اینکه خیلی سخته نه بگی به یسری از کارا، همه‌ی هندونه هارو باهم برداری سخت میشه و له میشی… خیالت راحته همه چیز‌رو داری و چیزی‌رو ار دست ندادی… ولی له میشی. البته که بدیهیه، ولی سخته از خیر یسری گنج بگذری!

جدیدا بهتر شدم. نمیگم خوب شدم کاملا… هنوزم همونم، ولی الان حداقل به چیزای ساده راحت تر نه میگم. البته بهتره بگم اونا رو عقب میندازم… و هنوز دلم نمیاد دور بندازمشون – که شایدم اصلا لازم نباشه.

فکر کنم این چیز خوبیه.

2

به لطف کرونا -در لایه های مختلف- همه چیز به هم ریخته. بگذریم از مکافات سنگین و اندوه‌ناکی که به سر همه مردم آورده… که خب منم ازش مستثنی نیستم، کل برنامه های کاری و ص‌ادی ماهم به هم ریخته.

قرار بود با دوستم یسری پروژه رو شروع کنیم که فراموش شد، ثبت اختراع؟ عقب افتاده. میکروگراف؟ پیچیده! خیلی پیچیده شده وضعش.

واقعا بین این کارا بیشترین آسیب رو میکروگراف دید از این داستان، همین که دور دوم رو برگزار نکردیم -فعلا- گویای وخامت ماجراست! همچنین اینکه فی ذاته یکی از پایه های این داستان که حضور ملت تو آزمایشگاهاشون بود هم دچار ابهام شده که خب یسری راه حل دارم براش. از اون جدی تر وضع محمدرضاست که بنده خدا خیلی تو سختیه و تا چند ماه آینده مشخص میشه که تا چند سال آینده چه وضعی خواهد داشت و این بلاتکلیفی رو هرکی چشیده باشه میدونه چه شرایط دشواریه.

حالا با همه این اوصاف، راه حل های ممکن رو پایه‌ریزی کردم و دیگه وقتشه شروعشون کنم. البته که حضور محمدرضا خیلی کلیدیه تو کل ماجرا… ولی خب لاقل کاری که از دستم برمیاد اینه که بهترین سناریوی قابل اجرا رو جلو ببرم که خیالش از بد ترین شرایط هم راحت باشه (اگه بشه که باشه). البته که من روشن میبینم که اتفاقات خیلی خوبی براش میوفته و روی همین هم حساب کردم ولی خب به توصیه خودش و البته شرط عقل، حالات نامطلوب رو هم در نظر گرفتم.

خلاصه که باید این فرشی که بافتیم رو تار و پودش رو باز کنیم و از سر شروع کنیم به پنبه زنی و نخ ریسی و رنگ رزی و دار قالی رو از نو روایت کنیم!

بقول حافظ:

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد!

الخیرُ فی ما وقع!
اینطور!

۱۵ تیر ۱۳۹۹

2

یه چیزایی فراتر از تصادفی بودنه؛ یا من دوست دارم اینجوری بهش نگاه کنم.

یک ساعت از پست قبلی نگذشه که از ساخت لنز گفتم، الان دارم برای ارائه درسم یه مقاله میخونم، توش دقیقا به همین کاری که کردم اشاره کرده!! خیلی باحاله ها!

تازه ازون باحال تر اینه که یکی از کارایی که میخواستم انجام بدم و جایی ندیده بودم رو اینا اومدن پیاده کردن. راستش رو بخواید… قدیما ناراحت میشدم در این موارد، ولی الان اتفاقا خیلی حال کردم باهاش.

راستش یعد چند دقیقه به خودم اومدم دیدم با هیجان دارم مقاله هارو زیرو رو میکنم و له له میزنم که اون مواد لازم یا روش مشخص اشاره شده تو مقاله رو ببینم. و یه حس خوبی که انگار به یه گنج رسیدی، جواب تمام سوالات اینجاست و دیگه هیچ چیز برات مهم نیست، مجهول گریزپای رو بلاخره گیرانداختی… و با طمع تمام میخوای مقاله رو صدبار سیو کنی که گم نشه.

وسط مقاله که دیدم اینجوری شدم یاد دبیرستان و پروژه خوارزمی افتادم. مدت ها بود که این حس خوب رو انقدر خالص، تجربه نکرده بودم.

0

خب میخواستم گزارش لحظه به لحظه بدم از فرآیند ساخت لنز، ولی انقدر طولانی بود که خوب شد اجراییش نکردم.

دور اولی که تست کردم نزدیک 30 تا لنز درست کردم که خب اولش به نظر میرسید نتیجه قابل قبولی داره ولی خب کلا یه شکست کامل بود. ولی فهمیدم استفاده از آب اصلا ایده خوبی نیست.

برای دور دوم رفتم متریال خریدم… چون هرچی بود رو دور اول مصرف کردم. دور دوم هم یه شکست کامل دیگه بود و نتیجش میگفت همه ابزار و وسایلی که دارم اصلا بدرد این کار نمیخوره… ولی خب تموم نشده هنوز!

دور سوم با یه ابداع جدیدی پیش رفت. خیلی جالب و خوب بود… و فکر کردم مقدمه ای شد برای موفقیت نهایی برای دور چهارم!

تو دور چهارم معلوم شد اون ایده دور سوم اصلا خوب نیست… و یسری نمونه رو یا کمی تمرکز بیشتر درست کردم که خب فکر کنم متریال دور چهارم بهتر از قبلیا بود چون ظاهر کار خیلی بد نبود.

بعد که باز تست کردم چنتا از لنز ها رو به این نتیجه رسیدم که خب، گویا اینجوری نمیشه و شاید با متریال دیگه ای باید کار کرد. ولی خب یه چنتا تست دیگه هم گرفتم و دیدم… لعنت! لنزای آخری واقعا کار میکنن!! هسته سلول های پوست پیاز رو تونستم ببینم!!

واقعا لذت بی‌نظیری بود. با اینکه اتفاقی خاصی نیوفتاده و صرفا کارای قدیمی ها رو کپی کردم، چیز جدیدی هم پیدا نکردم… ولی حس همون اولین نفریو داشتم که اینکارو کرد و زندگی بشرو برای همیشه عوض کرد! خیلی چسبید خلاصه.

نهایتا اینکه کیفیت کار باز خیلی جالب نیست، ولی برای شروع… خوب بود. مخصوصا بعد این پادرد و کمردرد و سوختگی و وقتی که برای درست کردن 100 تا لنز صرف شد! اینکارو بعدا ادامه و توسعه میدیم ولی خب شاید لازم باشه برنامه رو تغیراتی بدیم و شاید بیخیال این داستان بشیم چرا که احتمالا به اونی که میخوایم نخواهیم رسید.

اینطور!

10 خرداد 1399

0

آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار… نه مرسی اشتها ندارم!

خلاصه وضعیت من برای انجام خیلی از کار ها… واقعا گفتنش قشنگ نیست ولی حقیقتا وقتایی که مقدمات کاری رو کامل آماده میکنم هم اون انگیزه که برم شروعش کنم رو نمیبینم. بطور مثال مدتیه که یه ایده ای برای میکروگراف داریم که باید خودم(ون) دست به کار بشیم. داستان هم تولید لنز های خاصیه که لازم داریم و سخت پیدا میشن. خیلی ایده های مختلف رو برسی کردیم برای بدست آوردن و تولیدش ولی اکثر قریب به اتفاقشون قابل اجرا و یا حتا شدنی نیستن و یکی دو راه بیشتر نداریم؛ البته فعلا. و در دسترس ترین حالتش رو قرار شد تست کنیم.

برای انجامش هم تا الان موقعیتش اصلا ممکن نبود ولی دو سه روزیه که یه پنجره کوتاه مدت باز شده که بتونم انجامش بدم. یسری ملزومات لازم داره که خب کامل نیستم ولی حداقل هایی که بشه شروعش کرد رو امروز تکمیل کردم و تو فکر بودم که شب شروع کنم… ولی خب به شکل عجیبی خوابم میومد و نشد. الانم که 6 صبحه وقت قشنگی برای شروعه ولی خب… نمیدونم چرا مثل اون آدم تشنه ای که میخواد روزَشو شروع کنه، آب خنک دستمه و میلم نمیبره و دستم به کار نمیره. البته میتونه دلایل مختلفی داشته باشه، مثل ترس ناشی از کمال‌گرایی یا حتا ترس از فرست ایمپرشن نامناسب به علت کمبود امکانات که در صورت عدم موفقیت انگیزه رو برای شروع مجدد کمتر کنه و بیشتر عقب بندازه؛ حتا تنبلی و اینا هم میتونه باشه… ولی خب الان نمیدونم دقیق داستان چیه.

در هر صورت فردا اولین تلاش ها برای تولید لنز رو شروع میکنم، با اشتیاق زیاد و میل کم!

بیشتر اینا رو گفتم که بگم این داستان از کجا عملا کلید خورد… شاید کلا یه تجربه شکست خورده باشه، شاید تغیرات اساسی کنه و شایدم همین شروع و ادامه یه چیز بزرگ بشه. نمیدونم و باید ببینیم چی میشه!

خیر است!

10 تیر 1399


پ.ن. یه چیزی که شاید رفع ابهام  کنه اینه که من در مورد 9 تیر هم از امروز یاد کردم. راستش برای من تا وقتی کامل وارد روز بعد نشدم فردا نمیشه! معمولا که خب تا هر وقت بیدار باشم امروزه… و برای اولین بار خوابیدم و بیدار شدم و هنوز توی امروز (9م) هستم… آخه خواب کاملی نبود و جمعا 2 ساعت شد! جالبه دیدم آقای بابک نیکخواه‌بهرامی هم توییت کرده بود برای ایشون روز تو ساعت 8 صبح عوض میشه که خب با سیستم من فرق داره ولی باز جالب بود! تو این سایت هم وفتی تاریخ میزنم توی امروز  خودم تاریخ میزنم… بجز همین پست که حالا چون خوابیدم بیدار شدم دیگه کنتر انداختم برای تاریخ ولی ارجاعاتم مثل قبل بود.
میدونم، عجیبه!

0

امروز بازم رفتم دانشگاه که در مورد موضوع با استاد صحبت کنم. موضوع خیلی خوب بودا ولی یه مشکلی با آزمایشگاه داشتم که با مشورت با دوستان به نظر میرسید بیخیال موضوع بشم بهتره. ینی یکم مشوش شده بودم و اون آرامشی که از ثبات ایجاد شده بود رو از دست داده بودم. گفتم شاید همین اول کاری حلش کنیم که یا موضوع عوض شه یا داستان آزمایشگاه روشن بشه.

برداشتم نتایج سرچایی که کرده بودمو بردم پیش استاد و اون مشکل هم مطرح کردم. شکر خدا خیلی نتیجه صحبت ها خوب شد. صرفا خیالم از بابت اون موضوع راحت شد و گزارشی که برده بودمم مثبت بود. خوب خوب. مجددا ثبات و آرامش.

اینطور!

1 تیر 1399

0

خب، امروز اولین روزیه که بعد از حدود 10 ماه از اینکه با نانوبیوتکنولوژی ارتباط برقرار کردم از روی هوا فرود اومدم روی زمین و یه هدفت مشخص دارم.

امروز بعد از چهارماه قرنطینه رفتم دانشگاه تا دکتر خواجه رو ببینم و در مورد پروژه صحبت کنیم. اولش یه سری از ایده هایی که داشتم تو این مدت رو مطرح کردم و گفتم که هیچ‌کدوم رو مناسب پروژه ارشد نمیدونم چون ریسک تکرار کار نا مشخصه و ترجیح میدم خودتون پیشنهاد کنید. و راستش نمیدونم چرا ولی از پیشنهاد دکتر خیلی خوشم اومد؛ نکه پیشنهاد خوبی نباشه، عالیه، ولی دلیلی نمیبینم همینجوری از این پیشنهاد خوشم بیاد ولی خب واقعیت اینه که خیلی دوستش دارم. شاید چون خیلی رئال و واقعیه!

حالا فعلا یه یک هفته ای شروع کنم به سرچ و گشتن، تا ببینیم چی میشه و آیا همین روند انتخاب میشه یا تغیراتی میکنه.

خیر است!

31 خرداد 1399

0